نگاشته شده توسط: آریو شعبانی | ژانویه 13, 2009

خاطره یک لحظه مرگ و زندگی

مطلبی از وبلاگ یکی از پشت کوه من رو یاد یک خاطره قدیمی انداخت. حدود دو سال پیش. تهران. سه راه سلف چگان. همراه مادر و خواهرم. سفر به شمال.

عکس ماهواره‌ای از سه راه سلفچگان. گوگل ارت.

عکس ماهواره‌ای از سه راه سلفچگان. گوگل ارت. برای بزرگتر شدن روی عکس کلیک کنید.

دو سال پیش که همراه مادر و خواهرم و اقواممان تصمیم به سفر به شمال و دریا گرفته بودیم، سوار دو ماشین شدیم که به اتفاق از راه جاده هراز به این سفر بریم. من  با چند نفر دیگر در یک ماشین و خواهر و مادرم و خاله و یکی از پسرداییهای خاله به اسم مجید در ماشین دیگر.

رفتیم و رفتیم. تا در اتوبان رسیدیم جایی که باید از یک بریدگی جاده رو دور میزدیم و برمیگشتیم. آقایی که شما باشید ماشینی که من سوار بودم از حدود ۲ کیلومتر جلوتر کاملا وارد لاین سبقت شده و به محظ رسیدن به بریدگی خیلی ماهرانه به سمت چپ پیچید و در طرف دیگر در خاکی متوقف شد تا ماشین بعدی برسد.

ماشین بعدی که راننده‌اش پسردایی خاله‌ام بود همچنان در لاین سمت راست آمد و آمد و بریدگی رو رد کرد! بعد با موبایل زنگ زدیم و کلی به یارو حالی کردیم که آقا مارو رد کردی. لذا حدود یک ربع در اتوبان دنده عقب آمد تا رسید به بریدگی وسط اتوبان.

بعد سر ماشین رو کج کرده و تصمیم گرفت کاملا عمودی از وسط اتوبان گذر کرده به طرف دیگر برود!(عکس بالا رو نگاه کنید. اگر خیلی کوچک است لطفا روش کلیک کنید).

که خوشبختانه با بوق بلند و شیپوری دو تریلی هیجده چرخ که همزمان میامدند متوقف شد. تصویر خواهر و مادرم که کنار پنجره ماشین بودند جلوی چشمم هست. وقتی که دو تریلی در حالی که ماشین با آنها دقیقا زاویه ۹۰درجه‌ای داشت جهت احتراز از تصادف به لاین سبقت منحرف شدند و گذر کردند! بدون حادثه… .

ماشین به عقب رفت و در خاکی کنار جاده ترمز کرده آقا مجید با موبایل شماره گرفت. مدتی بعد موبایل ما زنگ زد که گوشی رو بده به راننده ببینم چطور باید این لامصب رو بپیچم! (خیلی عصبانی و شوکه!). بعد از کلی توضیح حالیش کردیم که بابا باید یه ۵ کیلومتر دنده عقب بری بعد راه بیافتی بیای لاین سبقت رسیدی سر بریدگی سریع بپیچی سمت چپ. آقا شروع کرد دنده عقب رفتن. رفت و رفت تا حدود دو کیلومتر و با سرعت چهل کیلومتر در ساعت پیچید تو لاین سبقت. تا داشت آروم آروم میومد یک پراید با سرعت از پشت در لاین سبقت نزدیک میشد که دستش رو کوبید روی بوق و از سمت راست ماشین آقا مجید پیچید و گذر کرد و خوشبختانه این یکی هم بخیر گذشت. آقا مجید که ترسیده بود و تازه یادش اومده بود تو لاین سبقته، گاز رو تخته کرد و سرعت گرفت که یکهو پیچ رو مقابل چشمان ما رد کرد!

بعد چکار کرد؟ همونطور تو لاین سبقت زد رو ترمز! بعد دنده عقب اومد. لاین سبقت! صورت مادرم سفید شده بود. لبهای خواهرم رو میدیدم که سبز شده بودند. اینها واقعیه ها! داستان نمیگم. دنده عقب در لاین سبقت برمیگشت درحالی که مردم وحشت زده و پریشان بوق میکشیدند و از سمت راستش فرار کرده میگذشتند. تا رسید به پیچ و دور زد و آن طرف جاده به راه افتاد. ماهم برگشتیم داخل ماشین و از پشت سرش روان شدیم… .

بلاخره بعد از ساعتها رانندگی شب به کنار دریا رسیدیم. من و آقا مجید کنار دریا مشغول گفتگو بودیم. شوهر خاله هم تشریف داشتند. صحبت از زرنگی و زحمت کشی آقا مجید شد. که فهمیدم آقا مجید برخلاف ظاهرش (خوب بچه روستایی بود و کلی قیافش به خاطر کار در مزرعه آفتاب سوخته بود) ۲۰ سال دارند. فقط ۲۰ سال، و بدون تصدیق رانندگی!!! دقت کنید بدون تصدیق رانندگی!

وقتی شما کنار دریا باشید یک هیاهویی رو احساس میکنید. هیاهوی امواج دریا. صدای شادی مردم. موسیقی که از ماشینها پخش میشود. و صداهای مختلف. اما با شنیدن این حرف از زبان شوهر خاله گوشهای من از کار افتادند. چشمهام سیاهی رفتند و همه جا در نظرم تاریک و ساکت شد. دهان شوهر خالم رو میدیدم که به آهستگی با لبخندی باز و بسته میشه… .

خدا دعوای خوانوادگی نصیبتان نکند. دست مادر و خواهرم رو گرفتم که با اتوبوس برگردیم شهرمان.

بلاخره دعوای ما ختم به آشتی شد و یک روز هم کنار دریا بودیم. موقع برگشت هم هیچ کس بجز خاله با آقا مجید برنگشت. همه در ماشین دیگر ۷ نفری کیپ هم نشستیم و از سفر برگشتیم.

هنوز نمیتونم باور کنم جایی که ماشین حامل خانواده و زندگی من داشت با یک راننده بدون تصدیق و بی‌تجربه از آن میپیچید سه راه سلفچگان بود. خدایا شکرت. خدایا شکرت. خدایا شکرت. خدایا… شکرت.


یک نمونه تصادف در سه راه سلفچگان. فکر کنم ماشین پژو باشه. خدا ر�مت کنه...

یک نمونه تصادف در سه راه سلفچگان. فکر کنم ماشین پژو باشه. خدا رحمت کنه...

Advertisements

Responses

  1. حالا زیاد خدا رو شکر می کنی یک ضد حال اساسی یه دفعه بهت می زنه!
    ———————————————–
    خدا نکنه:D

    دوست داشتن

  2. خدا رحم کرده
    ————————————-
    بله خدارو شکر

    دوست داشتن

  3. تصورش هم سخته. چه برسه به اینکه کسی توی اون صحنه باشه. واقعا خدا بهتون رحم کرد.
    ———————————————-
    متشکرم که خوندیش

    دوست داشتن

  4. من به جای خدا رحم کرده ترجيح ميدم بگم خيلی شانس آوردين ولی متاسفانه هميشه اينجور نيست آريو جان

    دوست داشتن

  5. خوشحالم که به خیر گذشت این ماجرا! و کاملا هم حرفت رو باور میکنم و احتاجی به تاکید روی واقعی بودن نیست چون اگه کسی مثل من زیاد تو جاده های ایران سفر کرده باشه به مراتب صحنه هایی وحشتناکتر از این رو هم میبینه و همه هم خیال میکنن که مرگ مال همسایه است!

    درسته جاده های ما زیاد مناسب نیست (با وجدان اگه نگاه کنیم در راه بهبودشون تلاش زیاد شده) ولی خود ما هم اصلا رعایت نمیکنیم و با این ماشینهایی که به اصلا به سیستم ایمنیشون اطمینان نیست حرکاتی میکنیم که به عقل جن هم نمیرسه!

    به هر حال خیلی خوشحال رفیق که به خیر گذشت! رانندگی تنهایی با رانندگی با مسافر زمین تا آسمون داستانش فرق میکنه!

    دوست داشتن


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: