نگاشته شده توسط: آریو شعبانی | آوریل 26, 2009

ولایت تراشه‌ها – شروع یک داستان تحت لیسانس کرییتیو کامونز

brain-chipمیخوام یک داستان رو شروع کنم بصورت یک پروژه کرییتیو کامونز. به این صورت که مدیر پروژه که خودم هستم ابتدا اسکلت کلی داستان رو میگم (اینجا و در این پست)، سپس شروع میکنم فصل به فصل داستان رو پیش بردن. در این میان کسانی که علاقه داشته باشند میتونند فصلهایی از داستان رو اصلاح کنند و اصلاحیه خودشون رو برام بفرستند تا در داستان قرار بدم. میتونند پیشنهاد کنند. فایلهای داستان رو بصورت پی‌داف در بیارند و حتی داستان رو با ذکر نام و آدرس وبلاگ نویسنده قبلیش بصورت جدیدی باز نویسی و با اسم خودشون و با مسئولیت خودشون پخش کنند. خلاصه که تحت لیسانس Creative Commons Attribution-Noncommercial-Share Alike 3.0 Unported License.

اسکلت داستان به این صورته که:

در سال ۱۴۰۰ و خورده‌ای از تاریخ هجری شمسی‌ در ایران در زمانی که حکومت جمهوری اسلامی در مغز سر همه مردم تراشه‌هایی کار گذاشه تا اونهارو کنترل کنه، یک زن و شوهر مهندس با هم دعوایشان میشه. مرد در نهایت بر اثر بالا گرفتن دعوا خانه را ترک کرده و در خیابان سرگردان میشه تا دوست همکارش به کمکش میاد. دوستش اون رو با افرادی آشنا میکنه که میتونند تراشه رو از سرش بیرون بیارند. اینجاست که مرد مهندس متوجه میشه که تا قبل از این چه عالمی رو از دست داده. عالم هشیاری. سپس اینها متوجه میشوند که زمانی قبل کشور چین تراشه‌هایی برای این منظور ساخته و اونهارو در کشورش بکار گرفته. چند سال بعد که تراشه‌ها به نفع حکومت چین موفقیت آمیز عمل کردند، دولت جمهوری اسلامی هم این تراشه ها رو خریداری میکنه و با یورش نظامیان به خیابانها و دسته دسته کاشت تراشه در بالای گردن پشت سر و زیر مخچه، صفهای نماز جمعه بعد از سالها مجددا شلوغ میشه.

سپس مرد به گروه میپیونده و اینها سعی میکنند افراد بیشتر و بیشتری رو جذب گروه کنند و وقتی که پی میبرند که همه از بیداری خوشحال خواهند بود و هیچ کس نیست که تصمیم به بازگشت به ولایت فقیه بگیره، مهندس داستان ما راهی برای از کار انداختن همه تراشه‌ها به وسیله امواج رادیویی پیدا میکنه.

روز بیداری شروع میشه. جنگ داخلی بزرگی در میگیره. و رژیم بلاخره بعد از صد سال سرنگون میشه. ولایت مطلقه تراشه‌ها پایان میگیره.

ولایت مطلقه تراشه‌ها یک داستان در مرتبه اول علمی‌تخیلی و سپس سیاسی خواهد بود. به عقیده من مردم ما در این سالها کاملا خسته و ناامید هستند. تنها استوره آنها کاوه آهنگر هست. که آن هم چند صد سال در گذشته قرار دارد و خیلی دور از مردم ماست. شاید این داستان بتونه به مردم ما امید و روحیه بده. شاید اینطوری ایران ما خیلی زودتر از صد سال به آزادی برسه. انشاءالله اگر عمری باشه اولین فصلش رو شروع خواهم کرد. نظرات شما کمک خیلی بزرگی خواهد بود.

متشکرم.
Creative Commons License
Caesarism of chips by Ario is licensed under a Creative Commons Attribution-Noncommercial-Share Alike 3.0 Unported License.
Based on a work at drario.wordpress.com.

Advertisements

Responses

  1. سلام
    اینجا را از طریق سیستم گودر خوندم.همون موقع که منتشرش کردی.
    چیزه خیلی اینها را جدی نگیر.
    این داستان یکم منو یاد داستان 1984 می اندازد.
    ———————————————-
    خودم رو یاد داستان کوه‌های سپید انداخت. بهرحال کلیشه زیاده.

    دوست داشتن

  2. همون 1984 منتها تخیلی تر. این شین هم تازگیا 1984 رو خونده هر جا میره میخواد بگه من کتاب میخونم. 🙂
    جالب میشه این داستان. شاید امروز این داستان نوشته بشه و چند دهه دیگه چاپ بشه.
    خوش باشی
    ———————————————-
    ممنون از توجهت:)

    دوست داشتن

  3. این داستان را دوست عزیزمون آناهیتا 14 ساله از بندر خمیر فرستادند . آفرین به ذهن سیال .

    اتفاقا من یک همچین ایده ای توی ذهنم بود ولی ربطی به ولایت فقیه و اینا نداشت .

    ضمنا داستان هایی را که علی 12 ساله از علی آباد برای من فرستاده در http://www.mateel.ir/ ببینی .
    —————————————–
    باشه… باشه… چیزی که عوض داره گله نداره:دی
    اما خداوکیلی یک نگاه به پست ایشون هم بیاندازید:
    http://sqwqo.wordpress.com/2009/04/27/70/
    و اونوقت خودتون نظر بدید که این شبیه نقاشیهای اطفال هست یا نه:دی

    دوست داشتن

  4. کوه‌های سپید، شهر طلا و سرب، برکه‌ی آتش!

    آریو جان همین اول کل داستان رو تعریف کردی که برادر من!
    ———————————————————–
    به این میگن اسکلت داستان طاها. تعریف کردن اسکلت داستان قبل از اقدام به نوشتنش مشکلی نداره. پدر فکری من آرتور چارلز کلارک مرحوم هم همین کار رو میکرد.

    دوست داشتن

  5. […] پس نوشت 2: آریو هم نوشتن یک داستان بصورت دسته جمعی رو پیشنهاد داده. + […]
    ————————————-
    مرسی که بهم لینک دادی
    🙂

    دوست داشتن

  6. تازه میخواستم بگم که منم یاد کوه های سفید افتادم که تو جواب کامنت اولی گفتی ولی از اینا بعید نیست 😉
    فیلمنامتو بده استیون اسپیلبرگ حتما معروف میشی 😉
    ———————————————–
    خدا اسپیلبرگ رو بیامرزه. من با شنیدن خبر فوت ایشون چند سال پیش خیلی نارحت شدم. استیون بهترین دوست آرتور سی‌کلارک بود. و منهم دوستش داشتم:دی

    دوست داشتن


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: