نگاشته شده توسط: آریو | اکتبر 4, 2014

لذت جنسی در جمهوری اسلامی

هر مارکسیستی از طعم کوکاکولا لذت میبره. در جمهوری اسلامی هم روابط بی‌بند و بار جنسی خارج از چهارچوب خانواده و در میان خودیهای نظام طرفدار داره. حتی یک آخوند هم از داشتن معشوقه‌های فراوان و خارج از هرنوع قید و حتی بصورت ساعتی لذت میبره. چرا که نه؟ در جمهوری اسلامی هم مانند سایر جمهوریهای اتحاد جماهیر شوروی اقلیتی ایدئولوژی خاصی رو بر اکثریت مردم تحمیل کرده‌اند. در این مورد ملقمه‌ای از مذهب شیعه اثنی‌عشری، حکومت خلافتی، اقتصاد مارکسیستی و ایده‌های کمونیستی مبارزه با تمدن فردگرای غرب تحت عنوان اسلام ناب محمدی به ملتی قالب شده است. اما خودیهای نظام، اقلیتی که تحمیل کننده این ایدئولوژی بر مردم بوده و خود در ناز و نعمت و آزادی و بدور از هرگونه تحمیل زندگی میکنند از نیازهای انسانی بدور نبوده و سکس و لذت هم‌آغوشی هم یکی از نیازهای آنانست. دسترسی خودیها به لذت جنسی رو بر اساس مکانی که در آن شهوت اتفاق میافتد و شخص شهوت‌ران تقسیم بندی میکنم:
شهوت داخلی
در داخل کشور برای خودیهای نظام محدودیتهایی وجود دارد که عمدتا ناشی از نظام تبلیغاتی جمهوری اسلامیست. جمهوری اسلامی با همه بی‌عدالتیها، قتلها، شکنجه‌ها و تجاوزات جنسی که تا کنون مرتکب شده اصرار دارد که همچنان در نظر مردم و بیگانگان ظاهری اسلامی داشته باشد. پس برای آن دسته از خودیهای نظام که مستقیما به عنوان نماد مذهب معرفی میشوند مثل آخوندها و مداحان که از اینجا به بعد از آنها تحت عنوان خودیهای سمبلیک یاد میکنم بیشترین محدودیت وجود دارد. ولی هر کاری چاره‌ای دارد. در قم و مشهد و تهران روسپی‌خانه‌هاییست تحت عنوان خانه عفاف که در آن خودیهای سمبولیک میتوانند زنهای روسپی را برای خود عقد موقت کنند. با عقد موقت سابقه این رابطه جنسی در شناسنامه فرد نوشته نشده و بنابراین نوعی از حریم خصوصی وجود خواهد داشت. مشکل این رابطه عده به ضم عین هست. یعنی مدت زمانی که باید از پایان صیغه محرمیت گذشته تا مشخص شود که زن حامله نیست یا اگر حامله هست بچه متعلق به کیست. البته که امروزه و با امکانات فعلی با یک آزمایش خون میتوان به پدر واقعی یک بچه پی برد ولی آنچه که با عنوان اسلام ناب محمدی از آن یاد میشود به این راحتی با تکنولوژی روز وفق پیدا نمیکند. بنابراین برای توجیح سکس مداوم یک زن روسپی در این روسپی‌خانه‌ها با مردهای متعدد در یک روز و بدون گذراندن دوره موسوم به عده میگویند مردها در این مکان دخول کامل نمیکنند بلکه ملاعبه (بازی با اندامهای جنسی بدن زن بدون دخول آلت و درنتیجه بدون احتمال بارداری) انجام میدهند!
اوضاع برای خودیهای غیر سمبلیک (آقازاده‌ها، فرزندان آخوندها و کلا کسانی که از حمایت نظام برخوردارند ولی جنبه سمبلیک برای تبلیغ ایدئولوژی نظام را نداشته و خلاصه نخودی محسوب میشوند) راحتتر است. آنها در شهرکهای مسکونی محصور زندگی میکنند که در ورودی آنها نگهبانی حضور داشته و تردد افراد را کنترل میکند. مهمانان فقط با هماهنگی و تایید ساکنین شهرک اجازه ورود به محوطه را دارند. سکونت در این شهرکها مختص خودیهای نظام هست که معمولا از طریق سازمانی که خودی سمبولیک (معمولا پدر خانوار) در آن مشغول به کار است طبقه بندی میشوند. مثلا شهرکی برای فرماندهان سپاه. شهرکی برای قضات. شهرکی برای آخوندهای یک حوضه علمیه و غیره. در این شهرکها بسته به توافق ساکنین گاها حجاب زنان اجباری نیست. چیزی که در تمام ایران برای زنان عادی و رعیت اجباریست در اینگونه شهرکها گاها و بر اساس رای اکثریت ساکنین شهرک اختیاری شده و زنان سربرهنه ظاهر میشوند. اگر شهرک دارای استخر باشد، استخر هم مختلط بوده و زنان و دختران با بیکینی در کنار مردها حضور پیدا میکنند.
بغیر از شهرکهای مسکونی خاص و کنترل شده اجاره استخرها یا باغهای دارای استخر بطور دربست و مختلط هم از کارهایی هست که در ایران رواج داشته و حتی مختص خودیهای نظام نیست. اما در مورد غیر خودیهایی که با خرج کردن پس‌اندازهایشان قصد خرید آزادی موقتی جنسی در داخل مرزهای ایران را داشته باشند اوضاع همیشه خوب پیش نمیرود. امیرفرشاد ابراهیمی در وبلاگ گفتنیها به افشای اقدامات محمدرضا نقدی در این باره میپردازد: «در سال ۱۳۷۹ با هدف مبارزه با مفاسد اجتماعی و امر به معروف و نهی از منکر تصمیم می گیرد گروهی را بطور خودسرانه تشکیل دهد و اقدام به برخورد با جوانان و تجمعات آنان مثل پارتی های شبانه بزند…در نهایت کار از بر هم زدن و برخورد با پارتی های شبانه، تذکر به زنان و دختران بد حجاب و جمع آوری نوار های ترانه از خودرو های مردم به سرقت های مسلحانه و تجاوز به نوامیس مردم کشیده شد». اما در نهایت این بی‌نظمی و عصیان‌گری گاه دامن خودیهای نظام را هم ممکن است بگیرد: «باند کبیر به سرکردگی سرتیپ پاسدار محمدرضا نقدی در ادامه سرقت های زنجیره ای خود، منزل یکی از تجار بین المللی طلا در غرب تهران را – که از مدتها قبل زیر نظر داشت – در فرصتی مناسب مورد سرقت قرار داد…قای « ر- ک » چهره دو نفر از سارقان را به خوبی شناسایی می کنند…با توجه به حساسیت موضوع و اطلاع ریاست جمهوری و مجلس و متنفذ بودن مال باخته ( ر- ک ) ماست مالی و فیصله دادن به ماجرا غیر ممکن می شود…وزارت اطلاعات پس از آن دادگستری استان تهران و دفتر رهبری را در جریان می گذارد و در باره بازداشت نقدی کسب تکلیف می کند که بالاخره موفق به بازداشت محمد رضا نقدی در ۱۵ اسفند ماه ۱۳۸۱ شده» – همان منبع.پس میبینیم که تشکیل پارتیهای بزن و برقص خانگی برای افراد متنفذ نظام هم چندان خالی از دردسر نیست. البته نقدی به عنوان یک خودی دیگر نظام مدت زیادی در زندان نمیماند: «در کمال تعجب در اردیبهشت سال ۱۳۸۲ به هنگام برگزاری جشنواره مطبوعات محمد رضا نقدی در یکی از جلسات غرفه روزنامه کیهان حضور پیدا می کند و به سؤالات حاضران پاسخ داده و سخنرانی می کند . وی در جواب سؤال یکی از حضار در جلسه که از وی راجع به شایعه بازداشت ایشان و باند کبیر سؤال می کند ، پاسخ میدهد : اینها ساخته رسانه های دشمن است و فعلا که بنده را ایجا میبینید !؟ کاملا آشکار و واضح بود که سفارش و هواداری بیت رهبری از محمد رضا نقدی سپر دفاعی و حاشیه امنی برای وی فراهم آورد بود ، با ریاست جمهوری احمدی نژاد وی مجددا از سوی دفتر رهبری به دولت پیشنهاد شده تا در راستای مبارزه با فساد از حضورش استفاده گردد» – همان منبع.
در نهایت مهاجرت خودیهای سمبولیک و غیر سمبولیک نظام به غرب، عمدتا انگلیس یا کانادا چاره کار میشود. این اشخاص میتوانند ضمن چپاول مردم ایران در داخل کشور با ویزاهای سرمایه‌گذاری از آزادی کامل در غرب لذت ببرند. از عسگراولادی و مهدی هاشمی در انگلیس گرفته تا خاوری رئيس متواری بانک ملی در کانادا.
هروقت یک طرفدار نظام را میبینم که در شبکه‌های اجتماعی کامنت گذاشته و از آزادی جوانان در ایران خبر میدهد و میگوید زندگی در ایران بسیار لذت بخش و آزاد بوده و جوانان هیچ نوع مشکلی برای پوشش ندارند اصلا در صداقتش شک نمیکنم. این افراد در تمام عمرشان زندگی مردم عادی ایران را تجربه نکرده‌اند.

نگاشته شده توسط: آریو | اوت 2, 2014

چگونگی ارتباط با خدا

بسیار دیده‌ام که عده‌ای علم رو در تقابل با دین مطرح کرده و هر روز هر پیشرفت جدید علمی را بنوعی در تناقض با ادعاهای دینداران مطرح میکنند. پس تصمیم گرفتم این متن رو بنویسم. اول از همه وقتی من از خدا صحبت میکنم منظورم شخصیست که جهان ما را آفریده. تا جایی که ما یادگرفته‌ایم جهان ما شامل ماده، انرژی و قوانین حاکم بر این دو میشود. خدایی که من ادعا میکنم جهان را آفریده منطق و قوانین ریاضیات راهم آفریده. پس تاکید بر مسائلی مانند تناقض در حاصل جمع اعداد مطرح شده در قرآن به عنوان تعداد روزهایی که در آنها جهان آفریده شده است بر من تاثیری ندارد. ممکن است من آدم بی‌منطقی بنظرتان بیایم ولی من حداقل بخاطر شغلی که عاشق آن هستم طراحی و برنامه‌نویسی مدارات منطقی نمیتونم آدم بی‌منطقی باشم. من در طراحی مدارات منطق بولین تجربه و مهارت بالا و در محاسبه و برنامه نویسی سیستم‌های کنترلی مبتنی بر منطق فازی هم تجربیاتی دارم. چیزی که من میخواهم بگویم اینست که وقتی عده‌ای آدئیست تعداد روزهای مطرح شده در قرآن برای آفرینش جهان رو باهم جمع میزنند و بعدش در بوق و کرنا میکنند که مجموع اینها بیشتر از عدد شش روز میشود، صرف نظر از اینکه ممکن است برخی از این مراحل اصلا به موازات همدیگر پیش رفته باشند(!) مسئله ما اینجا ادعای وجود خداییست که منطق را آفریده و بنابراین خود به منطق محدود نیست. اختتام پرونده.
برای توضیح بیشتر مثالی میزنم. شما سالها ارباب رجوع اداره‌ای هستید و در این مدت با ساز و کار همه کامپیوترهای آن اداره آشنا شده‌اید. حالا کارمندی که امروز مسئول کاری برای شماست اشتباها دکمه‌ای را میزند و سابقه شما را از کل کامپیوترهای سازمان پاک میکند. مسلما باید خیلی عصبانی باشید. منطقا هیچ راهی برای بازگرداندن اطلاعات شما وجود ندارد. کارمندان آی‌تی در ادارات معمولا سرو وضع متجملی ندارند. وقتی وارد جایی میشوند بندرت کسی میتواند حدس بزند که شغل آنها چیست. در میان دعوای شما متخصص آی‌تی اداره می‌آید تا مشکل را حل کند و شما مانع کار وی شده و مدام تکرار میکنید: امکان نداره اطلاعات من برگرده! چون هیچ دکمه بازگشت اطلاعاتی اونجا وجود نداره. امکان نداره. همه چیز پاک شد و دوبار هم تایید شد. کار از کار گذشت.
و حالا جواب شما: من خودم برنامه‌نویس این سیستم هستم و چیزی که برای یک کارمند محدود شده برای من کاملا آزاد هست. برای اطلاعات پاک شده در واقع فقط پنهان شدن و من میتونم با زدن پسورد مدیر سیستم همه این اطلاعت رو ببینم و برگردونم. اگر این هم نشد میتونم سیستم رو خاموش کنم، دیسک اصلی آن را در بیارم و به کامپیوتر خودم وصل کرده اطلاعات رو مستقیما از روی دیسک خوانده و برگردونم. اگر این هم نشد میتونم با جستجوی کامل در همه محتوای نوشته شده روی دیسک در تاریخ فعالیت این کامپیوتر اطلاعات پاک شده رو بازیابی کنم. میبینید که من نیازی به دکمه بازگرداندن اطلاعات ندارم. مفهومه؟ ممکنه الان بگذارید به کارم برسم؟
این حال و روز کسانیست که عزیزی را از دست داده، ورشکست شده یا دچار بیماری سختی هستند و فکر میکنند که اگر خدا وجود دارد و مهربان است منطقا الان باید کاری انجام دهد. نمونش هم خود من. بارها همین سوال رو از خودم میپرسم. باید بگم خدایی که من به اون اعتقاد دارم بدون هیچ مشکلی میتونه زمان رو به عقب برگردونه. در گذشته تغییر بده، در آینده تغییراتی اعمال کنه و خلاصه از هیچ نظر محدودیتی برای اعمال اراده در دنیا نداره. پس تاکید بر محدودیتهای منطقی و فیزیکی به عنوان تناقض در ادعاهای مطرح شده از سوی مومنان درباره خدا بی‌فایده‌است. حداقل در من تاثیری ندارد. شاید من و شما نتوانیم از طرفی ادعا کنیم که کاری را در شش روز انجام داده‌ایم و بعد جمع زمانهای درج شده در گزارش کارمان از این زمان فراتر رود. اما خدا میتواند. موازی انجام دادن کارها برای او اصلا مشکلی نیست ولی خارق‌العاده تر از اون قدرت دستکاری در زمانه. همینطور هم چیزهای دیگری هستند که برای ما انسانها غیرممکن و تمام شده هستند. از نظر ما زندگیهایی که بشاراسد نابود کرد هرگز برنمیگردند. اشکالی نداره. خدا میدونه بموقع چکار باید بکنه. از نظر ما این موقع خیلی دیر از راه میرسه. باز هم اشکالی نداره. برای خدا فقط دستکاری در گذشته‌ای هست که ما تجربه کردیم تا مدت انتظاری که ما سپری کرده‌ایم رو دستکاری کرده و کوتاه کنه. شاید روزی از ما بپرسه: خوب بشار اسد چند روز حکومت کرد؟ و ما جواب بدیم اصلا حکومت نکرد. نمیدونم. من که چیزی ندیدم! شما حتما درد زیادی میکشید اگر کسی شکمتان را با چاقو پاره کنه. ولی نگرانی ندارید وقتی میدونید روی تخت جراحی دراز کشیده‌اید و متخصص بیهوشی هم کنار شماست. شما چیزی حس نخواهید کرد. هرچند این اتفاق یعنی پاره‌شدن شکم واقعا قرار است بیافتد. بدن شما همه درد را حس خواهد کرد ولی نهایتا فردا که شما بیدار شید: گویید گویا شبی خوابیده‌ایم یا شاید ساعتی.
مسئله بعدی تصور توانایی رد کردن معجزات پیامبران بوسیله اثبات سازوکار آنها از روش علمیست. بله حضرت مسیح دو هزار سال پیش در زمان مناسب در مکان مناسب از خدا مامور شده که در ریه اشخاصی بدمه و آنهارو بزندگی برگردونه. مطمئنا اگر مسیح اونجا نبود که این کار رو بکنه خدا جور دیگری فرصت این اشخاص رو برای زندگی بیشتر میکرد. ولی اینکه ما الان بلدیم تنفس مصنوعی بدیم و عده‌ای رو از مرگ نجات بدیم ناقض معجزه پیامبری در دوهزار سال پیش نیست. اینکه ما الان میدونیم رود نیل جزر و مد میکند ناقض معجزه موسی نیست. موسی شاید با زمان بندی مناسب مردم رو از آب رد کرده. اصلا شاید خدا از او خواسته عصا رو به آب بزنه تا هم خود موسی  و هم قومش به پایین بودن سطح آب اعتماد کنن.برای اینکه ما چیزی از جانب خدا دریافت کنیم راحی جز اتفاقات فیزیکی وجود نداره. ما مخدود به قوانین فیزیکی هستیم. اگر اون ارباب رجوع عصبانی شخصا راهی برای بازیابی اطلاعات یاد بگیره ناقض این حقیقت نیست که برنامه‌نویس اون سیستم چه کسی هست و این شخص چه توانایی‌های شغلی داره. ارتباط خدا با ما به زبان دنیای محدودی هست که ما در اون بدنیا اومده‌ایم. دوستی میگفت آدئیستها یک عقره رو محکم به صفحه‌ای چسبونده و جلوی اون نوشتن: «نیست». در طرف دیگر صفحه نوشتن «هست». و میگن این دستگاه آشکارساز وجود خداست. اگر مومنی اعتقاد دارد وجود خدا را حس کرده باید از خدا بخواد عقربه رو تکان داده و روی کلمه «هست» بیاره. جواب من سادست: من خودم رو یک آفریده خدا میدونم. پس عقره رو میکنم و میگذارم روی کلمه «هست». به همین سادگی. از خدای من و معجزاتش خوشتون نمیاد؟ مجبور نیستید باهاش ارتباط داشته باشید. حتی مجبور نیستید وجود اون رو قبول کنید یا سر وجود نداشتنش با امثال من جروبحث کنید. ممکنه بگید جمهوری اسلامی مارو مجبور به قبول خدا میکنه.
جمهوری اسلامی تنها حکومتی نیست که مردمی رو مجبور به کاری میکنه. شکر خدا در طول تاریخ حکومت زورگو و مرگباری به اسم اتحاد جماهیر شوروی، اصلا اعتقادی به خدا نداشت و حتی مردم رو مجبور به اعتقاد نداشتن به خدا میکرد. جالبه که بیشتر روابط خارجی جمهوری اسلامی رو هم کشورهای کمونیستی تشکیل میده. در زمانی که عده‌ای وحشیگریهای داعش رو نشانه‌ای بر مضر بودن مذهب میدونن من مدام زیر لب و با لبخند تکرار میکنم: کره شمالی! کره شمالی! کره شمالی! کره شمالی! حساب دین از سیاست جداست. به این معنا که نه کار دین به حساب سیاست گذاشته میشه و نه برعکس. سیستم سیاسی نباید جور دین رو بکشه و در خدمت اون باشه. این درست. حالا چرا دین باید جور خطاهای حاکمان بی‌سیاست رو بکشه؟
حالا سوال اینه که اصلا فایده ارتباط امثال من با خدا چیست؟ یا چرا ما بر ایمانمون اصرار داریم؟ شکل ارتباط من با خدا در یک کلمه توصیف میشه: صرافی تضامنی. صرافی تضامنی چیست؟ ایرانیها بمرور استاد دور زدن تحریمها شدن و یاد گرفتن چطور بدون انتقال فیزیکی پول و بدون درگیرکردن هرنوع سیستم بانکی پول رو از غرب به ایران بفرستند و بلعکس. در روش صرافی تضامنی دو دوست که بهمدگیر اعتماد دارند قراری میگذارند. یکی به کشوری اروپایی میره و دیگری در ایران میمونه. هر زمان کسی میخواد از طریق صرافی پولی به خارج بفرسته مثلا هزار دلار طرف ساکن ایران پول رو به حساب شخص خودش در ایران میریزه و زنگ میزنه به طرف ساکن اروپا که از حساب خودت ۹۹۰ دلار به آدرسی که این آقا میگه بفرست. حالا شخص ساکن اروپا نه ۹۹۰ دلار بلکه هزار دلار از شخص ساکن ایران طلبکار شده. چون از حساب خودش خرج کرده ولی شخص ساکن ایران حتی پول اضافی هم به حسابش واریز شده. اما نگرانی در کار نیست. مدتی بعد به حساب اتفاق برعکس این موضوع پیش میاد. یعنی شخص ساکن اروپا مشتری پیدا میکنه که میخواد مثلا هزار دلار رو به ایران بفرسته. اون همه این پول رو به حساب شخص خودش در اروپا واریز میکنه (جبران ۹۹۰ دلاری که دفعه قبل خرج کرد. حتی ده درصد هم بیشتر برای عجرت کار)، سپس به دوستش در ایران زنگ میزنه و میگه هزار دلار به آدرسی که این آقا میگه بفرست. دو طرف از این کار سود میکنند ولی هیچ پولی جابجا نمیشه. چیزی که هست فقط و فقط اعتماد دو طرف به همدیگه و علاقه به ادامه کاره. در مورد صرافی تضامنی میتونید بیشتر در اینترنت تحقیق کنید یا حتی از صرافیهای محل بپرسید. ولی بهرحال شخصا رابطه من و خدا بصورت یک صرافی تضامنیست. من خدارو به چشم ندیدم. صدای اون رو هم نشنیدم. ولی به اون اعتماد دارم. به مردم اطرافم کمک میکنم و وقتی خوش شانصی میارم این رو از جانب خدا میدونم. به همین راحتی. خدا خیلی سخاوتمنده و یک من رو با ده جواب میده. بتجربه این رو حس کردم که معامله با خدا خیلی پر سوده. تعجبی هم نداره. خدا خودش دنیارو آفریده و محدودیتی هم نداره. (فقط نمیدونم چند سال دیگه باید صبر کنم تا ترتیب مهاجرت من رو به غرب بده :-( ) من دیدم که مردمی به خدا اعتماد نداشتن ولی به مردم دیگر خوبی میکردند. در مقابل وقتی هم خوش‌شانسی میاوردند اعتقاد نداشتن که این لطف خداست. من طرز فکر اونهارو تحمل میکنم و سعی نمیکنم با اونها بحث کنم و از اینکه خدا با اونها هم معامله میکنه خوشحالم. مردم نیازمندهم این وسط سود میکنن. عبادت بجز خدمت خلق نیست. ولی برای من ناراحت کنندست چرا کسانی که خدارو باور ندارند عقیده من امثال رو تحمل نمیکنند. چرا فکر میکنند انسان مومن انسان بی‌منطق هست. یا حساب کار حکومتهای ایدئولوژیک مثل اتحاد جماهیر اسلامی ایران باید به پای ایمان امثال من گذاشته بشه؟ من خدارو دوست دارم.

نگاشته شده توسط: آریو | اوت 1, 2014

بن‌بست

میشینم پای کامپیوترم. بعد از یک هفته کاری فرصتیه برای رسیدن به کامپیوتر خودم. اول از همه یک پروژه امتحانی از یک کارفرمای خارجی گرفتم که شاید بتونم راضیش کنم به فرستادن یک پیشنهاد کار و بتونم با یک ویزای کار از این طریق از ایران خارج بشم. این اولین بار درعمرم هست که یک کارفرمای خارجی رو تونستم راضی به مذاکره بکنم. پروژه چهار روز مهلت داره و سه روز تمامه که من مشغول دانلود آهسته یک فایل چندین گیگابایتی از اینترنت بودم. نمیدونم چقدر دیگه باید دانلود کنم تا همه نرم‌افزارهای لازم برای پروژه رو داشته باشم. هرچه بیشتر کار رو طول بدم اون بیشتر شک میکنه که من به این کار وارد نیستم و این چیزیه که من نمیخوام اتفاق بیافته. چون کاری که اون از من خواسته دقیقا تفریح دوران نوجوانی منه! از اون قدیم قدیمها. هیچ مشکلی برای انجامش ندارم. فقط کاش میتونستم به کارفرما بفهمونم که دانلود کردن هر یک گیگابایت فایل برای من چند ساعت طول میکشه بشرطی که این وسط اینترنت قطع نشه. و حالا در روز چهارم اینرنت قطع شده!
اینترنت قطعه. انتظار برای برگردوندن اون هم نتیجه نداده. نفس عمیقی میکشم و یک پنجره نوتپد باز میکنم برای نوشتن این متن. شاید وقتی اینرنت برگشت درد دلم رو بفرستم توی وبلاگم. به یکسال دوندگیهام در مخابرات فکر میکنم. ما تازه اسبابکشی کرده بودیم و مخابرات محل اینترنت ای‌دی‌اس‌ال نمیداد. به هیچ کس نمیداد. باید منتظر میموندیم کسی که اینرنت داره انصراف بده و ما بترتیب ثبت نام جای اون شخص رو در صف انتظار بگیریم. یکسال انتظار در منطقه‌ای کور! نه وایمکس، نه وایرلس، نه تری‌جی! پولم فقط به اینجا میرسید. جای دیگه نمیتونستم ساکن بشم. یکسال تمام همش شرمنده دوستان شدم. برای هر کار اینترنتی زنگ میزدم میرفتم خونشون. کافینت فایده‌ای نداشت چون صاحبان کافینتهای محل هم مثل خودمون ای‌دی‌اس‌ال نداشتند و فکر میکردند میتونن با امواج ضعیف وایمکس بزور اینترنت کند فیلترشده رو بفروشند. بعدش مشکل وارد کردن پسوردها در کامپیوتر ویندوزیه که نمیدونی چند تا ویروس و نرم‌افزار جاسوس کی‌برد داخلش نصب شده. دست آخر هم سایتی رو میخوای باز کنی که یا فیلتر شده یا تحریم. کافینت‌چیها همه مثل هم نیستند. بعضی بعد از کمی چونه زدن حاضر میشن فیلترشکن در اختیارت قرار بدن. سرانجام چند هزار تومان هزینه و برگشتن با یک فلش دیسک ویروسی به خانه.
اینترنت هنوز وصل نشده. مهلت چهارروزه داره میگذره و من به معنای واقعی کلمه دارم ضایع میشم! سرعت اینترنت من الان خوب شده ولی آخه چرا قطع و وصل میشه؟ چرا برای من باید این اتفاق بیافته؟
سیستم دنیا بنظر کاملا منصفانه میاد. مردم بر اساس محل تولد به دو قسمت چهان سومی و غیر جهان‌ سومی تقسیم میشن. جهان سومی‌ها حق تغییر محل زندگی یا تابعیت رو ندارند. غیر‌ جهان سومیها حق هر کاری رو دارند. خیلی شیک و ساده. هرکسی به پاسپورت خودش نگاه میکنه و در صورتی که متولد یک کشور جهان سومی باشه تکلیفش کاملا روشنه. میتونه در کشوری که در اون بدنیا اومده منتظر باشه تا زمانی که پیر بشه و بمیره! حق مهاجرت هم نداره. البته اینروزها اینترنت پیشرفت کرده و ما میتونیم پشت این شهر فرنگ مدرن زانو بزنیم و از دریچه‌ای محدود به زندگی غیرجهان‌سومیها نگاه کنیم.
ملیاردها انسان بدلیل تولد در محدوده یک حکومت احمق زندگیشان تباه میشه. ملیاردها انسان هم یا نمیدونن چه چیزی داره زندگیشون رو تباه میکنه یا واقعا مشکلی ندارند. در یک کشور دموکراتیک با حکومتی شفاف و عادلانه بدنیا اومدن و حتی اگر مشکلی با حکومت داشته باشن به اعتبار پاسپورتشون میتونن به هرکجای دنیا که بخوان مسافرت یا مهاجرت کنن. برخی هم متولد جهان سوم هستند ولی از «خودیهای نظام» به حساب میان و حسابشون جداست. اونها به یمن ثروت و قدرت پدری میتونن ازادی رو برای خودشون بخرن. امروز روی این صندلی در حالی که هر از گاهی سایت گوگل رو پینگ میکنم به امید وصل شدن اینترنت، برای من اصلا مهم نیست چند درصد از مردم وضعی مشابه من دارند و چند درصد نه. چند درصد از مردم دنیا حرف من رو درک میکنن و چند درصد فکر میکنن من فقط یک آدم بی‌عرضه دیگر هستم که فقط بلدم حکومت رو سرزنش کنم. من از این جهنم میرم بیرون. من میرم بیرون. بلاخره میرم. حتی اگر به قیمت جونم باشه. به همین سادگی!
اول مهاجرت نیروی ماهر رو امتحان کردم: استرالیا، کانادا و کبک. ابتدا مشکل زبان بود که بعد از دو سال مطالعه فشرده تونستم مدرکش رو بدست بیارم. بعدش رسیدم به گواهی کار و همون سیستم مزخرف و فاسدی که من رو فراری کرده بود این بار هم زهرش رو به من ریخت و من بعد از چند سال دوندگی و التماس به کارفرماها برای گرفتن گواهی کار قید این روش مهاجرت رو زدم.
بعد بسراغ کاریابی در خارج از کشور رفتم. صدها رزومه فرستادم و هیچ اتفاقی نیافتاد. دقیقا هیچ اتفاقی نیافتاد. هیچ پاسخی نیومد. حالا بسراغ شبکه‌های اجتماعی رفتم. با کارفرماهای خارجی دوست میشم شاید یکی برای من جاب آفر بفرسته. یکی یکی راه‌هارو امتحان خواهم کرد و در نهایت ممکنه روزی برسه که منهم مثل ملیونها ایرانی در ناامیدی مطلق بدون اجازه اقامت در ترکیه بس بشینم شاید روزی سازمان ملل متحد قبول کنه که زندگی در ایران برای یک ناراضی غیر ممکنه و اینکه من جزو ناراضیان بحساب میام، جونم در خطره و باید به منهم پناهندگی بدن.
اینترنت هنوز وصل نیست. روزی دوستی به من گفت تو که اینقدر مخالف کارمند بودن هستی و میخوای یک کارفرما باشی و ایده‌های خودت رو اختراع و تولید کنی اصلا چرا دنبال کارفرما هستی؟‌ تو از روز اول بدنبال کار بودی و سیستم دانشگاهی رو عقبتر از صنعت میدونستی حالا چرا حسرت بورسیه دانشگاه‌های خارجی رو میخوری؟ جواب اینه: من نمیخوام برم اروپا، برم آمریکا برای اینکه فرصتهای بورسیه یا شغل رو از مردم اون کشورها بگیرم. من نه میخوام بورسیه بشم نه میخوام کارمند باشم. من میخوام مقیم یک کشور قانونمند باشم. من نمیتونم در مقابل ظلم و بی‌عدالتی ساکت بشینم و نمیتونم در مقابلش حرف بزنم. من از این شکنجه همیشگی و روزمره در اتحاد جماهیر اسلامی خستم. نمیخوام شهروند جمهوری اسلامی باشم. نمیخوام وقتی از سر کار برمیگردم شاهد آویزان بودن بازهم یک قربانی دگر از جرثقیلهای زردرنگ باشم. من میخوام مهاجرت کنم و برای مهاجرت مجبورم نقش یک دانشجوی بورسیه شده یا یک کارمند استخدام شده رو بازی کنم تا روزی که اقامت دائم رو بدست بیارم، استعفا بدم و صنعت خودم رو راه بندازم. شرکت خودم. و به مردمی که با هزار منت اجازه دادن من از کشور محل تولدم و رژيم حاکم بر اون خلاص بشم ،بگم که فرصتهای شغلیتون ارزونی خودتون. دیگه بهشون نیازی ندارم. از اولشم نیازی نداشتم کار جوانهای شمارو ازشون بگیرم. حالا دیگه کارت اقامت دائم دارم. حالا دیگه یک مرد آزادم. شرکت خودم رو ثبت میکنم و شماهم اگر دوست دارید میتونید بیاید تا باهم کار کنیم.
اینترنت برگشته. فرصت زیادی ندارم. باید زود پروژه رو تکمیل کنم و براش بفرستم. شاید این دفعه جور شد. شاید… .

نگاشته شده توسط: آریو | ژوئیه 22, 2014

آیا نویسنده وبلاگ گامرون بازداشت شده؟

قبلترها که پای شبکه‌های اجتماعی در ایران چندان باز نشده بود و وبلاگستان حکم یک شبکه اجتماعی رو داشت و بازدید وبلاگها بسیار بالاتر بود و جمهوری اسلامی هم اقدام به فیلترکردن تمام وبلاگهای ایرانی و غیر ایرانی ساکن سایتهای خارجی نکرده بود، من یکی از خواننده‌های پروپاقرص وبلاگ گامرون بودم. نویسنده وبلاگ گامرون که خودش رو «شایگان اسفندیاری» معرفی میکرد بسیار پرکار بود و باید اعتراف کنم آمار وبلاگ اون خیلی بیشتر از من بود. اونهم گهگاهی به وبلاگ من سر میزد و کامنت هم میگذاشت. این شد که بعد از سه سال یکی از کامنتهای اون رو زیر یکی از پستهام دوباره خوندم. به من توصیه کرده بود:

درود گرامي
در مورد مطلبت كه حرفي نيست اما در مورد رفتنت اگه ميتوني يك ثانيه هم درنگ نكن. من رو كه ميبيني آرزوي رفتن رو دارم. مطئن هستم كيسم هم پذيرفته ميشه اما افسوس كه به خاطر برخي مشكلات شخصي نميتونم.
حقيقتش رو بخواي من چندان اميدي به تغيير وضعيت موجود ندارم.

من بعد از سه سال به سایتش رفتم و با چیز عجیبی مواجه شدم: گامرون سه ساله که هیچ چیزی در وبلاگش ننوشته! اون یک وبلاگنویس بسیار پرکار بود که مطالب طنز او راجع به آخوندها و سایر اعضای جمهوری اسلامی چنان غلط‌انداز و نزدیک به واقعیت بود که گاهی تبدیل به شایعاتی فراگیر میشدند. مثلا یادمه که در جایی نوشته بود راجع به اینکه معاون دانشجویی دانشگاه زنجان که رسوایی او خبرساز شده بود در اصل به دختر دانشجو تجاوز جنسی نکرده بوده بلکه برای ارضای میل جنسی دختر با او صیغه خوانده! این مطلب رو به طنز نوشته بود اما من بارها در بحثهای داغ اون روزها بین همکارهام میشنیدم که میگفتند چقدر این مرد پر رو هست. برای توجیح کارش گفته ما صیغه خونده بودیم! و من شروع میکردم توضیح دادن که این قسمت آخری راجع به صیغه واقعیت نداره و مطلبی طنز هست از وبلاگ گامرون.
حالا گامرون سه ساله که در وبلاگش چیزی ننوشته. شاید وبلاگنویسی رو کنار گذاشته. شاید حوصله نداره. شاید به فیسبوک رفته. شاید از کشورخارج شده و در دنیای جدید دیگر انگیزه‌ای برای به مسخره گرفتن جهنم پشت سرش نداشته باشه. ولی چیزی که قابل تعمقه اینه که آخرین مطلب اون مطلبی بوده که وی شکایت داشته از اینکه یک شبکه ماهواره‌ای سر او رو کلاه گذاشته و اینکه او برای شرکت در یک مسابقه ابتدا مسیجی با گوشی موبایل به شبکه مورد نظر فرستاده و بعد هم پول به حساب این شبکه واریز کرده و آدرس منزل را هم داده تا جایزه به منزلش ارسال شود. او مستقیما اشاره نکرده که همه اینکارهارا خودش انجام داده. ولی تصور اینکه او از کلاهی که سرش رفته عصبانی بوده، سریع به وبلاگش مراجعه کرده و شبکه را رسوا کرده و بعد معموران اطلاعات به دنبال کسانی گشته که اخیرا به این شبکه مسیج زده و پول واریز کرده‌اند و آدرس داده‌اند و مظنون‌ترین فرد را بازداشت کرده باشند هولناکه.

آخرین پست وبلاگ گامرون تا زمان نوشتن این مطلب

آخرین پست وبلاگ گامرون تا زمان نوشتن این مطلب

آیا گامرون با نوشتن این مطلب به زندگی خود در وبلاگستان، به آزادی خود حداقل در چهارچوب محدود ایران و یا خدای نکرده به زندگی واقعی خود پایان داده؟ امیدوارم اگر گامرون، شایگان اسفندیاری یا هرکسی که هست اتفاقی براش نیافتاده باشه و اگر این مطلب رو میخونه دوباره به وبلاگش برگرده و دوباره برای ما مطالب طنز بنویسه یا حداقل اطلاع بده که صحیح و سالمه. ماهم باید بیشتر مراقب مطالبی که مینویسیم باشیم. تا وقتی در ایران هستیم یعنی در منطقه خطر. یعنی نباید مستقیما به اتفاقات زندگی شخصی خود اشاره کنیم. بخصوص آن اتفاقات و فعالیتهایی که قابل ردیابی هستند.

بسیاری از چیزها دیگر به شکل سنتی پذیرفته شده نیستند. مدرنیزاسیون در بسیاری از خدمات به امری پذیرفته شده تبدیل گشته. ما قبول داریم که طبابت کار پزشک هست و نه کار حکیم و اینکه پزشکان باید دارای سازمانی متولی، ناظر و حامی باشند. ما قبول کردیم که مهندسی مخصوصا در امر ساختمان نیاز به نظام مهندسی دارد. ما قبول کردیم که تولید کالا نیاز به سازمانهای استاندارد دارد. آیا در قرن بیست و یکم رسیدن به دموکراسی هنوزهم ازطریق راهپیمایی مردم با پای پیاده و دستان خالی و در خیابان امکان‌پذیر است؟

حکومتها از دو منبع عمده درآمد دارند: معادن کشور و مالیات مردم. از دو منبع عمده هم تضمین امنیت میشوند: موشکهای هسته‌ای و لشکریان. حکومت برای بقا نیاز به امنیت و پول دارد. حکومتی که امنیتش از طریق لشکریان و پولش از طریق مالیات دهندگان تامین میشود ممکن است در صورت اعتصاب و نارضایتی عمومی منابع مالی و پشتوانه نظامی خود را از دست داده و ساقط شود. ولی حکومتی هسته‌ای دارای معادن غنی هیچ نیازی به مردمش نداشته و در صورت تضاد منافع براحتی دست به تشکیل کوره‌های آدمسوزی و خلاصی از دست مازاد جمعیت خواهد زد! بهمین سادگی.

تجربه کره شمالی نشان میدهد برای حکومتی هسته‌ای وضعیت مردم اصلا اهمیتی ندارد. چنین حکومتی برای دفاع از کشور هیچ نیازی به حمایت توده‌ها نداشته و تهدید هسته‌ای همسایگان بتنهایی کافیست. در کشور کره شمالی همیشه اقلیتی طرفدار حکومت هستند که امورات خواندان رهبر کره شمالی را رفع و رجوع کنند و از صادرات اعضای بدن مردم به خارج همیشه درآمد کافی برای گذران زندگی رهبر کره شمالی و حلقه طرفدارانش تامین خواهد شد. کره شمالی هرگز شاهد سقوط حکومت هسته‌ایش به دست مردم نخواهد بود.

تجربه ایران در سال هشتاد و هشت شمسی نشان میدهد حکومتی که از درآمد سرشار و ملیاردی نفت برخوردار است هیچ نیازی به مردمش نداشته و از اعتصاب کارکنانی که آرزویشان رسمی‌شدن قرارداد کاریشان است ترسی ندارد. در جمهوری اسلامی همیشه بقدر رفاه و آسایش رهبر کشور و طرفدارانش پول هست.

تجربه شورش نافرجام سوریه نشان میدهد یک حکومت شیمیایی با پشتوانه حمایت نظامی قدرتهای هسته‌ای مثل چین و روسیه هرگز ساقط نمیشود و هیچ عبایی هم از بمباران شیمیایی مردم ندارد و هرگز خطری واقعی از جانب آمریکا یا سازمان ملل حس نخواهد کرد.

تجربه انقلاب مصر نشان میدهد حکومتی که نه سلاح هسته‌ای دارد و نه معادن غنی و برای تامین مالی و تضمین امنیتی محتاج مردمش است سرانجام در مقابل خواست مردم کنار می‌آید.

تجربه انقلاب لیبی نشان میدهد کمک ارتشهای مجهز به سلاح هسته‌ای مانند ناتو میتواند مردم را بر حکومت پیروز کند. حتی اگر آن حکومت غنی از معادن و بی‌نیاز از نظر اقتصادی باشد چون دارای توان هسته‌ای نیست بسادگی در مقابل حملات هوایی از پا درآمده و ساقط خواهد شد.

در نهایت تجربه انقلابهای نافرجام مصر و لیبی نشان میدهد حتی انقلاب هم بتنهایی ضامن رسیدن به دموکراسی نیست و هر سازمان، جبهه، جناح و شخصیتی که بعد از سقوط دیکتاتور به قدرت برسد میتواند به مردم پشت کرده و یک دیکتاتوری جدید را پایه گذاری کند.

دموکراسی دیگر یک کار زوری و نتیجه کتک‌کاری مردم با نیروهای امنیتی و در خیابانها نیست. دموکراسی نیاز به یک سازمان شفاف، عادل، بیطرف، بین‌المللی و مجهز به آخرین تسلیحات پیشرفته دارد. دموکراسی نیاز به یک استاندارد بین‌المللی برای تعریف دقیق سطح مورد قبول از خود دموکراسی دارد. ما نیاز داریم یک سازمان بین‌المللی حداقل به کشورهایی که هنوز هسته‌ای نشده‌اند مانند ایران لشکرکشی کرده، حکومت را ساقط کند، دموکراسی برقرار کند، بر دموکراسی و برقراری آن تا سالها نظارت کند، و از بخشی از درآمد مالیاتی آن کشورها برای ادامه کار گسترش دموکراسی استفاده کند. تشکیل چنین سازمانی با توجه به سابقه فساد و بی عدالتی موجود در سازمان ملل متحد بسیار دشوار است. ولی غیر ممکن نیست. چیزی که غیر ممکن است بزیر کشیدن خاندان تا بدندان مسلح و تاخرخره ثروتمند خامنه‌ای توسط مردم دست خالی و فقیر در خیابانهاست.

اگر ما سکوت کنیم آنها حکومت میکنند. اگر ما تظاهرات کنیم آنها کتک میزنند. اگر مقاومت کنیم شلیک میکنند. اگر شلیک کنیم بمباران میکنند. اگر ضدهوایی بیاوریم بمباران شیمیایی میکنند. اگر ماسک داشته باشیم روسیه مارا بمباران هسته‌ای خواهد کرد. همه مارا منقرض میکنند هیچ نیازی هم به بقای ما نخواهند داشت. برای رفاه خانواده‌های پوتین و خامنه‌ای همیشه منابع و نفرات کافی وجود خواهند داشت. از دست ما جز مهاجرت کاری ساخته نیست. جهان به یک سازمان بین‌المللی برای گسترش دموکراسی نیاز دارد. سازمانی شفاف، قانونی و مجهز.

نگاشته شده توسط: آریو | ژوئیه 16, 2014

اگر نمیتوانیم درک کنیم، قبول کنیم

یکی از چیزهایی که همیشه برام غیر قابل درک بوده شرایط افرادیست که از گردن قطع نخاع شده‌اند. تصور اینکه تمام وجودت یک سر بدون دست و پا باشه که به تنی بی حس و بی‌حرکت چسبیده برام غیر ممکنه. چرا که من هم مثل خیلی از مردم دنیا با دو دست و دو پای سالم بدنیا اومدم و همیشه هم همینطور بوده و باید روزی هزار بار خدارو از این بابت شکر کنم. خدارو شکر.

حالا بحث اینه که اگر روزی کسی به من بگه از اداره بیمه طلبی داره و سالهاست که بدنبالش نرفته ممکنه من فکر کنم که آدم بی‌خیال و تنبلیه. اما اگر اضافه بکنه که از گردن قطع نخاع هست و پیگیری روال احمقانه اداری جایی مثل بیمه ایران براش غیر ممکنه (شماره از این باجه بگیر نامه به اون باجه ببر امضا از این اتاق بگیر کاغذ به اون اتاق ببر و…) بلافاصله حرفش رو قبول میکنم. نمیتونم درک کنم قطع نخاع بودن یعنی چه ولی باهاش بحث نمیکنم. نمیتونم حس کنم از گردن به پایین فلج بودن یعنی چه ولی بهش امیدواری کاذب نمیدم. شاید نرم دنبال کار اداریش. بگم خودم مشکلات دارم وقت ندارم. ولی ادعا نمیکنم که: «درکت میکنم!».

این یک مثال حداکثری بود برای فهم آسانتر یک حقیقت: مشکلی که خودمون نداریم برامون غیر قابل درکه. کسی که ماشین شخصی داره و از اول زندگی هم داشته محاله بتونه درک کنه کسانی که اتوموبیل شخصی ندارند چقدر براشون کارهای روزمره در ایران سخته. چقدر تحقیر شدن در ازدهام جمعیت و غرق شدن در عرق بدن همنوعت در مترو سخته. کتک‌کاری و فحاشی با راننده‌ای که وسط اتوبان پرتت میکنه بیرون تا چند سال یادت میمونه. کسی که همیشه خونه شخصی داشته محاله درک کنه چه حسی داره وقتی صاحب خونه سر زده بیاد دم درب خونه وبلند بلند در مورد حمام رفتن شب جمعه تذکر بده. کمتر آب مصرف کنید. بجای عشق و حال یکم رعایت کنید! ما درک نمیکنم. تا خودمون نکشیده باشیم درک نمیکنم. ولی بیاید قبول کنیم. حداقل بحث نکنیم. بپذیریم که طرف مقابل ما آدم تنبل، بیَ‌عرضه، خجالتی، کتک‌خور یا … نیست. بپذیریم که اگر راه بهتری برای زندگی بوده حتما انجام میداده. از کسی که با ما درد دل میکنه انتظار نداشته باشیم همون لحظه با تمام مدارک و ادله قانونی ادعای خودش رو اثبات کنه و هزاران شاهد بیاره که تایید کنند واقعا چاره دیگری نداشته.

فیلم دوازده سال یک برده رو میدیدم. یک سیاه پوست اهل آمریکا در دوران برده‌داری، با وجود اینکه پدرش برگه آزادی داشته و بنابراین او رسما یک مرد آزاد بحساب میومده و از زندگی آزادش هم لذت میبرده و نوازنده ویولون بوده، به ناگهان توسط دو سفیدپوست ربوده شده و با قل و زنجیر به جنوب آمریکا و برای بردگی فرستاده میشه. به همین راحتی دوازده سال از عمرش نابود میشه. خدارو شکر وضعیت من در ایران خیلی بهتر از سیاهان آمریکای اون زمانه. خدارو شکر. ولی منهم مشکلی دارم که برای خیلیها غیر قابل درکه. برای خیلی ها از اطرافیانم هم قابل درکه و دقیقا چیزی که من فهمیدم در سالهای اخیر این بوده که بجای مجادله با کسانی که مشکل من رو ندارند، بدنبال پیدا کردن دوست در میان افراد همدرد باشم. مشکل من نداشتن هیچ گونه پارتی، آشنا، فامیل با نفوذ و خلاصه هیچ کدوم از الفبای زندگی در یک کشور کمونیستی هست. و من شهروند جمهوری اسلامی هستم. من در ایران گیر افتادم.
من مدرک تحصیلی دارم. مدرک زبان دارم. دهسال سابقه کار دارم. ولی هیچ کس به هیچ عنوان به من گواهی کار نمیده. هیچ استادی هرگز به من نامه تایید نمیده. هر زمان از کارفرما تقاضای گواهی کار کردم جواب ساده بود: اگر برای استخدام در جایی نامه میخوای خیلی ساده بگو به ما زنگ بزنن تاییدت میکنیم. اگر برای خارج رفتن نامه میخوای محاله بزارم تو بری خارج! فکر کردی کی هستی؟ تو بری من بمونم؟ نه!
من پیشنهاد پول کردم. پیشنهاد شیرینی کردم. میانجی بردم. التماس کردم. دعوا کردم. تهدید کردم. از کار غیبت کردم. دوباره آشتی کردم. چند ماه بدون حقوق کار کردم. کار رو بردم خونه انجام دادم. بارها و بارها کارم رو تغییر دادم. در موقع خلوت رفتم. در موقع شلوغ رفتم. در حین دوستی و گپ و گفتگو با کارفرما ازش گواهی خواستم. رفتم تو شلوغی کارها از منشی خواستم. به بهانه چیز دیگری یهو گواهی کار خواستم. نشد. نشد.

گواهی کار از زمانی که من شروع به تلاش برای مهاجرت کردم، از زمان بیدادگری احمدی نژاد و در نتیجه موج مهاجرت ایرانیان، گواهی خروج از ایران شده. از این لحظه هر کسی که گواهی کار با سربرگ، اعلام حقوق دریافتی، شرح کار انجام شده مهر و امضاء مدیر مربوطه میخواد داره واضح میگه «من میخوام برم خارج و از شماها راحتتر زندگی کنم»  و به همین ترتیب هم هر کسی که به هر نحوی کارفرماست، بجز به اقوام و دوستان خود به هیچ کس گواهی کار نمیده. این مشکل بسیاری از ما ایرانیهاست و این مشکل برای بسیاری از مردم دنیا غیر قابل درکه.

لحظاتی شده که من برای مشکلم شاهد داشتم. وقتی خانم منشی با ترس و نگرانی شاهد مشاجره من با مدیر شرکت بوده و اینکه آخر سر با همه التماسهای من و تهدیدهای من و همه و همه جر و بحث ها من با دست خالی و بدون گواهی کار درب رو بهم زدم و رفتم تمام حاضرین شاهد بودند. زمانی که دوستم رو با خودم به یکی از محلهای کارم بردم و خودش صحبت کرد با کارفرما که این آقا قبلا اینجا کار میکرده حالا چرا بهش گواهی نمیدین؟ من شاهد داشتم. اگرچه درک نمیکرد. اون از یک خانواده با نفوذ بود. کافی بود اشاره کنه فورا از یکی از وزارتخونه‌های مملکت براش گواهی کار میاوردند. اصلا میتونست با ویزای سرمایه‌گذاری از ایران خارج بشه. اگرچه هیچ کمکی در این مورد به من نمیکرد. ولی شاهد بود. دید. به چشم خودش دید. زمانی که همکارم که او هم برای خروج از کشور گواهی کار میخواست باور نمیکرد که من قبلا درخواست داده‌ام و به من هیچ گواهی ندادن حرفم رو باور نکرد. ولی وقتی خودش رفت و با روش خودش با لبخند و خواهش گواهی کار از آقای رئیس خواست فهمید. شاهد بود. و درک کرد. درک کرد چون خودش هم گرفتار بود. درک کرد که رویای مهاجرت به استرالیا یا کانادا شیک و قانونی و با ویزا براش به یک چشم برهم زدن نابود شده. درک کرد چون فهمید که چه ساده گیر افتاده.

من مشکل خودم رو شناسایی کردم و برای حلش دارم اندک راههای موجود رو امتحان میکنم. خروج از ایران قانونی و بدون گواهی کار ممکنه. صد درصد نیست ولی ممکنه. حتی بدون نیاز به پناهنده شدن. ممکنه. هنوزهم ویزاهای مهاجرتی بدون نیاز به گواهی کار هستند. احتمالش خیلی کمه ولی میشه. چیزی که میخوام بگم اینه که ما گاهی وضعیت شخص دیگر رو درک نمیکنیم چون خودمون اون مشکل رو نداریم. برامون مسخرست. ای بابا چرا شلوغش میکنی؟ حالا پیازداغشو زیاد نکن. اینجورام که تو میگی نیست. والله هزار نفر دیدم این مشکل رو داشتن سه سوته حل شده. پس اینهمه آدم چیکار میکنن؟ توهم سرت درد میکنه ها! بیاید حداقل اگر درک نمیکنم سکوت کنیم.

نگاشته شده توسط: آریو | مه 31, 2014

مشارکت سیاسی در جمهوری اسلامی

در درس تاریخ خواندم یکی از مشکلات اساسی ایران در دوره قاجار فروش حکومت ایالات بوده. به این صورت که هر سال مزایده‌ای برای فروش امتیاز حکومت بر بخشهای مختلف کشور برگذار میشده. مدت این امتیاز هم یکسال بوده. در مزایده هرکس که پول بیشتری پیشنهاد میداد موفق به خرید میشده و آن شخص هم به محض به قدرت رسیدن آنقدر به مردم فشار میاورده تا علاوه بر پس گرفتن مبلغ پرداخت شده بتواند سودی هم دریافت کند. حالا برسیم به مشارکت سیاسی در جمهوری اسلامی و اینکه چرا گاهی آشنایان ما با همه شناختی که از آنها داریم و با وجود اینکه هم ما و هم آنان میدانیم که جمهوری اسلامی اصلاح نشدنیست و جز آزار و اذیت و بهره‌کشی از مردم بی‌گناه کار دیگری ندارد، یکشبه ملتزم به ولایت شده، قصد شرکت در انتخابات داشته و ماراهم به رای دادن به یک کاندیدای خاص دعوت میکنند. موتور محرک مشارکت سیاسی در جمهوری اسلامی چیست؟ بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: آریو | مه 15, 2014

اولین بیانیه کنگره ملی ایرانیان

کنگره ملی ایرانیان، با بهره‌گیری از تجربیات کنگره ملی آفریقای جنوبی، با هدف رسانیدن صدای هشتاد ملیون ایرانی به جهان و آزادی مردم ایران از دست رژیم مذهبی و دسترسی آنها به دموکراسی، اولین بیانیه خود را منتشر کرده‌اند.

از نکات مهم این بیانیه اشاره به تاثیر تحریمهای نفتی در سقوط رژيم  و منطق پشت آن است. بیانیه اشاره میکند که درآمد نفت بجای اینکه در خدمت برنامه‌های تروریستی رژیم و اهداف رژيم در راستای صدور انقلاب اسلامی باشد باید ذخیره شده تا در ایرانی دموکراتیک صرف گردد. اینکه آمریکا و اروپا به هیچ عنوان نباید به رژيم ایران وقت بیشتر برای هسته‌ای شدن بدهند. این نکته بسیار مهم کهبا وجود آنکه که در آمد رژيم جمهوری اسلامی از نفت از سال ۱۳۷۷ و از میزان کمتر از نه دلار به ازای هر بشکه تا سال ۱۳۸۷ و میزان ۱۲۷ دلار به ازای هر بشکه، چهارده برابر شده است، وضعیت معیشتی مردم در این دوران روزبروز بدتر و فقر و فلاکت بیشتر شده. پس تحریم نفتی ایران برخلاف ادعای رژیم تاثیری بر معیشت مردم نداشته و زندگی مردم ایران اسیر دست رژيمیست که باید زودتر سرنگون شود.

توصیه میکنم بیانه کنگره ملی ایرانیان را حتما بخوانید. آنرا مفید خواهید یافت.

نگاشته شده توسط: آریو | مه 11, 2014

هدف اصلی از تبلیغ برای افزایش جمعیت

عکس از ایسنا

عکس از ایسنا

در مترو ایستاده بودم. بازوی خیس از عرق مردی که تلاش میکرد میله بالای سر را رها نکند به صورت من فشرده میشد و باسن من هم به شکم خانم پشت سری فشار می‌آورد. بازوی پسری که در میان این شلوغی دوست دخترش را در بغل میفشرد با هر ترمز به من کوبیده میشد و من در این ازدحام جمعیت باید راه را برای انبوه دستفروشان مترو باز میکردم. هر ایستگاه به تعداد کسانی که دم درب واگن با خواهش و تمنا جایی برای سوار شدن میخواستند افزوده میشد و من را به فکر وضعیت خودم برای مهاجرت در اوج بحران اقتصادی می‌انداخت. در این لحظه به مسافران گفتم: من در فکر سیصد ملیون جمعیت مقام معظم هستم! کجا باید این جمعیت رو جا بدیم؟ روی سقف قطار؟؟

عکس از خبرگذاری مهررهبر جمهوری اسلامی بتازگی خواهان افزایش جمعیت شده و بر خواسته خود اصرار میورزد. قبلتر از او رئیس دولت سابق وی احمدی‌نژاد همین حرفهارا بر زبان رانده بود. دریاچه‌ها و رودخانه‌ها یکی پس از دیگری خشک میشوند.  رودخانه زاینده‌رود، دریاچه ارومیه و غیره ازین دسته هستند. در آستانه فصل تابستان شهرداری تهران بیلبوردهایی در سطح شهر نصب کرده و هشدار میدهد که خطر خشکسالی در تهران جدیست. با این اوصاف خامنه‌ای کجا میخواد این جمعیت را جای بدهد؟

اولین حالت: خامنه‌ای این حرفها را بیخودی و از سر کهولت سن گفته و سایر مقامات هم علاقه‌ای به نظر وی نشان نمیدهند. این اواخر با پخش برنامه‌ها تلوزیونی برای تشویق مردم به فرزندآوری بیشتر و حتی نصب بیلبوردهای تبلیغاتی در این باره در سطح شهر این نظریه را میتوان رد کرد.

دومین حالت: خامنه‌ای و مسئولین علاقه‌مند به افزایش جمعیت هستند چرا که فکر میکنند یک ملت پرجمعیت در جنگها به یاری حکومت خواهند آمد. جمعیت بیشتر به معنای قدرت ملی بیشتر نیست. اینرا من و شما میدانیم. اما رژیم دیکتاتوری حاکم بر ایران هم با دیدن سرنوشت معمر قذافی و صدام حسین تاکنون باید فهمیده باشد که یک جمعیت ناراضی و خشمگین نه تنها در هنگام جنگ کمکی به حاکم نخواهند کرد بلکه ممکن است خود به ارتشی علیه حاکمیت تبدیل شوند.

سومین حالت: افزایش جمعیت ملت را فقیر کرده و ملتی فقیر و سرخورده براحتی سرکوب خواهند شد. این نظریه را بیشتر از همه در وبسایتها و اخبار میخوانم و میشنوم. نگرانی ابراز شده از سوی حاکمیت پیرشدن جمعیت است و بنا بر همین نگرانی مردم را دعوت به فرزند‌آوری بیشتر میکنند. اگر بنا را براین بگذاریم که حاکمیت منظور واقعی خود را صادقانه بیان نمیکند و هدف از این برنامه سرکوب آسانتر مردم در آینده است،  نباید هرگز فراموش کنیم که یک  کشور کم جمعیت اکثرا سالمند و فقیر خیلی راحتتر از یک کشور پرجمعیت اکثرا جوان و فقیر قابل سرکوب است.

درحال حاضر ازدواج در ایران به پدیده‌ای لوکس و دستنیافتنی تبدیل شده است. آمار دقیقی در این مورد سراغ ندارم، ولی با آنچه خود در ایران مشاهده کرده‌ام اکثر متولدین دهه شصت امکان ازدواج، داشتن خانه مستقل و درآمد مکفی را غیرممکن دانسته و سکس مخفیانه در خانه خالی و معاشقه در کوچه‌های خلوت و صندلی عقب تاکسی را به ازدواج ترجیح میدهند. نباید نادیده بگیریم که بهرحال عده زیادی از جوانان زندگی زناشویی را متاسفانه اینگونه تجربه میکنند و بدور از ثبت رسمی ازدواج، مخفیانه به لذت جنسی ناخنک میزنند. اگر اینها را زوجهای غیر رسمی درنظر بگیریم، بسیار بعید است از این زوجهای غیر رسمی فرزنی حاصل شود. این از حساب کسر بزرگی از جوانان ایران. از باقی زوجهای رسما ازدواج کرده هم بخش زیادی تصمیم میگیرند بعد از پنج سال از زندگی مشترک فقط و فقط یک فرزند بیاورند. من اسم این وضعیت را میگذارم فرهنگ هیچ فرزندی. اگر این رویه هیچ فرزندی فعلی ادامه یابد جمعیت ایران تا چند دهه آینده متشکل از اکثریتی پیر و فرتوت خواهد بود. آیا این عده پیر و از کار افتاده خطری برای حکومت خواهند داشت؟ آیا حکومتی که تا آن زمان اتمی هم شده نمیتواند بسادگی مانند کره شمالی نیازمندان را بحال خود رها کرده تا بتدریج از گرسنگی و بیماری از پای دربیاییند. به نظر من هدف از تشویق مردم به افزایش جمعیت، هرچه باشد تشکیل جمعیتی از جوانانی بیکار و فقیر در آینده به سرکوب بهتر مردم کمکی نخواهد کرد.

چهارمین حالت: منظورهای خاص برای مخاطبین خاص. حکومت بخوبی میداند که با تشویق مردم به افزایش جمعیت، اقلیت طرفدار حکومت از این خواسته پیروی خواهند کرد. اکثریت فقیر و درمانده و عصبانی از حکومت از این خواسته سرباز خواهند زد و حتی اگر برای بچه‌دار شدن برنامه‌ریزی میکردند حالا تحت نوعی احساس نافرمانی مدنی از این کار سرباز خواهند زد. بنابراین در آینده اکثریت نسل جوان از آن خانواده‌های طرفدار حاکمیت بود. بر این اساس حکومت همواره مردم را تشویق به فرزند‌آوری خواهد کرد. درعین حال از بلندگوهای رسمی خشکسالی و کمبود منابع طبیعی را هم به آنها یادآور خواهد شد (تشویق طرفداران به فرزندآوری بیشتر و ترساندن باقی مردم از اجرای این امر). درضمن روشهای جلوگیری از بارداری هرگز نباید بطور کامل ممنوع و دور از دسترس بشوند. ممکن است قیمت کاندوم و قرصهای زد باروری بالا برود یا حتی بنظر بیاید که داروخانه‌ها قاچاقی مبادرت به فروش این محصولات میکنند، ولی همیشه در دسترس خواهند بود.
اگر غیر از این شود، اگر کاندوم و قرصهای ضدبارداری با دستور رژيم کمیاب شده و مردم مانند سالهای اول انقلاب ناخواسته باردار شده و سیلی از فرزندان در کشور براه افتد، سوال همچنان برقرار خواهد بود: خامنه‌ای و ولیعهد او کجا میخواهند این جمعیت را جای بدهند؟

نگاشته شده توسط: آریو | آوریل 30, 2014

تابعیت تحمیلی

من در فلات ایران متولد شدم. رشد کردم. محدود شدم. تحقیر شدم. بازهم رشد کردم. تا روزی که فهمیدم:
درآمد من در شغل یکسان، یک دهم درآمد یک آمریکاییست.
درآمد من روزبروز به واسطه بی‌ارزش شدن پول کشور کاهش پیدا میکند.
من حق کار کردن در رشته تحصیلی خودم رو ندارم چرا که دیگر کاری در این رشته در این کشور باقی نمانده.
من در محیطی غرق در فساد اداری و بی‌عدالتی زندگی میکنم پس امکان رقابت سالم برایم وجود ندارد.
من حق دسترسی به اینترنت پر سرعت، نظام بانکی جهانی و بازار کار خارجی را به واسطه پاسپورت بی‌ارزش جمهوری اسلامی ایران ندارم.
من برای خروج از این کشور و دسترسی به کشورهایی با شاخص پیشگیری از فساد بالاتر نیاز دارم ثابت کنم در ایران زندگی راحت و موفقی داشته‌ام! با مدرک تحصیلی درخشان و گواهیهای کاری موفق.
دانشگاه محل تحصیل من هم یکی از منجلابهای فساد و بیعدالتی این کشور بود. عمر و جوانی من را سوزاند و در نهایت مدرکی بی‌ارزش به من تحویل داد.
و در آخر: از تمام کارفرماهای من، هیچ کس به من گواهی کار نمیدهد.

اکنون به واسطه داشتن پاسپورت ایرانی در این کشور حبس شده و امکان مهاجرت به هیچ نقطه‌ای از دنیا را ندارم و روز بروز بواسطه بدتر شدن شرایط نورهای امید برای فرار از این زندان مخوف تاریکتر میشوند.
زندان‌بان دیوانه شده. ناله زندانیها اورا عاصی کرده. هر روز یکی از شهروندان را گناهکار یا بی‌گناه با جرثقیلی در ملاء عام بر دار میکند. من از مردن نمیترسم، از اعدام شدن هم نمیترسم، ولی ناامنی رو با تمام وجود حس میکنم. حس اسارت و ناامنی بزرگترین شکنجه ممکن برای آزار یک موجود زندست.
من نمیخواستم تابع حکومتی چون جمهوری اسلامی ایران باشم. حکومتی کمونیستی، ظالمانه و غرق در فساد. من در این سیستم حق تعیین سرنوشت خودم رو نداشته و در نتیجه من مسئول رفتار این حکومت نیستم. جامعه جهانی ملیونها نفر مانند من رو به تصور اینکه فقر، بیماری واگیردار است در حکومتهای فاسد بدام انداخته و با قوانین وحشتناک مهاجرتی مانع از دسترسی ما به عدالت میشوند.
من یک برده هستم. من مجبورم علی‌رغم میل باطنی کاری بکنم که مورد علاقه من نیست و در رشته تحصیلی من نیست و دستمزد آن بسیار کمتر از دستمزد متوسط یک آمریکاییست. کسانی که از بردگی من سود میبرند منجمله کارفرمای من، منجمله همه استثمارگران نیروی کار ارزان جهان سوم(!) در این جرم برده‌داری شریکند. یکروز آزاد خواهم شد. یکروز پاسپورتی جدید خواهم داشت. آنروز وکیل خواهم گرفت و از عده‌ای شکایت خواهم کرد.

Older Posts »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: