نگاشته شده توسط: آریو شعبانی | اکتبر 15, 2008

خاطره یک فرار شیرین

یادمه مدرسه ابتدایی که بودم (کلاس دوم یا سوم دقیق نمیدونم) یک بعد‌ازظهر سرد زمستان از روزهای دهه فجر ما جشن داشتیم. مطابق معمول کلاسها رو تعطیل کرده بودند. مبصرها رو گذاشته بودند تا به تدریج بچه‌ها رو از حیاط پشتی جمع کنند و بیارند به حیاط جلویی. مبصرها خطی تشکیل داده بودند که هیچ کدوم از بچه‌ها اجازه گذر از اون خط رو نداشتند. بعد این خط یواش یواش جلوتر میومد. و دایره محاصره ما تنگتر میشد. مارو به سمت حیاط اصلی هدایت میکردند. آخ که اون حیاط کوچک اون روزها چقدر برام پهناور و دراندشت بود. اون موقع حتی نمیدونستم کلاسها چرا تعطیل شدند. از رفتار مبصرها همه کلافه بودیم. فقط به دستور ناظم عمل میکردند. بعد بلندگو روشن شد.صدای صوت ممتدی در حیاط مدرسه پیچید. ناظم به ما گفت همه صف وایستیم:

از جلووووووووووو نظام! خبردار!

صفهای دراز کلاسها تشکیل شد. طبق معمول سراسیمه به دنبال صف خودمون میدویدم و وقتی پیداش کردم که دیگه صف بسته شده‌بود و آخر صف رسیده بودم. هرچی سعی کردم یکم جلوتر برم نشد. کم کم همه میفهمیدند که قراره تو جایگاه سخنرانی چیزی بیارند پس جلوی صف ارزش زیادی داشت. و برنامه شروع شد:

یک ارگ آوردند. یک طبل. یک عده خواننده با لباسهای متحد‌الشکل. یک مرد جوان مهربون. که از بقیه خواننده‌ها بزرگتر بود و از همون اول با حرفهاش همه رو میخندوند. برنامه‌‌ها شروع شدند. سرودهای انقلابی. برنامه تقلید صدا. من متوجه چیزی شدم:

مبصرها به سر صف برگشته بودند. ناظمها خودشان مشغول تماشای مراسم بودند. حواس هیچ‌کس به راهی که از آن اومده بودیم یعنی مسیر حیاط پشتی نبود. حالا وقتی بود که میتونستم رویای خودم رو محقق کنم. دیدن پشت‌بام مدرسه که هیچ وقت  ندیده بودم.

آروم آروم به طرف گوشه عقب سمت چپ حیاط به راه افتادم. آب خوردن از آبخوری کنار حیاط میتونست بهانه خوبی باشه. مثل همیشه فشار آب کم بود و باید آب رو مک میزدم تا از لوله بیاد. ولی در اون لحظه اصلا مهم نبود. بعد برگشتم. بجای رفتن به صف خودم به نزدیکی صفی رفتم که کنار مسیر ورودی به حیاط پشتی مدرسه بود. از کنار صف گذشتم. حالا سمت چپم دیوار مدرسه سمت راست بچه‌های داخل صف که همه حواسشان به مراسم بود و مقابلم مسیر منتهی به حیاط پشتی. آروم وارد شدم. انتهای مسیر به حیاط پشتی میرسید. بعد یک در باریک که به ساختمان دوم مدرسه میرسید. اینجا باقی کلاسهای درس قرار داشتند. بعد از حیاط پشتی. وارد ساختمان شدم. هیچ کس آنجا نبود. از راه‌پله بالا رفتم. بالاتر. به در پشت‌بام رسیدم. بسته بود. این برای نقشه من یه تراژدی بود. اما مشکل بزرگی پیش نیومد چون برای اولین بار فهمیدم این چفتهای فلزی چجوری باز میشن. ضامن در رو ۹۰ درجه چرخوندم و به عقب کشیدم. بعد در رو باز کردم. در آهنی ناله‌ای کرد. ناگهان صدای پا از پایین اومد. ناظم بود. از پله‌ها بالا میومد. کارم میتونست همینجا تموم بشه. انگار فهمیده بود یکی از بچه‌ها اینجا اومده. به طبقه دوم که رسید بالاتر نیومد رفت داخل راهرو کلاسها و در تاریکی ناپدید شد.بی‌درنگ روی پشت‌بام رفتم. اولین منظره از دنیای جدید:

نور و درخشندگی. در شعاعهای طلایی نور خورشید غروب تمام سطح پشت‌بام مثل آینه میدرخشید. همه جارو با عجیب ترین فرشی که تا اون لحظه دیده بودم پر کرده بودند. یک ورقه براق نرم. چیزی مثل نقره. یا آینه(۱). درب رو پشت سرم بستم و وارد دنیای پشت‌بام شدم. چیزی که بدست آوردم بیشتر از تصورم بود.همه محل زیر پام بود. بچه‌ها از دور در حیاط اصلی مثل دسته‌ای مورچه بودند. صدای طبل و موسیقی به گوشم میرسید. طرف دیگر خانه خودمان رو میدیدم. ماشینها. مردم. میتونستم همه‌جا و همه‌چیز رو از بالا ببینم. از کشف جدیدم غرق شادی بودم. این تازه اول کار بود.

به لبه پشت‌بام رفتم. پشت‌بام به بام خانه بغلی متصل میشد. من تمام بامها رو در پیش رو داشتم. بام خانه‌های شهر منتظرم بود. هرجا که میخواستم میرفتم. روی پشت بامها میدویدم. هرازگاهی با نگرانی به پشت سرم نگاه میکردم. از روی نرده‌ها می‌پریدم.گاهی بالا. گاهی پایین. از میان بندهای رخت از میان کولرها رد میشدم. روی بام شهر میدویدم…

پشت‌بام در غروب

۱) ظاهرا پشت‌بام با نوعی عایق مثل ایزوگام پوشیده شده بود (قیر و گونی نبود). اینجا بوده که اولین بار در عمرم ایزوگام رو میدیدم.

۲) دوست خوبم آقای عزیزی که خودش رو «مردی که قصد فرار دارد» معرفی کرده هم خاطره قشنگی نوشته. که اون رو اینجا میزارم. اگه لطف کردین این رو هم خوندین نظرتون رو هم در موردش بگین که دیگه عالی میشه:

سلام
ببخشید که من هم تو صفحه شما خاطره هام رو مینویسم .
میدونی قضیه فرا من چطوری بود ؟ سال پنجم دبستان بودم . معلمی داشتیم که ناظممون هم بود آقای حملی نژاد که واقعا از نژاد حمال ها بود ، حالا می فهمید چرا .
این یارو دبیر دینی بود و من تو ثلث اول نمره دینی رو 20 شدم که برگه اش را هنوز نگه داشته ام . داشتن دفتر مرتب هم 2 نمره داشت و من اصلا و ابدا دفتر نداشتم . منو آورد پای تخته گفت بچه ها فکر می کنید فلانی چند گرفته ؟ یکی گفت 14 یکی دیگه گفت 12 ………..

خلاصه خودش به زبون اومد و گفت 20 شده اما چون دفتر نداره باید بشه 18 ! آقا منو میگی انقدر خوشحال بودم که نگو . بابا 20 چیه ؟ همون 18 رو بده خدا خیرت بده . کی حال داره یه دفتر بنویسه برای 2 نمره ؟ 18 بهترین نمره ایه که خدا آفریده و من همین رو دوست دارم . گفتم قبول .
طرف گفت نه الا و بلا باید دفتر بیاری . ( حالا یکی نبود بگه آخه اصلا دفتر به چه درد کی میخوره ؟ اگر هدف آموزشه که خوب بلد بوده که امتحان داده دیگه ! ! ! )
خلاصه این قضیه مال فکر کنم یه روز دوشنبه بود و 1 هفته قاعدتا وقت داشتم اما از اونجایی که آقای اسمائیلی ( که خدا لعنتش کنه ، نه بخاطر این قضیه بخاطر خودش که اونم آدم عوضیه بود )
دبیر ریاضی و جغرافی ! ! ! روز چهارشنبه نمیومد ( که بره رشت ) این مرتیکه حمال قرار بود بیاد و بمن گفت اگر تا چهارشنبه دفتر رو نیاری سر صف تنبیه بدنی ( چک در صورت جلوی همه ) انتظارت رو میشکه من نقشه فرار رو طراحی کردم .
روز چهارشنبه خودم رو هرچی به مریضی زدم نشد که نشد . گفتن برو اگر حالت بد شد میاییم دنبالت .
آقا ما از سرویس که پیاده شدیم طوری که فراشه نبینه 1 درخت 1 درخت خودمون رو رسوندیم سر خیابون و الفرار . تو پارک یکی دیگه رو دیدم که از شعبه راهنمایی همین مدرسه فرار کرده بود و فهمیدم ایراد از سیستمه نه من !
خلاصه این ور و اونور ، ناهارم هم آخر یه گوشه ای نشستم خوردم ( چون مدرسه تا ساعت 2 بعدازظهر بود )
و خونه که اومدن دیدم تا دادستان شهر داره دنبال من میگرده که چی ، زنگ زدن مدرسه که حال فلانی چطوره که گفتن اصلا مدرسه نیومده ! ! !
فردای اونروز مدرسه ام رو عوض کردند و جالب اینجاست که مدرسه بجای معذرت خواهی که چرا  بعد از پیاده شدن از سرویس من داخل مدرسه نشدم و فراش ( الاغ عوضی که حالم همون موقع هم ازش بهم می خورد که اسمش آقا مسعود بود ) چه … میخورده که منو ندیده ، تازه ادعا میکرده که حالا ما باید شورا تشکیل بدیم که چه باید بکنیم با این بچه ! ! ! [اون سه تا نقطه بالایی باسه اینه که رفیقمون یخورده زیادی احساساتی شده طفلی حقم داره].
آخیش این سالها تو گلوم مونده بود خدا [الهییییییی] . بالاخره یه عده می خوننش و من آرامش میگیرم .
ممنون که گذاشتی بنویسم .
راستی دلم میخاد از تمام موجودات کثیفی که در تمام دوران تحصیلم می دیدم بپرسم این کارا برای چی بود ؟ که من مهندس بشم ؟ دیدید که هیچ کدوم از کارایی که گفتید رو انجام ندادم و رتبه علمی و اجتماعی ام ازتون بالاتر رفت ؟ ؟ ؟ ؟
البته از حق نگذرم که تک و توک بینشون آدم های خیلی شریف و فهمیده ای هم  بودن . ( مثل خانوم نیک پور ( معلم 3 ماه اول کلاس اول ) . آقای نیازی ( دبیر ریاضی که ازم مشق نمی خواست ) . و یه معلم اجتماعی که ناظممون هم بود تو مدرسه جدیده ( که یک شبه بیدار  موندم و براش 1 دفتر کامل نوشتم و تزئین کردم چون درست باهام برخورد کرد ) و آقای زارعی ( دبیر دیفرانسیل ) و بعضی های دیگه ).

Advertisements

Responses

  1. اولا» که حوصله داری ها . چه چیز هایی یادته . بعدش که اون دوران همه از این بر نامه ها داشتیم . پیشنهاد من به شما » حتما سفر کنید هر جا شد سفر آدم رو می سازه رو حیه ات عوض می شه »
    حالا ناراحت نشدی که ؟!
    ————————————————————
    برای هر آدمی، اولین بار خیلی فرق میکنه! بخصوص اگه اون لذت اولین بار یادت مونده باشه.

    دوست داشتن

  2. قشنگ بود
    ———————————————
    چشماتون قشنگ میبینه. گمونم داشتم ویرایشش میکردم که خوندینش.

    دوست داشتن

  3. دمت گرم .. از آدماي اينجوري خوشم مياد .. منم تو مدرسه بيشترين آمار فرار رو داشتم.
    (چه كامنت با حالي واسه طاها گذاشتي..همونجا ابراز احساسات كردم واست)
    ——————————————————–
    چاکر همه برو بچه‌های فراری!

    دوست داشتن

  4. سلام
    فکر می کنم اگه یه روز خاطره های بچگی ها رو از ما بگیرن میمیریم!
    خوب و بدش رو دوست دارم!
    ———————————————
    درسته. بخشی از زندگی ما هستند. من شخصا کودک درونم رو هنوز نگه داشتم.

    دوست داشتن

  5. درود بر تو هم میهن بلای من

    تابته این کودکی یک دنیا خاطره های جور و واجور است برای همه آدمها…
    سپاس که به کومه من آمدی.
    بدرود نازنینم.

    دوست داشتن

  6. آقای آریو میخواستم این نوشته را خصوصی«ایمیل» برایتان بفرستم، ولی هیچ میل آدرسی در بلاگتان پیدا نکردم!!!
    ((شاید این هم یکی از مواردهای… من است))
    _____

    آریو خان جان بسیار خوشحالم که با یک ورد پرس ی آگاه آشنا شدم.
    من در 21mehr.com بودم و بنا به دلاایلی چند گاهیست به اینجا اسباب کشی کردم.
    اینجور که میبینم شما میتونید برای سوالات من پاسخ خوبی داشته باشی نازنینم.
    این ایمیل آدرس های من است که البته بهتره بگم بیشتر با یاهوو کار میکنم. 😉

    خوب حتمن آی دی من ر ا میتونی خودت پیدا کنی!!
    فدایت و بدرود.
    ——————————————————–
    چشم. هرسوالی باشه بتونم جواب میدم. مرسی که به وبلاگ من سر زدی. بازهم از این کارا بکن.

    دوست داشتن

  7. سلام.
    شانس آوردیم که دومین خاطره فرارت رو ننوشتی؟ 8)
    در مورد اون سوال منصور هم چیزی نمیدونم.

    دوست داشتن

  8. سلام.
    شانس آوردیم که دومین خاطره فرارت رو ننوشتی؟ 8)
    در مورد اون سوال منصور هم چیزی نمیدونم.
    —————————————
    مخلصتیم. یادم بیاد اونم مینویسم!:P

    دوست داشتن

  9. هممممم
    کلی از خوندن این نوشته لذت بردم. تصور پریدن از روی پشت بوم ها خیلی جالب و خاطره انگیز بود.
    ——————————————————–
    خیلی ممنونم که داستانم رو خوندی. بازهم اینجا سر بزن.

    دوست داشتن

  10. جالب بود خیلی هم جذاب نوشتی
    مانا و سر بلند باشید
    http://www.maiysa.blogspot.com

    دوست داشتن

  11. کو این فیدت آریو؟؟
    یه فید برنر ردیف کن و بهم بگو میخوام فید دوستانم کامل بشه
    ———————————————————–
    ببخشید که من یخورده بیشتر از یخورده دوزاریم کجه!!! این فید منظورت چیه؟ فید RSS وبلاگ خودم رو میگی؟
    اگه اینطوره که آدرس RSS وبلاگم که اینه:
    https://drario.wordpress.com/feed/

    دوست داشتن

  12. سلام
    ببخشید که من هم تو صفحه شما خاطره هام رو مینویسم .
    میدونی قضیه فرا من چطوری بود ؟ سال پنجم دبستان بودم . معلمی داشتیم که ناظممون هم بود آقای حملی نژاد که واقعا از نژاد حمال ها بود ، حالا می فهمید چرا .
    این یارو دبیر دینی بود و من تو ثلث اول نمره دینی رو 20 شدم که برگه اش را هنوز نگه داشته ام . داشتن دفتر مرتب هم 2 نمره داشت و من اصلا و ابدا دفتر نداشتم . منو آورد پای تخته گفت بچه ها فکر می کنید فلانی چند گرفته ؟ یکی گفت 14 یکی دیگه گفت 12 ………..
    ——————————————————————-
    دمت گرم! چه خاطره قشنگی بود. نیست که میخوام مشهورتر بشی (که حقتم هست). یه کار خوفتی کردم! گذاشتمش اون بالا زیر خاطره خودم.

    دوست داشتن

  13. راستی تو پست ششم وبلاگم یه چیزی گذاشتم که بد نیست ببینیش . اسمش هست « مردم » خوشحال میشم ببینیش و نظر بدی .
    حتما انگلیسی هاش رو بخون خیلی مهمه . اگر کسی خواست بگه ترجمه کنم بزارمش . ماجرا از این قراره که میگه اکر مردم رو در یه دسته 100 تایی خلاصه کنید .
    ( مربوط به نظر سنجی بالای صفحه )
    ضمنا کسایی که بخواهند بمونند یا براشون فرقی نمیکنه یا خیلی قوی هستند یا خیلی ضعیف .
    مجددا نظرتون رو به آیات 97 و 98 سوره نساء جلب میکنم . بخوانید و تصمیم بگیرید .
    موفق باشید – خواهش میکنم برای بخشش من پیش خداوند دعا کنید
    ————————————————————–
    من فکر کردم اگه کسی مایل باشه که بره خارج حالا چه بتونه چه نتونه دست کم میتونه یه کلیک کنه و این رو اعلام کنه. در اینصورت کسانی که علاقه موندن در ایران دارند که هیچ اونهایی هم که نمیتونن برن خارج ولی علاقشون به خارجه میتونن راستشو بگن. کلا راجع به یک پست دیگر بود ولی خوب اینجا مطرح شد.
    چشم. سر میزنیم. دعا میکنیم. التماس دعا هم داریم.

    دوست داشتن


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: