نگاشته شده توسط: آریو | آوریل 3, 2008

کابوس

الان حدود 6 و پنجاه دقیقه صبح است. دیشب ساعت 3 بزور خوابیدم چون خوابم نمی اومد. با اینحال ساعت 6 صبح ناگهان از خواب پریدم.

خوب. رفتم آب خوردم و تا 45 دقیق هرچی سعی کردم خوابم نبرد. نه این از خواب پریدن من یک دلیل دیگه داشته. یه چیزی تو اعماق خوابم دیده بودم. یه چیزی که ترجیح دادم بیدار بشم تا دیگه ادامه پیدا نکنه. چیزی که تا بهش فکر نکنم از فکرم نمیره. تا از فکرم نره نمی تونم بخوابم. کم کم یادم اومد چی بخوابم اومده بود.
خودش بود. با همون ابروهای نازک و بور. با همون چشمهای عسلی. خونسرد و آروم تو یه اتوبوس نشسته بود. سایه برگهای درختان که بسرعت از کنار پنجره اتوبوس میگذشتند روی صورت سنگی و بی احساسش که یه روز نه گفته بود بازی میکردند. انگار بخوابم اومده بود تا دوباره نه بگه.
خوب شد. حالا نوشتمش. حالا ذهنم راحت شد.


پاسخ‌ها

  1. آریو دفعه ی قبلی که اومدم. اونم مطلب رو در مورد مدیریت فکر خوندم. خوب من از لحاظ ایدئولوژی مخصوصا هدف نهاییت خیلی باهات اختلاف عقیده دارم. برای همین ترجیح دادم چیزی نگم.

    اما در مورد این مطلبت یک شعر برات می نویسم. شاعر میگه که :

    پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
    از دیگران شکوه آواز می کنم
    فریاد می کشم که ترکم گفته اند.
    چرا از خود نمی پرسم
    كسي را دارم که احساسم را
    اندیشه و رویایم را
    زندگی ام را با او قسمت کنم؟
    آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود.

    امیدوارم معنیش رو بگیری


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها