نگاشته شده توسط: آریو شعبانی | مارس 5, 2010

خواب آزادی

خواب خوبی دیدم. خواب دیدم با همسرم رفته بودم خارج. همه انگلیسی حرف میزدند. من توی یه صف چهار پنج نفری ایستادم. مدارکم رو تحویل دادم. چند کاغذ جدید بهمراه مدارکم پس گرفتم و رفتم یک اتاق دیگه. راه به اون اتاق از داخل حیاط رد میشد. کوله پشتیم بدوشم بود و هوا ابری بود. حیاط بزرگی بود و مهاجران و مردم بومی در محوطه قدم میزدند. از دور یک شاتل فضایی دیده میشد. نزدیک پایگاه کیپ کاناورال.

رفتم داخل اتاق. تعداد محدودی صندلی بود و همه نشسته بودند. ایستادم تا نوبت من برسه… . یکی بهم مشکوک نگاه میکرد. دختر جوانی بود. بنظر ایرانی میومد. اومد جلو و گفت منو یادت میاد؟ از زبان فارسیش تعجب کردم. گفتم شما؟ گفت «من نیره هستم. همکلاسیت تو مهدکودک. فکر نمی‌کردم یه روز اینجا همدیگر رو ببینیم. خوبی؟» مرسی. تو خوبی؟ «آره. مرسی. ازدواج کردی؟» آره. تو چطور؟… .

من خارج بودم. دیگه نه خامنه‌ای بود نه ا.ن. .

من خارج بودم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: