نگاشته شده توسط: آریو شعبانی | ژوئن 13, 2008

بازگشت دوباره – بستنی سنتی مشکوک و رؤیای عالم بالا

سلام دوستان عزیزم سلام وبلاگ خوبم و سلام وردپرس عزیز

ببخشید مدتی بود سرم خیلی شلوغ بود وقت نوشتن نداشتم. الان بعد از مدتها اومدم و کلی حرف نگفته دارم. امروز با دوستم از دانشگاه برمیگشتیم خونه. رفتیم توی راه یه بستنی مشتی سنتی بزنیم. جاتون خالی چه بستنیی! علامت تعجب گذاشتم چون خامه روی بستنی دقیقا بوی پنیر میداد!!! و وقتی بستنی به تدریج آب شد، آب اون به رنگ سیاه در اومد. حالا پشیمون شدم و حاضرم کلی نذر کنم که شبهای امتحان که چندی دیگست مسموم نشم!

دیشب افتضاح خوابیدم. تا صبح چند بار بیدار شدم و یکبار که بیدار شدم دیدم دوستان عزیز پسورد رپیدشیر رو عوض کردن و به ما خبر ندادن. اگه متوجه نشدین باید بگم کامپیوترم رو که برنامه‌ریزی کرده بودم شب تا صبح از اینترنت دانلود کنه داشت برق رو با کمال خونسردی مصرف میکرد اما همینطور ایستاده بود هیچی نمیگرفت. الغرض یک ساعت بیدار موندم بهش ور رفتم تا دوباره افتاد به دانلود کردن. اما بعدش سر دردی گرفتم که نگو. بالش رو روی سرم فشار میدادم و از اینور به اونور میشدم. بالاخره خوابم برد و نزدیک ساعت ۷ صبح خوابی دیدم و دوباره بیدار شدم. خواب دیدم با قایقی روی یک رود کم عمق جلو میرفتم. وسط رود کمی سطح رود بالا اومده بود و چمن پرپشتی روییده بود. درواقع یک جویبار سرسبز وسط درختان بلند. یک جنگل مه‌آلود. خیلی زیبا بود. نمیدونم چطوری باید توصیفش کنم. پس دوباره میگم در یک جنگل زیبا و مه‌آلود در میان درختان بسیار بلند در میان مه ملایم در یک جویبار با قایقی جلو میرفتم (حالا بهتر شبیه واقعیش شد). ناگهان آروم از روی قایق به طرف بالا کشیده شدم و سریعتر و سریعتر به طرف جلو و بالا معلق حرکت میکردم جایی رسیدم که جوی به دریا یا دریاچه‌ای رسیده بود و من در هوا معلق بودم و به طرف بالا کشیده میشدم. بالاتر و بالاتر در میان مه فرو رفتم. هرچه در مه میرفتم کرخت تر و بی‌حس تر میشدم تا اونجا که مطمئن شدم داردم توخواب میمیرم. چون مسلمون هستم شهادتین رو تو خواب گفتم و دیدم از پله‌های یک خانه سفید بالا میرم. پایین پله‌ها در مه‌ای که ازون عبور کرده بودم فرو میرفت. انگار خونه تو آسمونها بود. پله‌ها به سر سرای خونه میرسیدند. مرد صورت سیاه خشنی جلوی من اومد و شروع کرد سر من داد زدن که:

(از اینجا ببعدش رو فقط به این دلیل تعریف می‌کنم که پیغمبر میگه قول الحق ولو علی انفسهم)

چکار میکنی آریو؟ ماشین توبه شدی. هر روز توبه میکنی و بعد گناه میکنی. هی توبه و هی گناه. چقدر میشکنی؟ چقدر زیر قولت میزنی؟ اینطوری میخوای ….

درست یادم نیست چی میگفت اما هرچی می‌خواستم با معذرت خواهی آرومش کنم امونم نمیداد. یه نصیحتایی به من کرد که دیگه اینارو نمیتونم بگم و بعد چشمامو باز کردم. صرف نظر از سرزنشی که شده بودم خیلی جای قشنگی بود. خیلی قشنگ. فورا شرح مختصری از اونچه دیده بودم برای نزدیکترین دوستم مسیج زدم و دوباره خوابیدم تا لنگ ظهر جمعه آخه تمام شب رو بد خوابیده بودم.

ایشالله ازین ببعد از مدیریت فکر هم بیشتر مینویسم.

Advertisements

Responses

  1. اولا خوش اومدی… هر چند که دوباره میری

    دوما که آریو جان بستنی مسموم خورده بودی… خوابت هم به خاطر اون بوده. پی تعبیر و تفسیر نگرد.

    طاها جان بستنی رو بعد از خواب و در بعد از ظهر روز جمعه دیدم. منتها جریان اتفاقات رو از آخر به اول تعریف کردم. شب جمعه هم شام سبکی خورده بودم و وقتی هم خوابیدم ۳ صبح بود. حالا جناب دکتر چه میفرمائید؟
    در ضمن بابت ماشینت تسلیت میگم. یادم رفت تو وبلاگ خودت بنویسم اینجا نوشتم.

    دوست داشتن


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: