نگاشته شده توسط: آریو شعبانی | اوت 14, 2009

داستان علمی تخیلی – تنها در میان ستاره‌ها

benjamin_carreمرد سالخورده عطاردی برای پسر جوانی که سمت راستش روی صندلی قطار نشسته بود داستانی تعریف میکرد:
همینطوری روی سطح سیارک بی‌هدف میدویدم. میدونستم اکسیژن زیادی ندارم. اما خوب میدونی؟ وقتی آدم روی یک سیارک هست، یعنی هیچ جاذبه‌ای اونجا وجود نداره. چاذبه خود سیارک به زحمت تورو به خودش جذب میکنه. یه اشاره کوچک با پاهات تورو چند صد متر جلو میبره. روی سیارک منظره‌های عجیبی هست. خیلی عجیب. چیزهایی که نه روی سیاره‌ها میبینی نه تو ایستگاه‌های فضایی. سنگهایی که همینطوری عمودی روی هم شکل گرفتند و تا آسمون رفتند. میدونی؟ آخه جاذبه زیادی نداره.
پسر جوان به وسط حرفش پرید: آره. تو منطقه ما یه نمایشگاه از اینها هست. خیلی قشنگه.
مرد سالخورده ادامه داد: اون نمایشگاه مریخی بدرد نمیخوره. باید باشی اونجا و ببینی. وقتی در بی‌وزنی باشی. وقتی بدونی یه حرکت اشتباه تورو از روی سطح سیارک به آسمون پرت میکنه و دیگه دوستات نمی‌تونن پیدات کنن. و اینکه در میان ستاره‌ها خواهی مرد. خیلی هیجان داره. هیجان با وحشت. خیلی قشنگه.
– پس شما چطوری اونجا میدویدید؟
– برای اینکه من خیلی شجاع و نترس بودم. میدونی؟ لذت اینکار رو به هرچیزی ترجیح میدادم. با دستهام از صخره‌ای به صخره دیگر میگرفتم و میپریدم. همینطوری تا گوشه‌های سیارک ادامه میدادم و دور سیارک میچرخیدم. یخورده که جست و خیز کردم دیدم اکسیژنم خیلی مصرف شده و دوستانم هم دیر کردند. اینجا بود که ترسیدم نکنه اونجا رها شده باشم؟
– اصلا دوستانتون چرا اونجا ولتون کردند و رفتند؟
– خوب میدونی؟ مجبور بودند. یعنی مجبور بودیم. مخزن اکسیژن ما ترکیده بود. بزحمت برای ۳ نفر اکسیژن داشتیم. گفتیم حالا که سوخت داریم یکی رو روی سیارکی اون اطراف پیاده کنیم و بریم ایستگاه کیهانی و اکسیژن بگیریم و دوباره برگردیم. چون در غیر این صورت ممکن بود همه باهم خفه میشدیم. ولی اونطوری شاید حداقل دو نفر زنده میموندند. تازه سفینه هم تندتر حرکت میکرد و ممکن بود به موقع برگرده یا کمک بیاره. میدونی؟ اولش هیچ کس حاضر نبود این فداکاری رو بکنه. همه میگفتیم این دیوونگیه. هرکس روی سیارک بمونه تا دوستانش برگردند و اکسیژن بیارن دیگه حتما خفه شده. اما نمیشد بحث کرد. درحالی که ما سرهم فریاد میکشیدیم و هرکسی میگفت چرا من برم؟ اکسیژن ما داشت مصرف میشد و تانک اکسیژن هم که ترکیده بود. یک سیارک تو رادار سفینه دیدیم سمت راست سفینه بود. من نگاهی به همقطارام کردم و گفتم فقط قسم بخورید که برمیگردید اینجا و من رو میبرید حتی اگه مطمئن بودید که من دیگه مردم باید قسم بخورید که سریع برگردید اینجا و دنبال من بگردید. اونها هیچی نگفتند. میدونی؟ از شجاعتم تعجب کردند. بعد قسم خوردند. من رو بردند که روی سیارک پیاده کنند. چه پیاده کردنی. همینطوری از هوابند سفینه شیرجه رفتم طرف سیارک. اینقدر سریع شیرجه زدم که نزدیک بود موقع برخورد شیشه لباسم بشکنه و من تبدیل به یک تکه یخ سرگردان بشم.
– حتما خیلی ترسیده بودید؟
– نه. اصلا. فقط خیلی زانوهام درد گرفت. آخه من مدتی در ارتش بودم. ازاین کارا اون موقع خیلی وارد بودم. داشتم میگفتم. روی سیارک تک و تنها نشستم و به ستاره‌ها ذل زدم. خیلی غم انگیز بود. این حس که رهایت کردن روی یک سیارک وسط سنگهای بی‌شکل و بی‌روح. وقتی روی یه جایی مثل مریخ هستی همه چیز روح داره سنگها و صخره‌ها همه مایل به مرکز جاذبه هستند. اما روی یک سیارک همه چیز به تو پوزخند میزنه. دنیای ارواحه. تک و تنها میان سخره‌هایی بدقواره رها شده بودم. و هر ازگاهی سیارک یک دور به دور خودش میچرخید. انگار دنیا دور سرم میگردید و ستاره‌ها مرگ من رو مشاهده میکردند. دوستام خیلی دیر کرده بودند.
– اون لحظه به چی فکر میکردی؟
– به اینکه چه زندگی داشتم. چه جوونی داشتم. زنم. بچه‌مون که هیچ وقت به دنیا نیومد. به کارم. دوستام که من رو گذاشته بودند و رفته بودند. یخورده که گذشت مطمئن شدم که مردم. تک و تنها وسط ستاره‌ها. یعنی یقین داشتم که اونها هیچوقت برنمی‌گردند.
– ایمان داشتید؟
– نه. ایمان نداشتم. فقط به پوچی فکر میکردم. به نیستی. یعنی هیچ کس و هیچ چیز اون لحظه در ذهنم نبود. وقتی تو بیوزنی گریه کنی اشکهات تو تمام کلاه فضاییت غوطه ور میشن. بعد جذب موهای سرت میشن. داخل کلاه فضاییت مثل یک مراسم بزرگ عذاداری میشه. خوب برام سخت بود.
– جرا بهشون بیسیم نمی‌زدین که زود برگردند؟
– اول اینکه دیگر بی‌سیم جواب نمی‌داد و اونها خیلی دور شده بودند. دوم اینکه همینکه روی سطح سیارک فرود اومدم بهشون بی‌سیم زدم. اما جوابی نیومد. من فکر میکردم اونها از همون لحظه اول من رو ترک کرده بودند. حتی جوابم رو نمی‌دادند.
– واقعا؟
– نه. واقعیتش این بود که بی‌سیم من خورد شده بود. بدون بی‌سیم. روی یک سیارک از میان میلیونها سیارک دیگه تک و تنها وسط ستاره‌ها. و تازه بیشتر از نصف اکسیژن لباسم رو با جست و خیز بین اون صخره‌های لعنتی به هدر داده بودم.
– چقدر سخت!
– اینقدر اونجا موندم که دور چشمهام و همینطور لبهام سیاه و کبود شد. اکسیژن لباسم ته کشیده بود و لباس سعی میکرد همون دی‌اکسید کربن رو طوری به اکسیژن تبدیل کنه.
– خوب اینطوری که خیلی اکسیژن تولید میشه.
– اون موقع دستگاه‌ها مثل الان نبودند. فقط به اندازه چند دقیقه بیشتر اکسیژن تولید میکردند. چشمهام که تار شد فهمیدم که دارم میمیرم. آخرین چیزی که روی اون سیارک لعنتی گفتم این بود که رفقا خدا لعنتتون کنه!
– یعد چی شد؟
– آها! نور آبی موتور جاذبه‌ای سفینه‌ای رو دیدم. سفینه امداد. که البته سفینه دوستانم هم پشتش بسته شده بود. دیگه نفهمیدم چطور نجاتم دادند.
پسر با خوشحالی گفت: پس بلاخره نجات پیدا کردین؟
مرد سالخورده عطاردی به سمت درب قطار بلند شد و گفت: آره. میبینی که سالمم. فقط… هیچ وقت نا امید نشو.
– پس بلاخره ایمان آوردین؟
– من دیگه باید برم. این ایستگاه پیاده میشم.

– بلاخره ایمان آوردین؟

در حالی که پیاده میشد گفت: خودت حدس بزن.

asteroid

Advertisements

Responses

  1. ای بنده خدا… نمی دونی اوگاندا چیه.. از کنیا خبر نداری… اگه خبر داشتی حرفمو تایید می کردی
    ————————————————
    چرا اتفاقا بی‌بی‌سی فارسی یک مستند راجع به کنیا گذاشته. اما بازهم بایید نمی‌کنم:دی

    دوست داشتن

  2. ایمان همون باوره؟! نسبت به افراد متفاوته، نمی دونم توی سیارک ایران باید به امید کدوم سفینه نجات باشیم! شاید اون سفینه نجات فهم مردم باشه هرچند جالب بید!
    ———————————————
    چه عجب! تو این حال و هوای بگیر بگیر بلاخره یکی وقت کرد راجع به داستان من نظر بده. اون یکی هم مثل اینکه هنوز تو حال و هوای سیاسته! بهرحال دستت درد نکنه.

    دوست داشتن

  3. خوب بود، مرسی 🙂

    دوست داشتن


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: