<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>جمهوری دموکراتیک آریو Democratic Republic of Ario</title>
	<atom:link href="http://drario.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://drario.wordpress.com</link>
	<description>همه میتوانیم جمهوری دموکراتیک باشیم. We All Can be Democratic Republic</description>
	<lastBuildDate>Thu, 19 Nov 2009 07:42:38 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='drario.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/a153db4433630981f015a155c11360eb?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>جمهوری دموکراتیک آریو Democratic Republic of Ario</title>
		<link>http://drario.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>H1N1</title>
		<link>http://drario.wordpress.com/2009/11/19/h1n1/</link>
		<comments>http://drario.wordpress.com/2009/11/19/h1n1/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 22:19:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آریو</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[Flu]]></category>
		<category><![CDATA[H1N1]]></category>
		<category><![CDATA[Swin Flu]]></category>
		<category><![CDATA[فلو]]></category>
		<category><![CDATA[آنفلوآنزا]]></category>
		<category><![CDATA[آنفلوآنزای خوکی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://drario.wordpress.com/?p=986</guid>
		<description><![CDATA[روز اول
صبح ساعت ۷ با بی میلی با زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. یک روز شلوغ در پیش داشتم. اولین چیزی که توجه من رو جلب کرد آبریزش بینیم بود. تا ظهر تقریبا همه دستمالهای کاغذی اطراف رو مصرف کرده بودم. یک مهمانی نهار داشتم. نیمه دیگر من هم آنجا بود. ناهار ماهی بود. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=986&subd=drario&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><strong><span style="font-size:medium;"><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/11/h1n1_1.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-987" title="H1N1_1" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/11/h1n1_1.jpg?w=300&#038;h=256" alt="" width="300" height="256" /></a>روز اول</span></strong></p>
<p><span style="font-size:medium;">صبح ساعت ۷ با بی میلی با زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. یک روز شلوغ در پیش داشتم. اولین چیزی که توجه من رو جلب کرد آبریزش بینیم بود. تا ظهر تقریبا همه دستمالهای کاغذی اطراف رو مصرف کرده بودم. یک مهمانی نهار داشتم. نیمه دیگر من هم آنجا بود. ناهار ماهی بود. خوشمزه ترین ماهی عمرم. باهم به اتاقی رفتیم. از فرصت استفاده کردم. لبهاش رو بوسیدم.</span></p>
<p><strong><span style="font-size:medium;">روز دوم</span></strong></p>
<p><span style="font-size:medium;">از شدت گرفتگی بینی از خواب بیدار شدم. هنوز ۱۰ دقیقه تا زمانی که زنگ ساعتم به صدا در بیاد وقت باقی مانده بود. اما نمی‌توانستم بیشتر بخوابم. یک روز کاری طولانی. باید برای کار آماده میشدم. تا وقت رسیدن به شرکت آبریزش بینی بیشتر شد. حالا سر و کله عطسه‌ ها هم کم کم پیدا میشد. روز خوبی بود. پیشرفت بزرگی در کارها احساس میکردم. نزدیک ظهر احساس کردم سرگیجه شدیدی دارم. به بخاری اتاقم چسبیدم و سعی کردم دزدکی بخوابم. شدت عطسه‌ها، سرفه‌ها و آبریزش بینی لحظه لحظه بیشتر میشد. سرگیجه مداوم امکان هرگونه حرکت رو از من سلب کرده بود. سر رو به طرف بخاری گرفته بودم و به شدت عرق میریختم اما بهبودی حاصل نمی‌شد. همکارم با من تماس گرفت: پسر وقت رفتنه. نمیای؟ گفتم حالم خیلی بده. تو برو من آروم آروم میام. گفت چی شده؟ خوکی گرفتی؟ گفتم گمونم!</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">خسته و کوفته در حالی که به زحمت جلوی پام رو میدیدم به خانه رسیدم. فقط دویدم به طرف اتاق خواب و پریدم زیر پتو. مادر گفت چی شده؟ گفتم خیلی حالم بده. خیلی خیلی حالم بده. نفهمیدم چطور شد که نیمه دیگر من اومد. خیلی نگرانم بود. از زیر پتو سر در آوردم. سعی کردم پیداش کنم. همه چراغها روشن بود. اما درست نمی‌دیدمش. چشمهام تاریک شده بودند. هرچه تونستم لباس پوشیدم و به مطب دکتر رفتیم. آنفولانزای خوکی داشتم.</span></p>
<p><strong><span style="font-size:medium;">روز سوم</span></strong></p>
<p><span style="font-size:medium;">صبح خیلی بهتر بودم. قید کار رو برای چند روز زدم. شروع کردم به جستجو در اینترنت برای علائم آنفولانزای خوکی. کاملا شبیه سرماخوردگی فصلی به اضافه تب، سرگیجه، بدن‌درد، اسهال و استفراغ. به دنبال درمان دارویی از سایت Drugs.com‌ اطلاعات مفیدی بدست آوردم. یکی از داروهایی که دکتر دیشبی برام نوشته بود اصلا ربطی به بیماریم نداشت! به بیمارستان رفتم. خانم دکتر بیمارستان گفت اطلاعاتی که از اینترنت بدست آوردی درست هستند. خانواده سلینها مثل پنیسلین آمپلیسلین و آموکسیسلین تاثیری ندارند. استومینوفن به عنوان تب بر و آنتی هیستامین برای جلوگیری از آبریزش بینی مفید هستند. اگر حالت بهتر نشد معلوم میشه که سرماخوردگی فصلی نیست و آنفولانزای خوکی هست. گفتم ما اینجا تامیفلو یا رلنزا داریم؟ تعجب کرد. گفت اینهارو از اینترنت میدونی؟ گفتم بله. صداش رو پایین آورد. گفت اگه بهتر نشدی باید بیای اینجا تا بهت تامیفلو یا رلنزا تجویز کنیم. چند تا بسته تو این شهر داریم. اونهام تو همین بیمارستان هستند. ولی فقط به کسی میدیم که واقعا نیاز داشته باشه.</span></p>
<p><strong><span style="font-size:medium;">روز چهارم</span></strong></p>
<p><span style="font-size:medium;">حالم بهتر شده بود. تصمیم گرفتم برم حمام. و اشتباهم همینجا بود. تا بعد از ظهر چنان حالم وخیم شد که نور روز رو تشخیص نمی‌دادم. چشمهام بشدت سیاهی میرفت. نمی‌دونستم چکار باید بکنم. فقط میتونستم قرصهای استومینوفن رو بخورم و دعا کنم. وقتی از رختخواب بیرون میومدم تمام خانه دور سرم میگردید و تلو تلوخوران راه میرفتم. شب نیمه دیگرم با نگرانی از من خداحافظی کرد و رفت. گفت خودت رو خوب بپوشون. در حالی که زیر پتو به شدت عرق میریختم سعی کردم تشخیص بدم که آیا کامپیوترم روشن هست یا خاموش. اما نمی‌تونستم نور چراغهاش رو ببینم. سینه‌خیز رفتم جلوی کامپیوتر. واقعا خاموش بود. یادم اومد که درب کیس رو چند روزه که باز گذاشته‌ام. کامپیوتری که بایت به بایتش رو با عشق تمام پر کردم. همیشه سعی کردم بهترین اطلاعات رو داخلش بریزم. تصاویر دسکتاپ فوق مدرن کامپیوتر من همیشه دوستانم رو خیره میکرد.حالا نه تنها نمی‌تونست مریضی من رو دوا کنه. بلکه حتی نمی‌تونست درب خودش رو ببنده!</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">بچه که بودیم یک روز چند تا مهمان نا آشنا برامون اومدند. اونها به ما بچه‌ها یک آکاردئون هدیه دادند. برای اولین بار بود که تو عمرمون آکاردئون میدیدیم. اونهم نه از این آکاردئونها که یکطرفشون کیبرد دارند و طرف دیگر یک سری دکمه گرد که بعضی وقتها نابینایان تو خیابونها باهاش آهنگ های های رشیدخان مینوازند. یک مدل ساده کاملا مقوایی که فقط با باز و بسته کردنش میشد نواخت و هیچ دکمه خاصی نداشت. اما بهرحال ما بچه‌هارو برای چند روز غرق شادی کرد. یک روز گفتیم بیایم بازش کنیم ببینیم توش چیه که اینقدر صدا میکنه. با بچه‌ها ریختیم سرش و با یک کارد پارش کردیم. وقتی کاملا پاره پاره شد هیچ چیز توش نبود. کاملا تو خالی&#8230; . مثل قیافه کیس کامپیوترم در اون شب داغ تبناک.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">نا امید و مایوس به طرف رختخواب برگشتم. زیر پتو رفتم و در حالی که بشدت از گرما میسوختم و عرق میریختم سعی کردم به صدای قلبم گوش کنم. از شدت آهستگی ضربان قلبم تعجب کردم. آرومتر از هر زمانی در زندگیم. گفتم خدایا همش بیخودی بود. همش اسباب بازی بود. این کامپیوتر به هیچ دردم نمی‌خوره. توخالیه. همش توخالیه. کار زندگی کامپیوتر ماشین. همش توخالیه. مثل اون آکاردئونه. تو خالیه. پوچه. من برای مردن آمادم. دیگه برام کافیه. آره. فقط خواهش میکنم من رو ببخش. من رو ببخش. مادرم اومده بود بالای سرم. آریو؟ چطوری؟ پتو رو زد کنار و دستش رو روی پیشانی خیسم گذاشت. ناگهان به عقب پرید و گفت: وای چقدر تب داری! پس چرا رفتی زیر پتو؟ با بیحالی گفتم پس چکار کنم؟ دوید به طرف حمام. نمیدونم چقدر گذشت تا برگشت بالای سرم و ازم خواست بیام پایین رختخواب. چون گوش نکردم دوتا ساق پاهام رو گرفت و کشید پایید. فریادم بهوا رفت وقتی پاهام تا مچ در آب یخ فرو رفتند. تا بخودم بیام یک کهنه خیس شده از همون آب سرد روی پیشانیم گذاشت. تازه چشمهام از سیاهی در اومدند که گفت تو چرا کاپشن پوشیدی زیر پتو!!!</span></p>
<p><strong><span style="font-size:medium;">روز پنجم</span></strong></p>
<p><span style="font-size:medium;"><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/11/h1n1_two.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-988" title="h1n1_two" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/11/h1n1_two.jpg?w=281&#038;h=300" alt="" width="281" height="300" /></a>شب سخت جهنمی رو پشت سر گذاشته بودم. اما اون آشغالهای خوکی دست بردار نبودند. سرم گیج میرفت. اما تب نداشتم. دوباره به بیمارستان رفتم. و این دومین اشتباهم بود. حدود یک ساعت به انتظار نوبت درمانگاه ایستادم. بعد دیدم از خانم دکتر اونروزی خبری نیست. حدود ۱۰ دختر دانشجو و یک آقای دکتر آنجا بودند. با بیحالی در شرایطی که احساس سرما میکردم و خواب آلودگی همه داستان رو از اول توضیح دادم. دفترچه‌ام رو برداشت و شروع کرد به نوشتن دارو که یادآوری کردم که مقادیر زیادی استومینوفن دارم ضمنا خانواده سلینها هم هیچ فایده‌ای ندارند. گفت اینهارو از کجا میدونی؟ گفتم از اینترنت. خندید و رو به شاگردانش گفت بچه‌ها مثل اینکه این سایتهای پزشکی رو هم باید بگیم ببندند ها&#8230;! گفت پس چاره‌ای نیست. باید خونه استراحت کنی تا خوب شی. تامیفلو هم بدردت نمی‌خوره. اگر ۴۸ساعت اول بهت میرسید چرا. ولی الان دیگه فایده‌ای نداره. من برات کپسول استنشاقی رلنزا مینویسم. ولی اگر در این بیمارستان نبود جای دیگه پیدا نمیشه.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">نسخه رو گرفتم و به آهستگی به راه افتادم. همه چیز رو آهسته میدیدم. حرکات مردم. صحبت کردنشون با هم. نگاه نگرانشون به قیافه من. آقا دارو خانه بیمارستان کجاست؟ به من اشاره‌ای میکردند و رد میشدند. بدون یک کلمه صحبت. مبادا که دهانشان باز شود. به داروخانه رسیدم. خانوم این نسخه رو میخواستم. با تعجب به نسخم نگاهی کرد و گفت: کی این رو برات نوشته؟ ما اینجا دارو به کسی نمی‌دیم. برو از بیرون بگیر. گفتم دکتر گفته فقط در این بیمارستان میشه رلنزا پیدا کرد. گفت نه ما هیچی نداریم. اینجا وای نایست. ماسک رو از صورتم برداشتم و بهش نزدیک شدم. ترسید. عقب عقب رفت. برو پیش آقای ج. ایشون باید دستورشو بده.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">آقای ج. در اتاق کار شلوغش نشسته بود. رلنزا؟ مگه آنفلوآنزای خوکی داری؟‌ رلنزا نداریم. فقط ۲ تا دونه تامیفلو میتونم بهت بدم. اونهم ۲ تا. تازه اگر دکترت بنویسه. رلنزا نداریم. گفتم من دیگه نمی‌تونم برگردم پیش دکترم. اون هم من رو به طرف مدیر پرستاری فرستاد. مدیر پرستاری که این یکی خودش ماسک زده بود و نگرانی هم از آلودگی نداشت گفت دکتر بیخود کرده. رلنزا نداریم ما. برو آقا خونه استراحت کن. اینطوری بدتر میشی. ما رلنزا نداریم اینجا. برو. هرچه اسرار کردم فایده نداشت. برگشتم پیش دکتر. هنوز نرفته بود. با احساس یاس بهش گفتم آقای دکتر به من رلنزا نمیدن. نگاهی به صورتم کرد و گفت تو خوب میشی. حالا رلنزا هم معجزه نمیکنه. فقط شیک تره. همین. برو استراحت کن. خوب میشی. برو.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">برگشتم به طرف خانه. سر راه رفتم فشار خونم رو گرفتم. فکر کنم ۸ روی ۶ بود. دقیقش رو یادم نمیاد. تزریقاتی بهم گفت سرت گیج نمیره؟ گفتم چرا خیلی. گفت برا اینه که فشارت خیلی پایینه. برو آب زیاد بخور تا فشارت دوباره بیاد بالا. بعد از تب و پاشویه این دومین آفند و پدافند این جنگ ویروسی بود که من بی‌تجربه یاد میگرفتم. سرگیجه ناشی از فشار خون پایینه و راه حل اون هم خوردن مایعات بیشتره.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">برگشتم خونه. کمی فکر کردم. به اطلاعاتی که از اینترنت بدست آورده بودم. و به اتفاقاتی که برام افتاده بود. تب، فشار خون پایین و اسهال. بنظرم حالا دیگه راه مقابله با همه این علائم رو بلد بودم. تصمیم گرفتم بخاطر شب جهنمی که پشت سر گذاشته بودم و به کوری چشم همه افراد حزبی با نفوذی که حتما و حتما در این مملکت بدون دردسر تامیفلو و رلنزا دریافت خواهند کرد، درس عبرتی به این آشغالهای خوکی بدم که تا عمر دارند فراموش نکنند!</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">نزدیک نهار دچار اسهال شدیدی شده بودم. بلافاصله چایی نبات خوردم. حالم بهتر شد. مادرم گفت نهار بازهم سوپ درست کنم میخوری؟ گفتم سوپ دیگه نمی‌خوام. کباب میخوام! کباب درست کن.<br />
</span></p>
<p><strong><span style="font-size:medium;">روز ششم</span></strong></p>
<p><span style="font-size:medium;">حالم خیلی بهتره. تمام روز حتی یکبار آبریزش بینی نداشتم. فقط کمی نزدیکهای ظهر فشارم پایین میامد که بلافاصله با خوردن کمی آب برطرف میشد. کمی هم صرفه داشتم. اما در کل بهتر بودم. تا شب میدونستم که جنگ تحمیل شده به جمهوری دموکراتیک آریو رو به پایان است. اشتها برگشته بود. همینطور بویایی و چشایی. شب نیمه دیگرم به عیادتم آمد. از گردنم من رو بوسید. خیلی از این کارش عصبانی شدم. گفت خیلی وقت بود اینکارو نکرده بودم. از پیشم رفت. بهش زنگ زدم. پای تلفن صدای فین فین و سرفه‌اش میومد! اشتباه نمی‌کردم. واقعا سرفه میکرد. خودش هم ترسیده بود.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><br />
</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">خدایا خواهش میکنم اون خیلی ضعیفه. اون نه. اون نه! حاضرم بمیرم ولی اون خوب بشه.</span></p>
Posted in خاطره  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/drario.wordpress.com/986/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/drario.wordpress.com/986/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/drario.wordpress.com/986/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/drario.wordpress.com/986/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/drario.wordpress.com/986/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/drario.wordpress.com/986/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/drario.wordpress.com/986/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/drario.wordpress.com/986/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/drario.wordpress.com/986/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/drario.wordpress.com/986/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=986&subd=drario&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://drario.wordpress.com/2009/11/19/h1n1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">جمهوری دموکراتیک آریو</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/11/h1n1_1.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">H1N1_1</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/11/h1n1_two.jpg?w=281" medium="image">
			<media:title type="html">h1n1_two</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>موشی در خانه اربابی</title>
		<link>http://drario.wordpress.com/2009/09/25/%d9%85%d9%88%d8%b4%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8%db%8c/</link>
		<comments>http://drario.wordpress.com/2009/09/25/%d9%85%d9%88%d8%b4%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 09:07:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آریو</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[دردودل]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[فرار مغزها]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[اقتصاد چمدانی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://drario.wordpress.com/?p=977</guid>
		<description><![CDATA[تا حالا شده که برید بازار یک کالای ۱۰۰درصد وارداتی بخرید؟ مثلا یک کارت حافظه برای تلفن همراه. اگر در شهرهای کوچک هستید یا از یک مغازه کوچک و نا آشنا خرید کنید همیشه این خطر وجود دارد که چیزی که میخرید بی بروبرگرد خراب باشد. خوب کشور ما که تولید کننده مثلا کارتهای حافظه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=977&subd=drario&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:right;"><span style="font-size:medium;"><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/chamedan.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-978" title="Chamedan" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/chamedan.jpg?w=250&#038;h=214" alt="Chamedan" width="250" height="214" /></a>تا حالا شده که برید بازار یک کالای ۱۰۰درصد وارداتی بخرید؟ مثلا یک کارت حافظه برای تلفن همراه. اگر در شهرهای کوچک هستید یا از یک مغازه کوچک و نا آشنا خرید کنید همیشه این خطر وجود دارد که چیزی که میخرید بی بروبرگرد خراب باشد. خوب کشور ما که تولید کننده مثلا کارتهای حافظه نیست. پس همه اینها وارد میشوند. تاجران بزرگ تعداد زیادی از اینهارو وارد کشور میکنند و مثلا ۱۰۰۰تا از اونهارو به خرده فروشها توزیع میکنند. خرده فروشها به ما مردم این تعداد رو فروخته و مثلا ۱۰ درصد آنها رو ما مشتریها با عنوان کردن اینکه خراب بوده و از اول کار نمی‌کرده به آنها پس میدهیم. این ۱۰ درصد در نهایت به تاجر عمده فروش برگشته و تاجر هم دوباره آنها را به مغازه‌هایی خاص که اجناس خراب را به قیمتی نازلتر میخرند باز میگرداند. حالا دیگر این وظیفه مغازه دار است که به هر نحوی که شده جنس خراب را به مشتری قالب کنند. اجناس خراب مانند سی‌دی ها کارتهای حافظه و کلیه اجناسی الکترونیکی که تعمیر آنها مقرون به صرفه نیست به یک پنجم تا یک دهم قیمت از تاجران خریداری شده در قفسه این قبیل مغازه‌ها قرار داده میشوند. سپس مشتریهای غافل یکی یکی اجناس خراب را به قیمت اجناس سالم خریده و بعد از مدتی با اتلاف وقت فراوان و هزینه زیاد دوباره و دوباره و دوباره آنهارا به فروشنده پس میدهند چون بهرحال خراب است. در نهایت بعضی از آنها که از شهر دوری می‌آیند و قادر به پس آوردن جنس نیستند از پول خود صرف نظر کرده باعث سو استفاده فروشنده میشوند. به این صورت یکی یکی آن اجناس خراب و برگشت خورده به مشتریها فروخته میشوند.ممکن است یکی از این اجناس معیوب و به اصطلاح «استوک» به ماهم بیافتد! پس مواظب باشید از این قبیل فروشنده‌ها خرید نکنید.<br />
اما چرا همچین اتفاقی می‌افتد. <span id="more-977"></span>دلیل آن وجود گسترده مسئله تجارت چمدانی است. <strong>از آنجا که کشور ما با همه دنیا دشمن است معمولا هیچ شرکت تجاری با ایران معامله نمی‌کند. در نتیجه راه خرید تقریبا کلیه اجناس سبک و کوچک مخصوصا اجناس الکترونیکی، خرید آنها از امارات متحده عربی و انتقال آن از طریق پنهان کردن در چمدان یا کیف است.</strong> اگرچه شرکتهای زیادی در ایران ادعا میکنند که نماینده انحصاری فلان شرکت تولید کننده در ایران هستند اما تنها دلیل ادعای ایشان تحویل گرفتن چند چمدان از مخصولات آن شرکت است و هیچ گونه ارتباطی با تولید کننده مورد نظر ندارند. در واقع اگر چنین بود شرکتهای تولید کننده هرگز حاضر نمی‌شدند به ازای درآمد بیشتر اجناس معیوب آنها دست مشتریان مانده و بدین ترتیب بدنام بشوند.<br />
این وضعیت ما مردم را متحمل ضرر بسیار کرده و در بسیاری موارد سردرگم هستیم که مثلا فلان تلوزیون را از کدام شرکت گارانتی کننده بخریم. هرچند که مطمئن هستیم که هرگز ایرادات احتمالی محصول خریده شده شامل گارانتی نخواهند شد (نوسان برق، فرسودگی قطعات و&#8230;).<br />
اما این اقتصاد چمدانی چندان هم به ضرر ما نیست. مثلا وقتی همه دنیا یک کارت حافظه را به قیمت حدود ۸۰۰ تومان میخرند ما آن را تا ده هزار تومان خریداری میکنیم پس وقتی در دنیا رکود اقتصادی رخ میدهد هیچ تاثیری بر تجار ایرانی نخواهد داشت. باز هم برای مثال وقتی شرکت پورشه یک طرح جدید اتوموبیل خود را ارزان کرده و بیست ملیون تومان میفروشد ایران خودرو هیچ باکی از رکود اقتصادی ندارد چرا که یک پژوی پرشیای مونتاژ ایران رو به همان قیمت میتواند بفروشد. حتی بیشتر از آن. اصلا هرچه قدر که بخواهد. اگر روزی ایران خودرو اعلام کند که تولید پیکان را از سر گرفته و هر دستگاه را یک ملیارد تومان میفروشد بازهم خریدار خواهد داشت. مردم مجبورند.<br />
<a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/mouse.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-979" title="Mouse" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/mouse.jpg?w=300&#038;h=247" alt="Mouse" width="300" height="247" /></a> اینجاست که این سوال پیش می‌آید که آیا احمدی‌نژاد واقعا هاله نورانی دارد که رکود اقتصادی جهانی به ایران نرسیده یا به اندازه خارج از ایران تاثیر نداشته. پاسخ این است که <strong>آنچه که در کشورهای غربی به آن رکود اقتصادی میگویند بیکار شدن یک نفر در هر ۱۰ نفر است. اما در ایران اکنون وضعیت تقریبا اکثر خانواده ها چنین است: پدر بازنشسته با حقوق مستمری خود خرج همسر و مثلا سه فرزند بالغ و تحصیل کرده خود را میدهد. یعنی چهار نفر بیکار و نانخور در هر پنج نفر! هشت نفر در هر ۱۰ نفر! پس دیگر رکود اگر هم اتفاق بیافتد معنایی ندارد.</strong> آب که از سر گذشت چه یک وجب و چه&#8230; .<br />
از طرف دیگر همانطور که گفتم به دلیل تحریمها تقربیا هیچ شرکت بزرگی در دنیا با ما رابطه اقتصادی ندارد. پس برای ما مهم نیست که شرکتهای بزرگ جهان در حال رشد باشند یا در حال رکود.<br />
کشور ما که روی نقشه جهان به شکل یک گربه پشت خمیده و آماده جهش میباشد اکنون مانند موشی در یک خانه بزرگ اربابی به زندگی خود ادامه میدهد. برای چنین موشی هر روز تکه‌ای آشغال برای خوردن وجود دارد. یکروز در آشپزخانه یکروز در انبار. برای موش اصلا مهم نیست که ارباب مریض شده باشد یا در حال مشاجره با همسرش باشد یا در فکر جدایی از همسرش باشد یا حتی در حال ورشکستگی. <strong>همیشه برای ایران به عنوان یک موش در اقتصاد دنیا تکه‌ای آشغال برای خوردن وجود دارد.مغازه‌ها همیشه پر است از باطریهای فاسد، لباسهای فاقد کیفیت و بعضا دست دوم، مواد غذایی با آلودگیهای شیمیایی، اسباب بازیهای غیر استاندارد و&#8230; .</strong></span><span style="font-size:medium;"> </span></p>
<p style="text-align:right;" dir="ltr"><span style="font-size:medium;">مثل اینکه یکی از سیاست مداران آمریکایی گفته بود هروقت از مملکت خود ایراد میگیرید به این فکر کنید که برای کشورتان چه کرده‌اید. خوب من به نوبه خودم همیشه سعی کردم در ایران طرح‌های جدید ابداع کنم و یک مونتاژکار یا یک تعمیر کار نباشم. خیلی از طرح‌هایی که ابداع کردم در عمل کار کردند و بعضی از آنها تولید هم شدند. من سعی کردم به خیلی ها علم خودم رو یاد بدم و خیلی از اونها هم یاد گرفتند. من این وبلاگ رو ساختم تا بار علمی فرهنگی زبان فارسی رو در اینترنت افزایش بدم. من در دو انتخابات ریاست جمهوری شرکت کردم فقط به این دلیل که وضع مملکتم بهتر بشه. من از نوجوونی کار کردم و کار سالم. هیچ خلافی نکردم. هیچ جرمی مرتکب نشدم. قانون اساسی رو خوندم</span><span style="font-size:medium;"> و یک شهروند قانون مند بودم. همیشه درس خوندم. تحقیق کردم. یکبار در عمرم برای خودم یک اسکی نخریدم. یک موتور نخریدم. هرچه داشتم خرج تحصیل کردم. تا علم این مملکت رو رشد بدم. تا مبتکر باشم.</span><span style="font-size:medium;"> من بهرحال جوونیم رو به پای ایران گذاشتم. خیلی از شماها هم همینطور بودید. زحمت کشیدید. </span><span style="font-size:medium;">برای این مملکت</span><span style="font-size:medium;"> </span><span style="font-size:medium;">تلاش کردید</span><span style="font-size:medium;">. اما این زمین بی‌رحم و عاطفه فقط باعث آبروریزی ما در این جهان شد. حالا هروقت به سایت گوگل کد و خیلی سایتهای دیگر میرم به من پیغام میدن که آدرس آی‌پی شما از ایرانه و به شما سرویس نمیدیم. این کشور وقت ما رو تلف کرده. به احساسات ما ضربه زده. ما رو از آینده نا‌امید و مایوس کرده. شخصا سالها افسردگی خاطره زندگی من در ایرانه. این کشور حتی یک متر زمین به من جوون که از نوجوونی کار کردم نداد. اگر در بنگلادش زندگی میکردیم میگفتیم خوب مملکت ما فقیره. نداره که بده. اما ایران فرق میکنه. این کشور داره و نمیده. جریب جریب زمین. و بشکه بشکه نفت که ذره‌ای از آن به ما نمیرسه یا اگر هم برسه تا آخر عمر باید تاوان اون رو بدیم. با روی مین رفتن. با شیمیایی شدن. با کشته شدن در درگیرهای خیابانی یا با تحمل شکنجه و ت*ج*ا*و*ز. دیگه از این زمین و از پهلوی و خامنه‌ای و همه کسانی که این زمین اونهارو بیشتر از من دوست داشته متنفرم.<br />
ای ایران من از پیش تو میرم، تو اینجا با هاله‌های نورانیت بمون و بپوس.</span></p>
<p style="text-align:right;"><span style="font-size:medium;"><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/ashghal_narizid.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-980" title="Ashghal_narizid" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/ashghal_narizid.jpg?w=300&#038;h=230" alt="Ashghal_narizid" width="300" height="230" /></a><br />
</span></p>
Posted in اجتماعی, دردودل, سیاست  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/drario.wordpress.com/977/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/drario.wordpress.com/977/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/drario.wordpress.com/977/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/drario.wordpress.com/977/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/drario.wordpress.com/977/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/drario.wordpress.com/977/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/drario.wordpress.com/977/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/drario.wordpress.com/977/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/drario.wordpress.com/977/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/drario.wordpress.com/977/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=977&subd=drario&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://drario.wordpress.com/2009/09/25/%d9%85%d9%88%d8%b4%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">جمهوری دموکراتیک آریو</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/chamedan.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Chamedan</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/mouse.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Mouse</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/ashghal_narizid.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Ashghal_narizid</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دموکراسی درون &#8211; مشکلات باعث اتحاد میشوند</title>
		<link>http://drario.wordpress.com/2009/09/17/%d9%85%d8%b4%da%a9%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d8%a7%d8%b9%d8%ab-%d8%a7%d8%aa%d8%ad%d8%a7%d8%af-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
		<comments>http://drario.wordpress.com/2009/09/17/%d9%85%d8%b4%da%a9%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d8%a7%d8%b9%d8%ab-%d8%a7%d8%aa%d8%ad%d8%a7%d8%af-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 20:45:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آریو</dc:creator>
				<category><![CDATA[دموکراسی درون]]></category>
		<category><![CDATA[مدیریت فکر]]></category>
		<category><![CDATA[چند شخصیتی]]></category>
		<category><![CDATA[آزادی]]></category>
		<category><![CDATA[دموکراسی]]></category>
		<category><![CDATA[دیکتاتوری]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://drario.wordpress.com/?p=961</guid>
		<description><![CDATA[مشکلات همیشه در زندگی ما وجود دارند. مشکلات سخت گاهی باعث میشوند بعضی از ما از درون فرو ریخته و بعضی دیگر قوی‌تر و باتجربه تر شده اعتماد بنفس بیشتری پیدا کنیم. اینکه چه کار بکنیم تا نتیجه مشکلات بجای تخریب ما پیشرفت و تکامل ما باشد، چیزیست که در این مطلب به آن خواهم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=961&subd=drario&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><span style="font-size:medium;"><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/democracy.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-964" title="democracy" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/democracy.jpg?w=300&#038;h=202" alt="democracy" width="300" height="202" /></a>مشکلات همیشه در زندگی ما وجود دارند. مشکلات سخت گاهی باعث میشوند بعضی از ما از درون فرو ریخته و بعضی دیگر قوی‌تر و باتجربه تر شده اعتماد بنفس بیشتری پیدا کنیم. اینکه چه کار بکنیم تا نتیجه مشکلات بجای تخریب ما پیشرفت و تکامل ما باشد، چیزیست که در این مطلب به آن خواهم پرداخت. </span></p>
<p><span style="font-size:medium;">مشکلات در دموکراسی درون نه تنها باعث تخریب شخصیت نشده بلکه باعث اتحاد میشوند. آدمی که دموکراسی درون را قبول کند میفهمد که داشتن چندین شخصیت مستقل از هم یک بیماری روانی نیست و باعث هرج و مرج و عدم تعادل روانی هم نمی‌شود. به شرطی که شخصیتهای مستقل درون آدم در ساعاتی از شبانه روز به طور مداوم نقطه نظراتشان را در مورد مسائل مختلف باهم در میان گذاشته و تصمیمات واحدی را به شیوه رای گیری اتخاذ کنند. آن چند شخصیتی بیمار گونه است که شخصیتهای مختلف فرد در پی نزاع میان یکدیگر باشند و مثلا فرد مدام از حالتی به حال دیگر رفته گاهی در تنهایی خود را ملامت و سرزنش و آزار کرده و گاهی در مقابل دیگران تصمیمات ناگهانی و متناقض میگیرد. چنین انسانی چون شخصیت درونش یکی نیست و شخصیتهای متفاوتش باهم برسر اداره هویت فردی اتفاق نظر ندارند دچار جنگ درونی شده و در ارتباط بیرونی با انسانهای دیگر دمدمی مزاج بوده و مدام تغییر عقیده میدهد. البته به نظر من اکثریت افراد دارای یک شخصیت هستند که اینهم باعث افتخار نیست. این دیکتاتوری درون است. فکر انسان باید آزاد باشد و در درون خود به همه احساسات خود اجازه بیان بدهد. <strong>یکی از اصول دموکراسی درون آزادی تک تک احساسات و نیروهای درون انسان است بشرطی که مخل آزادی سایر نیروهای درون نباشد.</strong></span></p>
<p><span style="font-size:medium;">اما در زندگی انسان مشکلاتی پیش می‌آید. مشکلات تحصیل، کار یا ازدواج. انسانی که دچار دیکتاتوری درون است در موقع مشکلات بلاخره یا تصمیمی میگیرد یا از تصمیم شخص دیگری در اطرافیانش تقلید میکند. حال یا درست یا اشتباه.<span id="more-961"></span> <a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/democracy2.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-965" title="democracy2" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/democracy2.jpg?w=300&#038;h=274" alt="democracy2" width="300" height="274" /></a>تصمیم فردی وی نتیجه سنجش یکجانبه اوضاع است چون او یک شخصیت دارد. پس چنین تصمیمی یک جانبه خواهد بود. انسان دچار چند شخصیت درحال نزاع بلافاصله از پس مشکل بر نیامده از کوره در میرود. چرا که مشکل روبرو باعث افروختن آتش نزاع میان شخصیتهای وی شده و فرد در درون، خود را سرزنش کرده، تک تک تصمیمهایی که در گذشته گرفته را باعث مشکل پیش رو میداند. اما انسانی که صاحب چند شخصیت در حال دموکراسی است نه تنها از کوره در نرفته بلکه مشکل پیش رو موجب اتحاد شخصیتهای وی برای حل مشکل میشود. به زبان ساده برای کسانی که تا کنون دموکراسی درون را نه تجربه کرده و نه در این وبلاگ خوانده‌اند باید بگویم <strong>عملکرد دموکراسی درون در مواجهه با مشکلات اینست که شما بدون جانبداری از یک تصمیم خاص مشکلتان را کاملا از همه جوانب برسی کرده و بدنبال راه حل بگردید.</strong> مثلا اگر با کسی دعوا کرده‌اید حتی از جانب وی نیز دفاع و داوری کنید. یا اگر خواهان خرید چیزی هستید که خیلی بدنبال آن بوده‌اید موقع تصمیم گیری راجع به صرفه اقتصادی این خرید هم به علاقه خود به آن فکر کنید و هم به اینکه آیا اساسا چنین چیزی به درد شما میخورد یا خیر. حتی اگر یکسال یا بیشتر به دنبال عمل به تصمیمی بوده اید به احساسات مخالف خود هم اجازه ابراز وجود بدهید.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">پس مشکلات همانند همیشه در دموکراسی درون هم باعث اتحاد نیروها میشوند. پس <strong>انسان خردمندی که دارای دموکراسی درون است با مشکلات بیشتر سرسخت تر و باتجربه تر میشود.</strong></span></p>
<p><span style="font-size:medium;">دوستان من. جسم من و شما امانتی از خدا به ماست که اگرچه ما خود را یک نفر فرض میکنیم همه رفتارها و احساسات و تصمیمات ما نتیجه زندگی ملیونها سلول درون ماست که برای خود عمر هرچند کوتاه ولی با شرف و هویت مستقل دارند. <strong>لطفا همه نیروهای درون خود را به رسمیت شناخته و آنهارا آزاد بگذارید.</strong></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/edemocracy.gif"><img class="aligncenter size-medium wp-image-966" title="edemocracy" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/edemocracy.gif?w=300&#038;h=251" alt="edemocracy" width="300" height="251" /></a><br />
</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">پی‌نوشت: بعد از چند سال از انقلاب دموکراتیک آریو هنوز نقش روح و ارتباط آن با جسم برای من سوال هست. امیدورام بعدا در وبلاگم در این مورد بنویسم.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">پی‌نوشت: خدا کنه ایران هم روزی به دموکراسی برسه و این مردم مظلوم (هرچند که مظلومیت افتخار نداره) از دست حکومتهای ظالم خلاص بشن. هرچند که دیگه از این کشور متنفرم.</span></p>
Posted in مدیریت فکر, دموکراسی درون  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/drario.wordpress.com/961/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/drario.wordpress.com/961/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/drario.wordpress.com/961/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/drario.wordpress.com/961/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/drario.wordpress.com/961/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/drario.wordpress.com/961/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/drario.wordpress.com/961/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/drario.wordpress.com/961/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/drario.wordpress.com/961/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/drario.wordpress.com/961/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=961&subd=drario&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://drario.wordpress.com/2009/09/17/%d9%85%d8%b4%da%a9%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d8%a7%d8%b9%d8%ab-%d8%a7%d8%aa%d8%ad%d8%a7%d8%af-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">جمهوری دموکراتیک آریو</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/democracy.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">democracy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/democracy2.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">democracy2</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/edemocracy.gif?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">edemocracy</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اعدام خامنه‌ای&#8230;</title>
		<link>http://drario.wordpress.com/2009/09/11/%d8%a7%d8%b9%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c/</link>
		<comments>http://drario.wordpress.com/2009/09/11/%d8%a7%d8%b9%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 07:04:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آریو</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[اعدام]]></category>
		<category><![CDATA[خامنه‌ای]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://drario.wordpress.com/?p=957</guid>
		<description><![CDATA[اعدام خامنه‌ای تماشایی میشه!
 یک سرباز جوان ۱۸ ساله بازوهای دیکتاتور رو میگیره تا در نره و سرباز دیگر طناب رو به گردنش میاندازه.
 خامنه‌ای به میان اتاقکی از پارچه مشکی میره و ناگهان طناب راست و مستقیم میشه و نشون میده که باری رو آویزان نگه داشته.
 لحظاتی بعد تکانهای طناب شدیدتر میشه و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=957&subd=drario&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><span style="font-size:medium;">اعدام خامنه‌ای تماشایی میشه!</span></p>
<p><span style="font-size:medium;"> یک سرباز جوان ۱۸ ساله بازوهای دیکتاتور رو میگیره تا در نره و سرباز دیگر طناب رو به گردنش میاندازه.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;"> خامنه‌ای به میان اتاقکی از پارچه مشکی میره و ناگهان طناب راست و مستقیم میشه و نشون میده که باری رو آویزان نگه داشته.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;"> لحظاتی بعد تکانهای طناب شدیدتر میشه و فریادهای حیرت و شوق از خبرنگاران حاضر بلند میشه. </span></p>
<p><span style="font-size:medium;">خامنه‌ای داره خفه میشه… .</span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><br />
</span></p>
<p style="text-align:center;"><span style="font-size:medium;"><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/thegreatdictator.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-956" title="The Great Dictator" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/thegreatdictator.jpg?w=355&#038;h=513" alt="The Great Dictator" width="355" height="513" /></a><br />
</span></p>
Posted in سیاست  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/drario.wordpress.com/957/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/drario.wordpress.com/957/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/drario.wordpress.com/957/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/drario.wordpress.com/957/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/drario.wordpress.com/957/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/drario.wordpress.com/957/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/drario.wordpress.com/957/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/drario.wordpress.com/957/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/drario.wordpress.com/957/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/drario.wordpress.com/957/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=957&subd=drario&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://drario.wordpress.com/2009/09/11/%d8%a7%d8%b9%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">جمهوری دموکراتیک آریو</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/09/thegreatdictator.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">The Great Dictator</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>روش جدید هک کردن وبلاگ &#8211; هکر شکنجه‌گر</title>
		<link>http://drario.wordpress.com/2009/08/28/mad-hacker/</link>
		<comments>http://drario.wordpress.com/2009/08/28/mad-hacker/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 04:05:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آریو</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[مرور خبرها]]></category>
		<category><![CDATA[محمد‌علی ابطحی]]></category>
		<category><![CDATA[هک]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[امنیت]]></category>
		<category><![CDATA[اعترافات ابطحی]]></category>
		<category><![CDATA[دادگاه نمایشی]]></category>
		<category><![CDATA[شکنجه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://drario.wordpress.com/?p=945</guid>
		<description><![CDATA[ مطلب زیر به عنوان آموزش روشی برای هک کردن وبلاگها نوشته نشده است. بلکه امیدوارم وبلاگ نویسان متوجه ضعفهای امنیتی وبلاگ خود شده تا از بروز چنین حملاتی به دست نوشته خود جلوگیری کنند. در ادامه توضیح خواهم داد که چطور شما از روز اولی که وبلاگتان را شروع کردید میتوانستید جلوی این ضعف [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=945&subd=drario&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><span style="font-size:medium;"> مطلب زیر به عنوان آموزش روشی برای هک کردن وبلاگها نوشته نشده است. بلکه امیدوارم وبلاگ نویسان متوجه ضعفهای امنیتی وبلاگ خود شده تا از بروز چنین حملاتی به دست نوشته خود جلوگیری کنند. در ادامه توضیح خواهم داد که چطور شما از روز اولی که وبلاگتان را شروع کردید میتوانستید جلوی این ضعف امنیتی رو بگیرید. روش جدید هک به شرح زیر است:</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">۱. ابتدا از روی نام و نام خانوادگی وبلاگ نویسی که مشخصات دقیق خود را در وبلاگ گذاشته منزل وی را یافته و وی را کت بسته با خود میبرید. سپس وی را تا حد مرگ شکنجه میدهید. سیخ داغ، انبردست، سیم برق، و سیم‌چین سایز بزرگ از ابزاری هستند که در این مرحله استفاده میشوند. دقت کنید شکنجه‌ها به هیچ عنوان شامل سر و گردن و همینطور دستها و پاها از مچ به بعد نباشند. زیرا در مرحله بعدی شما باید از این قسمتها فیلم برداری کرده و با سالم نشان دادن آنها در صدا و سیما ثابت کنید که اصلا وبلاگ نویس محترم را شکنجه نکرده‌اید!</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">۲. ایران بهشت دزدان، جنایت‌کارها، متجاوزان و این اواخر هکرهای شکنجه‌گر است. همانطور که همیشه دزدان و جنایتکارها در جمهوری اسلامی عاقبت بخیر میشدند و تا آخر عمر مستمری بیش از کفایت دریافت کرده و در میان احترام و ثروت میمردند اکنون این هکرها هم زندگی راحتی در این کشور پیشرفته دارند و کمترین مقام برای آنها کارمندی رده بالای مخابرات است. (البته هکرهای شکنجه‌گر). لذا در مرحله دوم شما نیاز دارید که دادگاهی برای وبلاگ نویس محترم تشکیل داده و ثابت کنید که وی اصلا شکنجه نشده و مطالبی که در مرحله بعدی شما در وبلاگش نوشته‌اید را خود نوشته و به آن اعتقاد کامل دارد. بنابر آنچه گفتم تشکیل چنین دادگاهی برای یک هکر شکنجه‌گر مشکل نخواهد بود. در این مرحله بر تن وبلاگ نویس لباس کامل آستین بلند کرده تا محلهای شکنجه را کاملا بپوشانید. در مرحله اول مشکلی که پیش می‌آید اینست که وبلاگ نویس با هکر شکنجه‌گر همکاری نمی‌کند. برای اینکار پس از آنکه مطمئن شدید تا حد مرگ وی را شکنجه کرده‌اید عده‌ای از زندانیانی که از شهرت کمتری برخوردارند نزد وی آورده و یکی یکی به آنها تیر خلاص میزنید. هر وبلاگ نویسی پس از تیر خلاص اول یا دوم تسلیم شده، همکاری خواهد کرد.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">۳. حالا مرحله اصلی فرا میرسد. به وبلاگ فرد بازداشت شده رفته و هرچه دلتان میخواهد آنجا بنویسید. تنها یک کار کوچک دیگر مانده:</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">۴. از وبلاگ‌نویس محترم با همان لباس کامل و آستین بلند یک عکس انداخته و به هر زوری هست وی را وادار به لبخند زدن میکنید. این عکس باید شامل یک دکور ساده و همینطور یک میز هم باشد. تا بازدیدکنندگان نتیجه هک شما شاهد باشند که وبلاگ نویس کاملا در سلامت بوده و اینکه خود و تحت شکنجه نام کاربری و اسم رمزش را به شما نداده است. بلکه شما هکر قابلی بوده و وبلاگ وی را هک کرده‌اید!</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">نتیجه: گذاشتن نام و نام خانوادگی اصلیتان در وبلاگ شخصی بزرگترین ضعف امنیتی وبلاگ شماست. اگر تا کنون چنین کرده‌اید یا زودتر وبلاگتان را عوض کنید یا آنجا بنویسید که از پیروان ولایت فقیه هستید. چون اکثر هکرهای شکنجه‌گر از پیروان ولایت فقیه هستند و اینطوری وبلاگ شما در امان میشود.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">در شکل زیر یک نمونه از کارهای یک هکر </span><span style="font-size:medium;">شکنجه‌گر </span><span style="font-size:medium;">متبحر رو میبینید. نمونه آنقدر موفقیت آمیز بوده که گویی خود وبلاگ‌نویس با هکر همکاری کرده طوری که پیغام هک شدن وبلاگش را خود در آن نوشته است. </span></p>
<div id="attachment_946" class="wp-caption aligncenter" style="width: 310px"><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/08/abtahiinprison.jpg"><img class="size-medium wp-image-946" title="AbtahiInPrison" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/08/abtahiinprison.jpg?w=300&#038;h=225" alt="AbtahiInPrison" width="300" height="225" /></a><p class="wp-caption-text">یک نمونه از کارهای یک هکر شکنجه‌گر. در این مورد کار بقدری موفقیت آمیز بود که خود وبلاگ‌نویس کار نوشتن پیغام هک در وبلاگ خود را قبول کرد.</p></div>
<p><span style="font-size:medium;">قسمتی از نوشته‌های تحت شکنجه ابطحی در وبلاگش: «&#8230;</span><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;" lang="FA"><span style="font-size:8pt;color:black;line-height:150%;font-family:Tahoma;" lang="FA">در جریان محاکمه پریروز هم وقتی در دادگاه دیدم سعید حجاریان و رمضانزاده و صفائی فراهانی و سعید شریعتی و کرمی و آقائی که فرصت حرف زدن پیدا کرده بودند، بعد از سه هفته همان حرف‌ها را زدند بر آن باورم راسخ‌تر شدم که <strong>صادقانه باید با شما حرف زد. این همان نوشابه‌ای بود که می‌خواستم برای خودم باز کنم که یادم آمد در زندان نوشابه به ما نمی‌دهند!</strong> البته این نوشته درد دل و گفتگو با شمایی است که همیشه دوستتان داشته‌ام. اولین اصل جامعه مدنی و اصلاح‌طلبی داشتن تحمل پذیرش نظرات دیگران است. </span></span><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;" lang="FA"><span style="font-size:8pt;color:black;line-height:150%;font-family:Tahoma;" lang="FA"><span style="font-size:medium;"><a href="http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146310144" target="_blank">حالا تنهائی و فشار زندان ظاهرا آن قدر بر من فشار آورده که برای اولین‌بار این قدر بد اخلاق دارم می‌نویسم</a>&#8230;» ابطحی جان! کاش میتونستم به تو اطمینان بدم که ما میدونیم اون تو چه میکشی&#8230; .</span></span></span></span></span></p>
<div id="_mcePaste" style="overflow:hidden;position:absolute;left:-10000px;top:546px;width:1px;height:1px;"><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;" lang="FA"><span style="font-size:8pt;color:black;line-height:150%;font-family:Tahoma;" lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;">د<span style="font-size:large;">ر جریان محاکمه پریروز هم وقتی در دادگاه دیدم سعید حجاریان و رمضانزاده و صفائی فراهانی و سعید شریعتی و کرمی و آقائی که فرصت حرف زدن پیدا کرده بودند، بعد از سه هفته همان حرف‌ها را زدند بر آن باورم راسخ‌تر شدم که صادقانه باید با شما حرف زد. این همان نوشابه‌ای بود که می‌خواستم برای خودم باز کنم که یادم آمد در زندان نوشابه به ما نمی‌دهند! البته این نوشته درد دل و گفتگو با شمایی است که همیشه دوستتان داشته‌ام. اولین اصل جامعه مدنی و اصلاح‌طلبی داشتن تحمل پذیرش نظرات دیگران است. </span></span></span></span></span></div>
Posted in مرور خبرها, سیاست  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/drario.wordpress.com/945/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/drario.wordpress.com/945/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/drario.wordpress.com/945/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/drario.wordpress.com/945/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/drario.wordpress.com/945/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/drario.wordpress.com/945/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/drario.wordpress.com/945/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/drario.wordpress.com/945/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/drario.wordpress.com/945/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/drario.wordpress.com/945/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=945&subd=drario&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://drario.wordpress.com/2009/08/28/mad-hacker/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">جمهوری دموکراتیک آریو</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/08/abtahiinprison.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">AbtahiInPrison</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تنهایی رفت. انشاءالله خشکسالی هم بره</title>
		<link>http://drario.wordpress.com/2009/08/21/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b1%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%d8%a1%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%ae%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d9%87/</link>
		<comments>http://drario.wordpress.com/2009/08/21/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b1%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%d8%a1%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%ae%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 05:57:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آریو</dc:creator>
				<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://drario.wordpress.com/?p=938</guid>
		<description><![CDATA[همونقدر که مشکل آفریقا خشکسالی بود مشکل آریو هم تنهایی بود.
تنهایی تنهایی تنهایی&#8230;
 بیش از بیست سال مشکل تنهایی جمهوری دموکراتیک آریو رو رنج میداد.
تنهایی که از آریو رفت. خداکنه خشکسالی هم از آفریقا بره.
امیدوارم خدا نصیب همتون بکنه:)
Posted in عشق       <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=938&subd=drario&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><div id="attachment_939" class="wp-caption alignleft" style="width: 310px"><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/08/otoobane-saveh.jpg"><img class="size-medium wp-image-939" title="Otoobane Saveh" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/08/otoobane-saveh.jpg?w=300&#038;h=224" alt="Otoobane Saveh" width="300" height="224" /></a><p class="wp-caption-text">عکسی از اتوبان ساوه که امسال بعد از سالها از خشکسالی رهیده و سرسبز شده بود.</p></div>
<p><span style="font-size:medium;">همونقدر که مشکل آفریقا خشکسالی بود مشکل آریو هم تنهایی بود.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">تنهایی تنهایی تنهایی&#8230;</span></p>
<p><span style="font-size:medium;"> بیش از بیست سال مشکل تنهایی جمهوری دموکراتیک آریو رو رنج میداد.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">تنهایی که از آریو رفت. خداکنه خشکسالی هم از آفریقا بره.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">امیدوارم خدا نصیب همتون بکنه:)</span></p>
Posted in عشق  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/drario.wordpress.com/938/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/drario.wordpress.com/938/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/drario.wordpress.com/938/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/drario.wordpress.com/938/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/drario.wordpress.com/938/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/drario.wordpress.com/938/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/drario.wordpress.com/938/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/drario.wordpress.com/938/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/drario.wordpress.com/938/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/drario.wordpress.com/938/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=938&subd=drario&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://drario.wordpress.com/2009/08/21/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b1%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%d8%a1%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%ae%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">جمهوری دموکراتیک آریو</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/08/otoobane-saveh.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Otoobane Saveh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>داستان علمی تخیلی &#8211; تنها در میان ستاره‌ها</title>
		<link>http://drario.wordpress.com/2009/08/14/scifi-astroid/</link>
		<comments>http://drario.wordpress.com/2009/08/14/scifi-astroid/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 09:56:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آریو</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>
		<category><![CDATA[علمی تخیلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://drario.wordpress.com/?p=928</guid>
		<description><![CDATA[مرد سالخورده عطاردی برای پسر جوانی که سمت راستش روی صندلی قطار نشسته بود داستانی تعریف میکرد:
همینطوری روی سطح سیارک بی‌هدف میدویدم. میدونستم اکسیژن زیادی ندارم. اما خوب میدونی؟ وقتی آدم روی یک سیارک هست، یعنی هیچ جاذبه‌ای اونجا وجود نداره. چاذبه خود سیارک به زحمت تورو به خودش جذب میکنه. یه اشاره کوچک با [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=928&subd=drario&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><span style="font-size:medium;"><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/08/benjamin_carre.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-929" title="benjamin_carre" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/08/benjamin_carre.jpg?w=300&#038;h=195" alt="benjamin_carre" width="300" height="195" /></a>مرد سالخورده عطاردی برای پسر جوانی که سمت راستش روی صندلی قطار نشسته بود داستانی تعریف میکرد:<br />
همینطوری روی سطح سیارک بی‌هدف میدویدم. میدونستم اکسیژن زیادی ندارم. اما خوب میدونی؟ وقتی آدم روی یک سیارک هست، یعنی هیچ جاذبه‌ای اونجا وجود نداره. چاذبه خود سیارک به زحمت تورو به خودش جذب میکنه. یه اشاره کوچک با پاهات تورو چند صد متر جلو میبره. روی سیارک منظره‌های عجیبی هست. خیلی عجیب. چیزهایی که نه روی سیاره‌ها میبینی نه تو ایستگاه‌های فضایی. سنگهایی که همینطوری عمودی روی هم شکل گرفتند و تا آسمون رفتند. میدونی؟ آخه جاذبه زیادی نداره.<br />
پسر جوان به وسط حرفش پرید: آره. تو منطقه ما یه نمایشگاه از اینها هست. خیلی قشنگه.<br />
مرد سالخورده ادامه داد: اون نمایشگاه مریخی بدرد نمیخوره. باید باشی اونجا و ببینی. وقتی در بی‌وزنی باشی. وقتی بدونی یه حرکت اشتباه تورو از روی سطح سیارک به آسمون پرت میکنه و دیگه دوستات نمی‌تونن پیدات کنن. و اینکه در میان ستاره‌ها خواهی مرد. خیلی هیجان داره. هیجان با وحشت. خیلی قشنگه.<br />
- پس شما چطوری اونجا میدویدید؟<br />
- برای اینکه من خیلی شجاع و نترس بودم. میدونی؟ لذت اینکار رو به هرچیزی ترجیح میدادم. با دستهام از صخره‌ای به صخره دیگر میگرفتم و میپریدم. همینطوری تا گوشه‌های سیارک ادامه میدادم و دور سیارک میچرخیدم. یخورده که جست و خیز کردم دیدم اکسیژنم خیلی مصرف شده و دوستانم هم دیر کردند. اینجا بود که ترسیدم نکنه اونجا رها شده باشم؟<span id="more-928"></span><br />
- اصلا دوستانتون چرا اونجا ولتون کردند و رفتند؟<br />
- خوب میدونی؟ مجبور بودند. یعنی مجبور بودیم. مخزن اکسیژن ما ترکیده بود. بزحمت برای ۳ نفر اکسیژن داشتیم. گفتیم حالا که سوخت داریم یکی رو روی سیارکی اون اطراف پیاده کنیم و بریم ایستگاه کیهانی و اکسیژن بگیریم و دوباره برگردیم. چون در غیر این صورت ممکن بود همه باهم خفه میشدیم. ولی اونطوری شاید حداقل دو نفر زنده میموندند. تازه سفینه هم تندتر حرکت میکرد و ممکن بود به موقع برگرده یا کمک بیاره. میدونی؟ اولش هیچ کس حاضر نبود این فداکاری رو بکنه. همه میگفتیم این دیوونگیه. هرکس روی سیارک بمونه تا دوستانش برگردند و اکسیژن بیارن دیگه حتما خفه شده. اما نمیشد بحث کرد. درحالی که ما سرهم فریاد میکشیدیم و هرکسی میگفت چرا من برم؟ اکسیژن ما داشت مصرف میشد و تانک اکسیژن هم که ترکیده بود. یک سیارک تو رادار سفینه دیدیم سمت راست سفینه بود. من نگاهی به همقطارام کردم و گفتم فقط قسم بخورید که برمیگردید اینجا و من رو میبرید حتی اگه مطمئن بودید که من دیگه مردم باید قسم بخورید که سریع برگردید اینجا و دنبال من بگردید. اونها هیچی نگفتند. میدونی؟ از شجاعتم تعجب کردند. بعد قسم خوردند. من رو بردند که روی سیارک پیاده کنند. چه پیاده کردنی. همینطوری از هوابند سفینه شیرجه رفتم طرف سیارک. اینقدر سریع شیرجه زدم که نزدیک بود موقع برخورد شیشه لباسم بشکنه و من تبدیل به یک تکه یخ سرگردان بشم.<br />
- حتما خیلی ترسیده بودید؟<br />
- نه. اصلا. فقط خیلی زانوهام درد گرفت. آخه من مدتی در ارتش بودم. ازاین کارا اون موقع خیلی وارد بودم. داشتم میگفتم. روی سیارک تک و تنها نشستم و به ستاره‌ها ذل زدم. خیلی غم انگیز بود. این حس که رهایت کردن روی یک سیارک وسط سنگهای بی‌شکل و بی‌روح. وقتی روی یه جایی مثل مریخ هستی همه چیز روح داره سنگها و صخره‌ها همه مایل به مرکز جاذبه هستند. اما روی یک سیارک همه چیز به تو پوزخند میزنه. دنیای ارواحه. تک و تنها میان سخره‌هایی بدقواره رها شده بودم. و هر ازگاهی سیارک یک دور به دور خودش میچرخید. انگار دنیا دور سرم میگردید و ستاره‌ها مرگ من رو مشاهده میکردند. دوستام خیلی دیر کرده بودند.<br />
- اون لحظه به چی فکر میکردی؟<br />
- به اینکه چه زندگی داشتم. چه جوونی داشتم. زنم. بچه‌مون که هیچ وقت به دنیا نیومد. به کارم. دوستام که من رو گذاشته بودند و رفته بودند. یخورده که گذشت مطمئن شدم که مردم. تک و تنها وسط ستاره‌ها. یعنی یقین داشتم که اونها هیچوقت برنمی‌گردند.<br />
- ایمان داشتید؟<br />
- نه. ایمان نداشتم. فقط به پوچی فکر میکردم. به نیستی. یعنی هیچ کس و هیچ چیز اون لحظه در ذهنم نبود. وقتی تو بیوزنی گریه کنی اشکهات تو تمام کلاه فضاییت غوطه ور میشن. بعد جذب موهای سرت میشن. داخل کلاه فضاییت مثل یک مراسم بزرگ عذاداری میشه. خوب برام سخت بود.<br />
- جرا بهشون بیسیم نمی‌زدین که زود برگردند؟<br />
- اول اینکه دیگر بی‌سیم جواب نمی‌داد و اونها خیلی دور شده بودند. دوم اینکه همینکه روی سطح سیارک فرود اومدم بهشون بی‌سیم زدم. اما جوابی نیومد. من فکر میکردم اونها از همون لحظه اول من رو ترک کرده بودند. حتی جوابم رو نمی‌دادند.<br />
- واقعا؟<br />
- نه. واقعیتش این بود که بی‌سیم من خورد شده بود. بدون بی‌سیم. روی یک سیارک از میان میلیونها سیارک دیگه تک و تنها وسط ستاره‌ها. و تازه بیشتر از نصف اکسیژن لباسم رو با جست و خیز بین اون صخره‌های لعنتی به هدر داده بودم.<br />
- چقدر سخت!<br />
- اینقدر اونجا موندم که دور چشمهام و همینطور لبهام سیاه و کبود شد. اکسیژن لباسم ته کشیده بود و لباس سعی میکرد همون دی‌اکسید کربن رو طوری به اکسیژن تبدیل کنه.<br />
- خوب اینطوری که خیلی اکسیژن تولید میشه.<br />
- اون موقع دستگاه‌ها مثل الان نبودند. فقط به اندازه چند دقیقه بیشتر اکسیژن تولید میکردند. چشمهام که تار شد فهمیدم که دارم میمیرم. آخرین چیزی که روی اون سیارک لعنتی گفتم این بود که رفقا خدا لعنتتون کنه!<br />
- یعد چی شد؟<br />
- آها! نور آبی موتور جاذبه‌ای سفینه‌ای رو دیدم. سفینه امداد. که البته سفینه دوستانم هم پشتش بسته شده بود. دیگه نفهمیدم چطور نجاتم دادند.<br />
پسر با خوشحالی گفت: پس بلاخره نجات پیدا کردین؟<br />
مرد سالخورده عطاردی به سمت درب قطار بلند شد و گفت: آره. میبینی که سالمم. فقط&#8230; هیچ وقت نا امید نشو.<br />
- پس بلاخره ایمان آوردین؟<br />
- من دیگه باید برم. این ایستگاه پیاده میشم.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">- بلاخره ایمان آوردین؟</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">در حالی که پیاده میشد گفت: خودت حدس بزن.</span></p>
<p style="text-align:center;"><span style="font-size:medium;"><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/08/asteroid.jpg"><img class="size-medium wp-image-930 aligncenter" title="asteroid" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/08/asteroid.jpg?w=300&#038;h=225" alt="asteroid" width="300" height="225" /></a></span></p>
Posted in Uncategorized, داستان, علمی  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/drario.wordpress.com/928/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/drario.wordpress.com/928/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/drario.wordpress.com/928/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/drario.wordpress.com/928/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/drario.wordpress.com/928/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/drario.wordpress.com/928/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/drario.wordpress.com/928/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/drario.wordpress.com/928/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/drario.wordpress.com/928/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/drario.wordpress.com/928/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=928&subd=drario&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://drario.wordpress.com/2009/08/14/scifi-astroid/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">جمهوری دموکراتیک آریو</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/08/benjamin_carre.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">benjamin_carre</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/08/asteroid.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">asteroid</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>من از دانشگاه متنفرم &#8211; علم بهتر است یا ثروت؟</title>
		<link>http://drario.wordpress.com/2009/07/30/%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%85%d8%aa%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%85-%d8%b9%d9%84%d9%85-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%db%8c%d8%a7-%d8%ab%d8%b1/</link>
		<comments>http://drario.wordpress.com/2009/07/30/%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%85%d8%aa%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%85-%d8%b9%d9%84%d9%85-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%db%8c%d8%a7-%d8%ab%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 12:18:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آریو</dc:creator>
				<category><![CDATA[من از دانشگاه متنفرم]]></category>
		<category><![CDATA[ٔدانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[کوی دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://drario.wordpress.com/?p=914</guid>
		<description><![CDATA[اگر شما هم دوره لیسانس رو تمام کردید و در طمع قبول شدن در دوره رایگان تحصیل در دانشگاه‌های شهر تهران به عنوان فوق لیسانس هستید، اگر شماهم خیال میکنید به یک دانشگاه درجه یک میروید درس رایگان میخوانید همانجا ازدواج میکنید و خیلی راحت مدرک شمارا همه دنیا قبول خواهند داشت پس از ایران [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=914&subd=drario&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><span style="font-size:medium;"><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/university2.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-915" title="University2" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/university2.jpg?w=300&#038;h=225" alt="University2" width="300" height="225" /></a>اگر شما هم دوره لیسانس رو تمام کردید و در طمع قبول شدن در دوره رایگان تحصیل در دانشگاه‌های شهر تهران به عنوان فوق لیسانس هستید، اگر شماهم خیال میکنید به یک دانشگاه درجه یک میروید درس رایگان میخوانید همانجا ازدواج میکنید و خیلی راحت مدرک شمارا همه دنیا قبول خواهند داشت پس از ایران فرار خواهید کرد، من به شما توصیه میکنم قید دانشگاه‌های ایران رو بزنید! دانشگاه‌های ایران در میان چند صد دانشگاه برتر دنیا حضور ندارند. این چیزیست که همه ما میدانیم.<strong> البته شاید شما بگویید که مثلا دانشگاه صنعتی شریف رتبه مثلا ۸۲۵ فلان رتبه بندی دانشگاه‌های جهان رو داراست. اولا فکر میکنید بعد از حدود یکسال تلاش برای رد شدن از سد کنکور جزو یک یا دو نفری باشید که از میان «رعیت ساده و بدون پارتی و نفوذ» به آن دانشگاه راه خواهند یافت؟ ثانیا درس خواندن در یک دانشگاه حد اکثر رتبه چندصدم دنیا برای شما چقدر ارزش دارد؟</strong> یعنی خارج رفتن و درس خواندن در یک کشور جهان اول بهتر نیست؟</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">اما همه امکان خارج رفتن را ندارند. اینجاست که من راه دیگری پیشنهاد میکنم.<span id="more-914"></span></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><strong>ورود به بازار کار بجای تحصیلات تکمیلی</strong></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"> </span></p>
<p><span style="font-size:medium;">بعضیها عقیده دارند بازار کار ایران بسیار بی‌ثبات هست. محدود هست. از اخراجهای فراوان رنج میبرد. شاغل شدن در آن بسیار مشکل است. خطرات زیادی کارمند تازه‌کار و بی‌تجربه را تهدید میکند. مخصوصا یک دختر جوان را. من دقیقا منظور این اظهار نظرهارو متوجه هستم. ولی چیزی که من میدونم، اینه که بازار کار با همه بیرحمی و رذالت و دروغگوییش از دانشگاه‌های ایران خیلی پاک‌دامنتره. <strong>حداقل اینه که بازار کار شمارو نمیکشه. اما دانشگاه‌های ایران شمارو در خوابگاه میشکند!</strong> مسلما برای اینکار لازم نیست خود آقای استاد دانشگاه بیاد و شمارو خفه کنه. کادر مدیریت و حراست دانشگاه یا هرکسی که آنجا و درون دانشگاه مسئول و مقصر است به محض رخ داد هر گونه بی‌نظمی سیاسی در جامعه موظف است که در شب معین درب خوابگاه رو به سمت نیروهایی برای کتک زدن و حتی کشتار دانشجوها بازکند.<br />
چیزی که اغلب مد نظر نیست اینه که دانشجوهایی که بعضا طرفدار رژيم هستند هم در اون وضعیت ضرب و شتم میشن. چرا که اگر در شبی که قرار است حمله ای به خوابگاه‌های دانشجویی صورت بگیره همه بسیجیها و طرفداران رژیم از خوابگاه خارج شوند دیگر دانشجوها هم از اتفاقی که قرار است بیافتد متوجه میشوند. و در زمان وقوع حادثه هم تر و خشک باهم میسوزند. ک<strong>تک زدن دانشجویان و کشتن آنها در رختخواب عملیست حساب شده و سازمان یافته از طرف حکومت و تنها به قصد ترساندن ملت. اینکاریست که با هماهنگی دانشگاه صورت میگیرد. </strong>و در واقع بازار ایران هرکاری که بکند مثلا یک مهندس برق را آنهم به دلایل عقیدتی در سر کار نمی‌کشد. اما دانشگاه‌های ایران این کار رو در خوابگاه میکنند! این رو بگذارید در کنار تجارت پر سود مواد مخدر در دانشگاه‌های غیر انتفاعی سرتاسر کشور و بهره‌کشی جن*س/ی از دخ*ت/ران د/ان*ش/جو برای نمره که زمانی کل*ی*پ*ه*ای وید/ئو*یی آنها در اینترنت به وضوح پیدا میشد و در نهایت به رسوایی یکی مثل مد*د-**ی ختم شد.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"> </span></span></p>
<div id="attachment_919" class="wp-caption alignleft" style="width: 310px"><span><span style="font-size:medium;"><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/madadi.jpg"><img class="size-medium wp-image-919" title="Madadi" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/madadi.jpg?w=300&#038;h=208" alt="عکسی از مد*د**ی معا*/ون دانشگاه زن*/*/*ان که بنا به فیلمی که از وی منتشر شد به دانشجوی دخ*/تر*/ی به بهانه نصیحت وی (!) قصد تج*/او*/ز داشت." width="300" height="208" /></a></span></span><p class="wp-caption-text">عکسی از مد*د**ی معا*/ون دانشگاه زن*/*/*ان که بنا به فیلمی که از وی منتشر شد به دانشجوی دخ*/تر*/ی به بهانه نصیحت وی (!) قصد تج*/او*/ز داشت.</p></div>
<p><span style="font-size:medium;">اینها همه و همه نشان دهنده اینست که امروز مشکل دانشگاه‌های ما مشکلی مدرن، قرن بیست و یکمی و جهان اولی با عنوان فاصله صنعت و علم از یکدیگر نیست. <strong>مشکل دانشگاه‌های ما فاصله علم و دانشگاه از یکدیگر است! امروزه در کشور ما مفهوم دانشگاه اصلا ربطی به دانش ندارد. اگر باور ندارید قبل از ثبت نام در هر دانشگاهی در ایران با فارغ‌التحصیلان همان دانشگاه مشورت کنید.</strong></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;">اگر پایتان را به یک دانشگاه در ایران گذاشتید بخاطر داشته باشید برای شما دیگر راه بازگشتی نیست چون آنها مدارک تحصیلی شمارا خیلی شیک و قانونی ضبط کرده اند(مثلا اصل ریز نمرات شمارا) بدون اینکه شما اطلاع داشته باشید به دانشگاه قبلی نامه فرستاده و اینکار را کرده‌اند و در صورتی که در آینده قصد انصراف از تحصیل در آن دانشگاه را داشته باشید باید هرچقدر که بخواهند به آنها پول بدهید تا مدارک را به شما باز گردانند (جریمه انصراف از تحصیل که در دفترچه کنکور دانشگاه‌ها مقدار تقریبی آن درج شده). و بخاطر داشته باشید آنجا اصلا قرار نیست به شما چیزی یاد بدهند و اینکه دانشگاه (هرچند غیر مستقیم) به یک ماشین فساد و آدمکشی تبدیل شده است.</span></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;">اما با همه‌ی اینها ما هنوز در دانشگاه‌های جمهوری اسلامی ایران به دنبال علم هستیم. واقعا چه قدر ما به بازمانده میراث رضا شاه وفاداریم؟</span></span></p>
<p style="text-align:center;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"> </span></span></p>
<div id="attachment_920" class="wp-caption aligncenter" style="width: 310px"><span><span style="font-size:medium;"><a href="http://red-balloon.blogspot.com/2008/10/blog-post_17.html"><img class="size-medium wp-image-920" title="University5" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/university5.jpg?w=300&#038;h=225" alt="باقیمانده مجسمه رضاشاه در دانشگاه تهران - از وبلاگ red-balloon.blogspot.com" width="300" height="225" /></a></span></span><p class="wp-caption-text">باقیمانده مجسمه رضاشاه در دانشگاه تهران - از وبلاگ red-balloon.blogspot.com</p></div>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>لطفا با کلیک روی ستاره‌های اون پایین به این نوشتار رای بدهید.</p>
Posted in من از دانشگاه متنفرم, ٔدانشگاه  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/drario.wordpress.com/914/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/drario.wordpress.com/914/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/drario.wordpress.com/914/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/drario.wordpress.com/914/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/drario.wordpress.com/914/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/drario.wordpress.com/914/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/drario.wordpress.com/914/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/drario.wordpress.com/914/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/drario.wordpress.com/914/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/drario.wordpress.com/914/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=914&subd=drario&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://drario.wordpress.com/2009/07/30/%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%85%d8%aa%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%85-%d8%b9%d9%84%d9%85-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%db%8c%d8%a7-%d8%ab%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">جمهوری دموکراتیک آریو</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/university2.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">University2</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/madadi.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Madadi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/university5.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">University5</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پروپاگاندای درون</title>
		<link>http://drario.wordpress.com/2009/07/24/%d9%be%d8%b1%d9%88%d9%be%d8%a7%da%af%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1%d9%88%d9%86/</link>
		<comments>http://drario.wordpress.com/2009/07/24/%d9%be%d8%b1%d9%88%d9%be%d8%a7%da%af%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1%d9%88%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 14:50:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آریو</dc:creator>
				<category><![CDATA[دموکراسی درون]]></category>
		<category><![CDATA[مدیریت فکر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://drario.wordpress.com/?p=908</guid>
		<description><![CDATA[تا الان شده یکروز از دنده چپ بلند شید و از کله صبح به این فکر کنید که چقدر با فلان رفتار فلان کس مشکل دارید و باید جلوی این رفتارش رو بگیرید. اینقدر اون روز روی این مسئله تمرکز میکنید که در پایان روز تصمیم میگیرید به اون شخص یک حمله تمام عیار و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=908&subd=drario&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><span style="font-size:medium;">تا الان شده یکروز از دنده چپ بلند شید و از کله صبح به این فکر کنید که چقدر با فلان رفتار فلان کس مشکل دارید و باید جلوی این رفتارش رو بگیرید. اینقدر اون روز روی این مسئله تمرکز میکنید که در پایان روز تصمیم میگیرید به اون شخص یک حمله تمام عیار و با تمام وجود بکنید تا دیگه این رفتارش رو تکرار نکنه. وقتی گرد وغبار دعوا فرو نشست، ممکنه شما بگید خوبش کردم. حقش بود. یا بگید بلاخره باید این اتفاق میافتاد. اما ته دلتون از اینکه باهاش دعوا کردید پشیمونید و اگه میتونستید تو آینه به خودتون میگفتید که کاش باهاش دعوا نکرده بودم. رفتار اون اینقدرها هم برای من مایه دردسر نبود.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">بعد از جمهوریت درون، من اسم این پدیده رو پروپاگاندای درون میگذارم. جریانی در درون ما شکل میگیره تا به چیزی که احتیاج داره، مثلا سیگار یا مشروب یا یک ماده مخدر یا تماشای عکسهای غیر اخلاقی و خلاصه هرچیزی که اون دست از سلولهای مغز که باهم متحد شده‌اند و برای جمهوریت درون توطئه کرده‌اند رو باهم متحد کرده برسه. پس برای نیل به این هدف از صبحگاه یعنی دقیقا موقعی که خواب تموم میشه شروع به پخش تبلیغات خودش برای متحد کردن همه نیروهای جمهوریت درون میکنه. چون میخواد همه نیروهارو با خودش همراه کنه از یک مسئله که همه نیروهای درون شخصیت ما در اون لحظه نسبت به اون حساسیت دارند استفاده کرده و از این مسئله یک دیو بزرگ میسازه. اتفاقی که میافته مشابه رفتار ایالات متحده آمریکا در جنگ با تروریسمه. <span id="more-908"></span></span></p>
<p><span style="font-size:medium;">عده‌ای دلال اسلحه و پیمانکار امنیتی به پول بیشتر نیاز داشتند. همزمان چند حمله تروریستی در آمریکا اتفاق افتاد. دلالان اسلحه و نیروی نظامی تمام آمریکا رو برای جنگیدن با مسلمانان متحد کردند. از مسلمان با کمک سینما و تلوزیون و اینترنت یک چهره وحشی و نحس ساختند و در نهایت کار رو بجایی رسوندند که همه آمریکا با تمام وجود به مسلمانان حمله کردند. اما بعد از مدتی مردم این تمدن از رفتارشون پشیمان شده و حتی با مسلمانان دوست شدند. امروز حتی روحانیون مسلمان استاد مدعو دانشگاه‌های آمریکا هستند و آمریکا برای آبادی کشورهایی که خودش خراب کرده ملیونها ملیون خرج میکند. پیداست که آمریکا از رفتارش پشیمان است. اما چیزی که اتفاق افتاد اینست که در این تمدن دلالان اسلحه بهرحال به پولی که میخواستند رسیدند. اما به قیمت بیکاری و فقر هزاران آمریکایی و مرگ هزاران مسلمان.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">منظورم این بود که نگذارید یک جریان پروپاگندای درون کنترل شما را بدست گیرد. مشابه همین رفتار در درون انسان نیز وجود دارد. از صبح شروع میشود. مثلا یک مرد متاهل سحرگاه خوابی دیده که در آن همسرش با غذایی وی را مسموم ساخته. صبحانه را با عصبانیت میخورد و درحالی به سر کار میرود که با خود فکر میکند که چقدر دست‌پخت همسرش افتضاح است. غذای شرکت را هم با عصبانیت میخورد و به این فکر میکند که حتی غذای صنعتی شرکت نیز از دستپخت زنش بهتر است. تبلیغات بی‌امان پروپاگاندا آنروز کار خودش را میکند و مرد شب هنگام که به خانه بر میگردد برای اولین بار در زندگی زنش را بخاطر دست‌پخت بد کتک میزند. زن که از خانه بیرون رفت مرد روی کاناپه نشسته و تا میتواند مشروب میخورد. پس درواقع همه دعواها بر سر مشروب بود که به نتیجه رسید. دوباره تکرار میکنم:</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">نگذارید پروپاگاندای درون شما کنترل شما را بدست گیرند.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">یک مثال عملی: یکروز به این نتیجه رسیدم که دلیل ازدواج نکردن من مخالفت مادرم با ازدواج است. آنروز خیلی به این فکر کردم که مادرم بارها و بارها در مهمانیها به شوخی گفته که این ازدواج هم یکجور مسخره‌بازی جوانهاست و اینکه چرا من این حرف وی را جدی نگرفته بودم. تا پایان روز کاری مادرم رو تهدیدی برای زندگی و جوانی خودم میدانستم و در نهایت تصمیم داشتم آنروز یک دعوای حسابی براه بیاندازم. مدتی در خیابان با خودم فکر کردم به نتیجه رسیدم که این کار پروپاگانداست. به گل فروشی رفتم. یک شاخه گل برای مادرم بدون هیچ مقدمه‌ای خریدم. تا هم وی را خوشحال کرده و هم رفتاری کاملا عکس خواسته‌های پروپاگاندا انجام داده باشم. سپس پای وبلاگ آمدم و <a href="http://drario.wordpress.com/2009/07/12/%d8%a8%d8%ad%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d9%85%d9%87%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%85%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%aa%db%8c%da%a9-%d8%a2%d8%b1%db%8c%d9%88/" target="_blank">آن متن </a>رو در مورد تنهایی خودم نوشتم تا به جریان معترض درونم نشان دهم که در جمهوری دموکراتیک آریو مشکلات درونی پنهان نخواهند شد و اینکه دولت دموکراتیک به فکر حل مشکلات دوران جوانیست. و اما پروپاگاندا چه میخواست؟ هرچه میخواست ‌من آنروز دعوا نکردم.<br />
</span></p>
Posted in دموکراسی درون  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/drario.wordpress.com/908/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/drario.wordpress.com/908/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/drario.wordpress.com/908/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/drario.wordpress.com/908/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/drario.wordpress.com/908/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/drario.wordpress.com/908/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/drario.wordpress.com/908/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/drario.wordpress.com/908/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/drario.wordpress.com/908/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/drario.wordpress.com/908/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=908&subd=drario&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://drario.wordpress.com/2009/07/24/%d9%be%d8%b1%d9%88%d9%be%d8%a7%da%af%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">جمهوری دموکراتیک آریو</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بیماری فتوشاپ فوبیا &#8211; وقتی مهمترین عکسهای خبری جهان زیر سر فتوشاپ است!</title>
		<link>http://drario.wordpress.com/2009/07/20/photoshop-phobia/</link>
		<comments>http://drario.wordpress.com/2009/07/20/photoshop-phobia/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 20 Jul 2009 08:15:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آریو</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>
		<category><![CDATA[فتوشاپ]]></category>
		<category><![CDATA[افشاگری]]></category>
		<category><![CDATA[انتخابات]]></category>
		<category><![CDATA[تظاهرات]]></category>
		<category><![CDATA[روانشاسی]]></category>
		<category><![CDATA[رایانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://drario.wordpress.com/?p=890</guid>
		<description><![CDATA[ 
اخیرا در پی درگیریهایی سیاسی که در کشورمان رخ داده، به علت سانسور خبری شدید، پدیده هر شهروند یک رسانه به کشور ماهم رسیده. پدیده‌ای که قبلا هم در عملیات تروریستی هفتم ژولای سال ۲۰۰۵ در متروی لندن مشاهده شده بود. در آن زمان بمب گذاران در محلی شلوغ و در زیر زمین بمب‌گذاری [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=890&subd=drario&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"> </span></span></p>
<div id="attachment_893" class="wp-caption alignleft" style="width: 161px"><span style="font-size:medium;"><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/trapped_underground.jpg"><img class="size-medium wp-image-893" title="Trapped_underground" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/trapped_underground.jpg?w=151&#038;h=113" alt="تصویری از مردم به دام افتاده در متروی لندن" width="151" height="113" /></a></span><p class="wp-caption-text">تصویری از مردم به دام افتاده در متروی لندن</p></div>
<p><span style="font-size:medium;">اخیرا در پی درگیریهایی سیاسی که در کشورمان رخ داده، به علت سانسور خبری شدید، پدیده هر شهروند یک رسانه به کشور ماهم رسیده. پدیده‌ای که قبلا هم در عملیات تروریستی هفتم ژولای سال ۲۰۰۵ در متروی لندن مشاهده شده بود. در آن زمان بمب گذاران در محلی شلوغ و در زیر زمین بمب‌گذاری کرده بودند که طبیعتا در آن مکان خبرنگاران حضور چندانی نداشتند و لذا بهترین فیلمهایی که از مردم گیر افتاده در تونلهای مترو بدست آمد همانهایی بود که خود مردم با موبایلهایشان تهیه کرده بودند. اکنون با وجود سانسور شدید ننگ ایران یعنی سازمان صدا‌وسیما این موج به ایران هم رسیده است و ما شاهد فیلمهای بسیار هموطنانمان از تظاهرات در ایران هستیم. از جشنهای خیابانی قبل از انتخابات ۱۳۸۸ گرفته تا تظاهرات بعد از نماز جمعه ۲۶تیرماه همین سال.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><strong> </strong></span></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><strong>با توجه به اینکه فیلمها توسط عمدتا شهروندان عادی و با یک موبایل و دوربینهای گاه ۱.۲مگاپیکسلی تهیه میشوند، نمی‌شود انتظار داشت که روی فیلمها برچسب رویترز یا اسوشییتد پرس یا حتی خبرگذاری صداوسیما مشاهده شود.</strong> در این میان در زیر</span></p>
<div id="attachment_894" class="wp-caption alignleft" style="width: 199px"><span style="font-size:medium;"><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/khameneyee-dogs.jpg"><img class="size-medium wp-image-894" title="Khameneyee Dogs" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/khameneyee-dogs.jpg?w=189&#038;h=107" alt="تظاهرات بعد از نمازجمعه ۲۶ تیرماه - وبلاگ میخستان" width="189" height="107" /></a></span><p class="wp-caption-text">تظاهرات بعد از نمازجمعه ۲۶ تیرماه - وبلاگ میخستان</p></div>
<p><span style="font-size:medium;">صفحه وبی که فیلمهای حاوی تصاویر خشونت آمیز برخورد پلیس با مردم را نشان میدهند نظراتی هم در همدردی با قربانیان حادثه یا نظراتی پیشنهادی برای سرنگونی حکومت به عنوان عامل این خشونتها مشاهده میشوند. اما ما شاهد هستیم در این میان برخی افراد هم جملاتی مشابه زیر را درج میکنند:</span></p>
<blockquote><p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;">من با خشونت از هر نوعش مخالفم. اما تار بودن گوشه‌های تصویر نشان میدهد که این کار فتوشاپ است.</span></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;">من خودم یک جاعل فیلم و سند به وسیله کامپیوتر هستم و صد در صد تضمین میکنم کار فتوشاپی و البته خیلی ابتدایی است.</span></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;">من خودم از مخالفان رژيم هستم ولی تاکید میکنم که این کار کار فتوشاپ است. چون فلان قسمت لباس آن مرد/زن گاهی به رنگ مشکی و گاهی خاکستری دیده می‌شود. یا چون هیچ کس در چنین فیلمی چنان جمله را با چنان لحنی نمی‌گوید. یا نگاه اشخاص داخل فیلم به دوربین خیلی تابلو است یا&#8230; .</span></span></p></blockquote>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><strong><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/06/neda.jpg"><img class="alignleft size-thumbnail wp-image-822" title="Neda" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/06/neda.jpg?w=122&#038;h=150" alt="Neda" width="122" height="150" /></a>ما چنین نظراتی را در این سایتها بسیار دیده‌ایم. نظراتی که به تمام احساساتی که در ما شکل گرفته حمله کرده و به شعور ما سیلی دردناکی میزنند و خوب ما به عنوان طرفداران دموکراسی وظیفه داریم این سیلی‌هارا تحمل کرده و در مقابل به فرد نظر دهنده هیچ جوابی ندهیم یا حتی بگوییم «بله این که شما میگی هم ممکن است».</strong> گویا همیشه این احتمال وجود دارد که ندا آقا سلطان فقط و فقط یک عکس فتوشاپی است و حقیقت ندارد و چنین کسی اصلا بدنیا نیامده، چرا که اگر اینطور بود اکنون خبری از خانواده وی در رسانه‌ها وجود داشت. گویا فیلم تج**اوز معاون*ت دانش/*گاه زنج*/ان ساختگی و بازهم کار این فتوشاپ بیچاره!!!‌ است. چون ما در فیلم همه‌جای آقای مد*دی را نمی بینیم و فقط قسمتی از یقه باز شده پیرهن ایشان را میبینیم. اگر شرکت Adobe میدانست نرم‌افزارش انگلیس دیگری برای بعضی ایرانیها شده و دایی‌جان ناپلئونهای جدید همه چیز را زیر سر این فتوشاپ میدانند شاید خیلی بیشتر به کارمندان خود افتخار میکرد.<br />
</span></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;">اصلا میدانید چیست؟ ماجرای میدان ژاله در رژيم شاه مخلوع هم از نظر این افراد ساختگیست. زیرا در آن زمان در جوبها مایه رنگی ریخته بودند و یک نوار گذاشته بودند که تپ تپ تپ صدا از خود خارج کند! خانم فرح بعد از ۲۵ سال از انقلاب در رادیو مصاحبه کرد و من شنیدم که آن پیرزن باز هم با اصرار همین حرف را تکرار میکرد!<br />
</span></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><a href="http://irnon.com/post-1927.aspx" target="_blank"></a></span></span></p>
<div id="attachment_896" class="wp-caption alignleft" style="width: 227px"><span style="font-size:medium;"><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/mission-to-moon.jpg"><img class="size-medium wp-image-896" title="Mission to moon" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/mission-to-moon.jpg?w=217&#038;h=151" alt="پرچم داخل تصویر برافراشته است اما نه بخاطر وزش ماه در محل فیلم‌برداری بلکه به دلیل کم بودن جاذبه و در نتیجه سفت بودن الیاف پارچه در مقابل جاذبه ضعیف ماه" width="217" height="151" /></a></span><p class="wp-caption-text">پرچم داخل تصویر برافراشته است اما نه بخاطر وزش باد در محل فیلم‌برداری بلکه به دلیل کم بودن جاذبه و در نتیجه سفت بودن الیاف پارچه در مقابل جاذبه ضعیف ماه</p></div>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><a href="http://irnon.com/post-1927.aspx" target="_blank">اینجا را نگاه کنید</a>. اینجا ادعا میشود که حتی سفر به ماه هم ساختگی بوده است. و نیل آرمسترانگ و همسفرش به ماه نرفته‌اند. منهم برای مدتی <span style="font-size:medium;"> کم‌کم داشتم </span><span style="font-size:medium;">این داستان را باور میکردم که انسان هیچوقت به ماه نرفته! اگر فرصت کنم جواب این متن را هم خواهم داد.</span></span></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;">چیزی که میخواهم بگویم این است که <strong>یک بیماری روانی به تازگی آمده به اسم بیماری فتوشاپ. فرد بیمار هر آنچه می‌بیند نتیجه کار با نرم‌افزار فتوشاپ میداند. مهم نیست چیزی که می‌بیند فیلم باشد یا عکس ثابت یا حتی یک فایل صوتی بشنود. از نظر بیمار همه اینها کار فتوشاپ است. فرد بیمار هرچیز را که خلاف عقاید شخصی‌اش باشد نوعی توطئه به هدف گمراهی وی دانسته و آنرا به محصول نرم‌افزار فتوشاپ نسبت میدهد! این افراد گاها سعی میکنند خیلی آگاهانه همه مارا نادان و ناشی و عامی جلوه دادن و خودشان را یک متخصص فناوری اطلاعات که از همه چیز مطلع است. طرفدار ماست. خیر مارا میخواهد. اما حاضر نیست در مقابل حقیقت علمی که کشف کرده سکوت کند و باید بگویید که تصویری که جلوی چشمان ماست کار فتوشاپ است.</strong></span></span></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><strong><a href="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/terminator.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-897" title="Terminator" src="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/terminator.jpg?w=223&#038;h=144" alt="Terminator" width="223" height="144" /></a>در واقع نوعی از تکنو فوبیا</strong></span></span></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;">من این عارضه را یک بیماری روانی میدانم. برای مثال به این فکر کنید که تمام تصاویری که در آلبوم عکسهای خانوادگی شماست ساختگیست و خانواده شما، خانواده حقیقی شما نیستند. آنها شمارا از یک خانواده صمیمی و مرفه دزدیده‌اند. شمارا به کمک بهترین متخصصان هیپنوتیزم شستشوی فکری داده‌اند تا خاطراتی ساختگی در مغز شما از گذشته ایجاد کنند و درنهایت با فتوشاپ برای شما آلبوم عکسهای خانوادگی ساخته‌اند. تا شمارا نزد خود نگه‌داشته و در موقع مناسب برای آزادی گروگان از خانواده اصلی شما پول دریافت کنند!!!</span></span></span></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;">به این فکر کنید که دنیا میتواند یک مانیتور LCD خیلی کوچک متصل به یک رایانه مجهز به فتوشاپ باشد که به پرده شبکیه چشم ما چسبیده و دارد مارا گمراه میکند!!! <strong>به همه اینها اینراهم اضافه کنید که قابلیت فتوشاپ فقط در دستکاری تصاویر است و نه فیلم یا صدا.</strong></span></span></span></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;">درمان پیشنهادی:<br />
برای این بیماران همان درمان تکنوفوبیا ناشی از اسکیزوفرنی توصیه میشود. درمان بیمارانی که همواره در توهم شنود صحبتهایشان توسط دیگران یا کنترل خودشان به وسیله دارو یا امواج رادیویی توسط بدخواهان هستند. رجوع شود به کتاب نشانه‌شناسی بیماریهای روانی. از انتشارات دانشگاه تبریز. درمان ابتدا بوسیله بستری در آسایشگاه و همزمان مصرف مسکنهای ضد افسردگی و سپس به وسیله مشاوره و روان‌درمانی. من از روانشناسی جز مطالعات محدودم بخاطر علاقه به این رشته چیز دیگری نمی‌دانم. پس برای متخصص عزیز روانشناسی که وقت گذاشته و این مطلب را خوانده‌اند باید بگم این شما و این کامنت دونی وبلاگم. بفرمایید و با اظهار نظر علمیتان موجب افتخار وبلاگ شوید.<br />
</span></span></span></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><strong><span style="font-size:medium;">و اما مقابله با فعالیتهای بیماران فتوشاپ در اینترنت:</span></strong></span></span></span></p>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;">از آنها یک سوال ساده، درست زیر محل درج نظرات عالمانه‌شان بپرسید: <strong>از نظر شما </strong></span></span></span></span><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><strong><span style="font-size:medium;">از این حادثه </span><span style="font-size:medium;">چه نوع تصویری اگر</span><span style="font-size:medium;"> </span></strong><span style="font-size:medium;"><strong>بدست می‌آمد میتوانست واقعی باشد؟</strong><br />
</span></span></span></span></p>
Posted in اجتماعی, سیاست, علمی  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/drario.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/drario.wordpress.com/890/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/drario.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/drario.wordpress.com/890/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/drario.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/drario.wordpress.com/890/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/drario.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/drario.wordpress.com/890/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/drario.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/drario.wordpress.com/890/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=drario.wordpress.com&blog=2695299&post=890&subd=drario&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://drario.wordpress.com/2009/07/20/photoshop-phobia/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">جمهوری دموکراتیک آریو</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/trapped_underground.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Trapped_underground</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/khameneyee-dogs.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Khameneyee Dogs</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/06/neda.jpg?w=122" medium="image">
			<media:title type="html">Neda</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/mission-to-moon.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Mission to moon</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://drario.files.wordpress.com/2009/07/terminator.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Terminator</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>