یه روز جمعه سرد و برفی، با مدرسهمون از نماز جمعه برمیگشتم خونه. همه جا پر برف بود. خوشحال از کار جدیدی که یاد گرفته بودیم (رفتن نمازجمعه) با بچههای مدرسه بر میگشتیم. سرما و دانههای تک و توک برفی که هنوز میباریدن به ما میگفتن شنبه مدرسه تعطیل میشه. هرچند ما جمعه هم با مدرسه بودیم. چکمههامون توی برف فرو میرفتن. زنجیر چرخ ماشینهای تو خیابون قیژقیژ صدا میکردن. برگهای زرد پاییز گذشته حالا زیر برفها رفته بودن. از رو سقف ماشینها گوله برفی برمیداشتیمو طرف هم پرت میکردیم. چقدر زیبا شده بود همه خیابونها. سفید و آرام.
وقتی رسیدم خونه پنجههای پام یخ کرده بودن. انگشتهای پام از سرما سفید شده بودن. نشستم روی مبل. جلوی تلوزیون. برنامه نیمرخ. قصههای مجید. یه کاسه آش رشته داغ و خوشمزه. و کهنه داغی که مامان روی پنجههای پام انداخت تا گرم بشن.
خدا خیرش بده.
———————————————
خواستم این خاطره رو بذارم یه روزی بگم که مملکت آروم باشه. گفتم هممون خیلی خستهایم. داد زدیم. کتک خوردیم. کشتهدادیم. گریه کردیم. گفتم بگم بلکه خستگی از روحمون در بیاد.
امیدوارم همه موفق باشیم.

خاطره خوبی بود. ربطی به نماز جمعه هفته قبل هم داشت؟!
——————————————-
نه. باور کن هیچ ربطی نداشت.
By: دلزده on ژوئن 26, 2009
at 5:18 ب.ظ
خاطره جالبی بود
من هم خوبم
By: صندوقک on ژوئن 27, 2009
at 12:43 ب.ظ
سلام
من وبلاگت رو در گودر میخونم
خلاصه که زودم میخونم.
این خاطره ات منو یاد بچه گی هایم انداخت.چقدر معصوم بودیم.
—————————————-
من هنوز کودکیم رو حفظ کردم. کودکی درون الان یک حزب مستقل در جمهوری دموکراتیک آریو هست.
By: شین on ژوئن 27, 2009
at 6:19 ب.ظ