«دعوا نکردم. دعوام کردند!».
پسر نوجوان روی صندلی درمانگاه نشسته منتظره تا مادرش هزینههای درمان رو پرداخت کنه… یک دندهاش شکسته، بازوش مویه برداشته و زیر چشمش کبود شده. خیلی سخت حرف میزنه. سینهاش بشدت خسخس میکنه. داره برای سه زن، و دو مرد جوان و یک پیرمرد که در اتاق انتظار نشستهاند تعریف میکنه:
«تو پارک داشتم میرفتم یک دختر خوشگل دیدم. گفتم خانوم شماره تلفن بدم خدمتتون، دختره داد زد برو گمشو آشغال! یکمی رفتم دنبالش گفتم من که چیز بدی نگفتم. این شماره من. اگه دلت خواست بهم زنگ بزن. دیدم تند تند راه میره گفتم خانوم آخه از چی فرار میکنین. فقط میخوام حرف بزنیم که دیدم از پشت زدن تو کمرم. تا بجنبم با مشت و لگد زدن دستمو دندههامو شکوندن. بعد بردنم کلانتری. زنگ زدن خونه مادرم اومد. اونم کتکم زد. بعد تعهد دادم. الانم اینجام».
تا اینجای حرفش به پهنای صورتش اشک اومده اما از غروری که داره خم به ابرو نمیاره. اشکاش رو طوری پاک میکنه که انگار داره بینیش رو میگیره. خیلی با وقار نشسته. نمیخواد قبول کنه که مصداق فحشهایی رکیکی هست که تمام امروز از ماموران نیروی انتظامی شنیده.
پیرمرد از بین جمع لبخندی میزنه و میگه:
«آخه… شما جوونای امروزی ببخشینها، ببخشینها، با روغن نباتی بزرگ شدین. زمونهی ما، همسن شماها که بودیم میرفتیم با رفقا تو بازار کار میکردیم پولامونو جمع میکردیم، اخر هفته میرفتیم دریاکنار، دختره با شرت و کرست لخت میشد همه میدویدیم وسط دریا دنبالش چه عشق و حالی میکردیم. شما جوونای امروزی ببخشینها، ببخشینها، بلانسبت خیلی پخمه تشریف دارین».
خون بصورت نوجوان دوید. اومد جواب بده استخوان دندهاش تیر کشید. یکی مرد جوان از بین جمعیت نگاهی به پسر کرد و سپس به سمت پیرمرد.
بلند شد زد تو گوش پیرمرد و رفت…
آخرین