۲۵ بهمن امسال هم داره میاد. تونس و مصر انقلاب شده. مونده ایران هم به این موج بپیونده. فقط یک نکته و اونهم تفاوت ایران و این دو کشور یاد شده و اونهم اینکه:

درآمد تونس و مصر عمدتا از توریسم بوده و دیکتاتورهای این دو کشور در اصل از مردمشون تغذیه میکردند و بدون اونها نمی‌تونستند درآمدی داشته باشند. اما درآمد جمهوری اسلامی از نفته و بدون مردم هم میتونه زندگی بکنه. مالیات مردم در بهترین حالت صرف پرداخت به عده‌ای از میان خود مردم برای کتک زدن و باج‌گیری از بقیه اونها میشه. تجربه صدام حسین هم به دیکتاتورها نشون داد که در صورت حمله یک کشور خارجی فقط سلاح اتمی هست که میتونه تا حدودی نقش بازدارنده داشته باشه. وگرنه در صورت وقوع حمله وجود مردم هیچ کمکی به دیکتاتور نمی‌کنه بلکه به ضررش هم تموم میشه. در یک کلام جمهوری اسلامی و در راس اون مثلث خامنه‌ای احمدی‌نژاد و مصباح یزدی هیچ نیازی به مردم ندارند و در صورت بروز یک راهپیمایی مسالمت‌آمیز خیلی هم از ما مردم متشکر بوده و با خیال راحت تا نفر آخر تظاهر کنندگان را خواهند کشت. پس:

در راهپیمایی خونسردی خود را حفظ کرده و اصلا مسالمت آمیز برخورد نکنیم!

نگاشته شده توسط: آریو | سپتامبر 23, 2010

شما جوونای پخمه امروزی…

«دعوا نکردم. دعوام کردند!».

پسر نوجوان روی صندلی درمانگاه نشسته منتظره تا مادرش هزینه‌های درمان رو پرداخت کنه… یک دنده‌اش شکسته، بازوش مویه برداشته و زیر چشمش کبود شده. خیلی سخت حرف میزنه. سینه‌اش بشدت خس‌خس میکنه. داره برای سه زن، و دو مرد جوان و یک پیرمرد که در اتاق انتظار نشسته‌اند تعریف میکنه:

«تو پارک داشتم میرفتم یک دختر خوشگل دیدم. گفتم خانوم شماره تلفن بدم خدمتتون، دختره داد زد برو گمشو آشغال! یکمی رفتم دنبالش گفتم من که چیز بدی نگفتم. این شماره من. اگه دلت خواست بهم زنگ بزن. دیدم تند تند راه میره گفتم خانوم آخه از چی فرار میکنین. فقط میخوام حرف بزنیم که دیدم از پشت زدن تو کمرم. تا بجنبم با مشت و لگد زدن دستمو دنده‌هامو شکوندن. بعد بردنم کلانتری. زنگ زدن خونه مادرم اومد. اونم کتکم زد. بعد تعهد دادم. الانم اینجام».

تا اینجای حرفش به پهنای صورتش اشک اومده اما از غروری که داره خم به ابرو نمیاره. اشکاش رو طوری پاک میکنه که انگار داره بینیش رو میگیره. خیلی با وقار نشسته. نمی‌خواد قبول کنه که مصداق فحشهایی رکیکی هست که تمام امروز از ماموران نیروی انتظامی شنیده.

پیرمرد از بین جمع لبخندی میزنه و میگه:

«آخه… شما جوونای امروزی ببخشینها، ببخشینها، با روغن نباتی بزرگ شدین. زمونه‌ی ما، همسن شماها که بودیم میرفتیم با رفقا تو بازار کار میکردیم پولامونو جمع میکردیم، اخر هفته میرفتیم دریاکنار، دختره با شرت و کرست لخت میشد همه میدویدیم وسط دریا دنبالش چه عشق و حالی میکردیم. شما جوونای امروزی ببخشینها، ببخشینها، بلانسبت خیلی پخمه تشریف دارین».

خون بصورت نوجوان دوید. اومد جواب بده استخوان دنده‌اش تیر کشید. یکی مرد جوان از بین جمعیت نگاهی به پسر کرد و سپس به سمت پیرمرد.

بلند شد زد تو گوش پیرمرد و رفت…

نگاشته شده توسط: آریو | سپتامبر 19, 2010

من باز هم تنهام

بعضی وقتها تنهایی دیگه بیداد میکنه. مثل یک غده توی گلو میشه. راه نفس رو می‌بنده. میخوای تحملش کنی اما نمیشه. درد داره. آرامش رو ازت گرفته. آهنگ گوش میکنم، نمیشه. تلوزیون رو روشن میکنم، نمیشه. میرم وردپرس حرف مردم رو بخونم، نمیشه. دارم دیونه میشم. کلافه شدم. تلفن رو بر میدارم همینطور شماره‌های تصادفی میگیرم، شاید باورتون نشه، هیچ کدومشون وصل نشد! یکی مسدوده یکی خاموش، یکی هم… . دیگه نمی‌دونم با کی باید حرف بزنم. الان دارم خودم رو لعنت میکنم که چرا سر کار نرفتم با همکارم دردودل کنم. آخه آدم که نمی‌تونه همینجوری بی‌مقدمه سفره دلش رو واز کنه جلوی مردم. مگه با من چه سنمی دارن؟

من باز هم تنهام. بله اعتراف میکنم. تنهایی به آریو برگشته. خیلی هم شدیدتر از گذشته. ببینید من دلایل تنهایی خودم رو پیدا کرده‌ام. تنهایی من دلایل سیستماتیک داره. در این کشور اکثر روابط دوستانه مردم یا بواسطه خانواده شکل میگیره یا تشابهات فکری افراد باهم. در مورد خانواده باید بگم اکثر افراد خانواده من از این کشور رفته‌اند. من اینجا تنهام. حالا کی با من تشابهات فکری داره؟ اگر تشابهات فکری داشتند که اینجا وبلاگ نمی‌نوشتم. میرفتم برای همفکرانم سخنرانی میکردم! اکثر کسانی که میشناختم با من تشابهات فکری داشتند الان گذاشته‌اند و از این کشور رفته‌اند یا سرخورده شده و پنهان شدند.

دیگه هیچ دلخوشی ندارم. فقط میخوام از این دنیا برم. برم پیش همونی که تنهام آفرید. باید روش فکر کنم. یه راه سریع و کم هزینه…

نگاشته شده توسط: آریو | سپتامبر 17, 2010

همه امید من…t

همه امید من برای زندگی در این دنیا وعده‌های کسی مبنی بر حسابرسی اعمال همه مردم و پاداش دهی و جزای آنهاست. برای من عذاب کشیدن کسی که به من ظلم کرده حتی تا ابد اصلا اهمیتی نداره چون آدم کینه‌ای نیستم. برای من وعده او مبنی بر آسایشی بعد از همه این سختیها مهمه.

تمام دلخوشی من در این دنیا بودن با اونه. اونی که بعضی وقتها باهاش دعوا میکنم ولی همیشه دوستش دارم. من بجز اون هیچ انگیزه‌ای برای زندگی در این بقول خودش اسباب‌بازی ندارم. همه آرزوی من روز رسیدن به آرامش در کنار اونه. روزی که این کابوس تمام شه.

و من همیشه از اون دفاع کردم. حتی اینروزها و در مقابل اینهمه آدمهایی که تو اینترنت به من میگن که اون دروغ گفته. میگن که مارو سر کار گذاشته. مارو پیچونده. میگن اصلا وجود نداره. میگن همش زائیده تخیلات آدمهاست و اینکه همه ما پوچ و نابود خواهیم شد. میگن هممون نیست میشیم و اون نیست که مارو حفظ کنه. من همیشه ازش دفاع کردم. گفتم اینطور نیست. اون راست گفته. بلاخره هممون پیش اون میریم. میاد روزی که اون روی همه رو کم میکنه. عالم رو کن فیکون میکنه. حساب همه رو کف دستشون میگذاره. کی میشه به همه نشون بدم بگم ببینید. این اون روزیه که میگفتم. اگه اون نباشه حاضر نیستم یک لحظه به عنوان تکه سنگی متحرک در یک دنیای پوچ ادامه داشته باشم. هر روز به عشق دیدن جای پای اون در این دنیا از خواب بیدار میشم. و با خاطرش شبها به خواب میرم.

من حق دارم اون رو برای خودم بخوام. مگر اون من رو برای خودش نمی‌خواست؟ هیچ کس هنرمندانه‌تر از اون نمی‌تونست من رو اینطوربین مردم تنها و بیکس بکنه. دلم میخواد شاهد بوده باشه که شبی که از خواب پریدم درحالی که صدای کوبیدن قلبم به استخوانهای دنده‌ام رو میشنیدم فقط اون رو صدا میکردم تا آرومم کنه. اصلا ترسی از اینکه بمیرم نداشتم. بلاخره که باید بمیرم. نمی‌خواستم یک عمر در این دنیای اسباب بازی علیل و گرفتار بشم و مردم رو هم گرفتار خودم کنم. پس کی بهش میرسم؟

آخه تو کجایی؟

کجایی؟

کجایی؟

من جواب این امواج ناامیدی رو چی بدم؟ چرا نمی‌گی کی و کجا می‌خوای من رو ببری؟


نگاشته شده توسط: آریو | سپتامبر 15, 2010

وقتی بزنم بیرون…

وقتی بزنم بیرون همراه نخواهم داشت

وقت قاصدکان تنگست همسفر نخواهند شد

وقتی بزنم بیرون سنگین نخواهم رفت

دلخوش ز وطن نیستم سوقات نخواهم برد

یادگار من نبود جز فغان و ناله شهر

دلتنگ به آوای باران نخواهم شد

دل تنگ نوای اذان در کوچه نخواهم شد

کین اذان ماشینیست محتاج نخواهم شد

هر جای که پا بنهم هر مکان این کشور

بر من حرام گشته ویرانه خواهد شد

هر گام که برداشتم هر پای که بگذاشتم

قانون بدل گشته تکرار نخواهد شد

این سرای ویرانیست غمسرای تاریکیست

من چرا در اینجایم از چه خانه‌ی من شد؟

وقتی بزنم بیرون بدرود نخواهم گفت

اینجا همه تنهایم، بدرقه نخواهم شد

———————————————————

پ.ن: تقدیم به همه مسافران بی‌کس و تنها که وطن محلشون نگذاشت و رهسپار شدند…

نگاشته شده توسط: آریو | سپتامبر 12, 2010

جمهوری اسلامی واقعا راست هم میگه!؟!

تصورش رو بکن… سفیر جمهوری اسلامی ایران باشی، اونهم تو اروپا! هم فال و هم تماشا. پسر یعنی عشق…! یعنی حال…! یعنی هرچه دل تنگت خواست بخور و بخواب و روزگار بگذرون…

همچین یه چندوقت که گذشت خانوم بچه‌ها دلواپس میشن، جیگر میگرا رو که تکون تکون دادی سیرمونی گرفتی اونارو هم میاری اونور، بلاخره زن خود آدم یه چیز دیگس…!

یه چند وقتیهم سعی میکنی باسه بچه‌های فامیل اپلای مپلایی چیزی جور کنی بلکه اونام بزنن بیرون سرو سامون بگیرن، روزگار اینطوری شده دیگه. اینام جوونای امروزین بلاخره!

فقط با همه دروغ گوییهای رژيم یک چیزی رو مطمئنم که راست میگه، مطمئنم که راست میگه!

جمهوری اسلامی به کار هر دو سفیرش که پناهندگی زدن تو رگ واقعا واقعا پایان داده بوده. اونهم خیلی عادی!

واقعا بدون هیچ گونه مشکلی پایان داده بوده و این چیزیه که بخاطرش میگم سفیر ج.ا. بودن یعنی آخر عشق و حال… میدونی چرا؟ چون بعد چند سال بخوربخور همچی که کارت تموم شد میزنی تو کار پناهندگی و یک کیس عالی ردیف میکنیو به همین راحتی اقامت رو میزنی تو رگ! زندگی در قاره سبز… مستمری… بیمه… بچه‌هات درس میخونن… زنت راضیه… تازه با پولایی که از ج.ا. دوشیدی خیلی راحت هرجاکه بخوای برا خودت سرمایه گذاری میکنی پولش رو میزنی به بدن… . تازه… کجاشو دیدی؟ بیکار شدی میزنی تو کار جنبش سبز و یه مدتی با این جوونای اونور آب خودتو سرگرم میکنی… یه دخترایی توشون پیدا میشه عین هولووووووووووووو!

آقا سفیر ج.ا. بودن یعنی ختم عشق وحال… آقا بی‌خیال IELTS… اصلا ما خریم که نشستیم از اول راه تازه اپلای کنیم!!!

نگاشته شده توسط: آریو | سپتامبر 10, 2010

مهد کودک، روزهایی که از سر باز میشدیم…

یه بار آبله مرغون گرفتم. صبح روز بعدش که از خواب پا شدم دیدم نباید برم مهد کودک! اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت. آخ جوووووووووون!‌ من دیگه اونجا نمیرم. دیگه پیش اون آدمهای بداخلاق نمیرم! آخه راستش من خیلی تو مهد کودک تنها بودم. هیچ کس من رو دوست نداشت. تصادفا سالی بود که تقریبا همه معلمها بچه‌های خودشون یا فامیلشون رو به مهد خودشون آورده بودند. همه باهم فامیل بودن. هیچکی منو تحویل نمیگرفت. خیلی تنها بودم. اما خوشحالیم بعدش دو برابر شد. وقتی دیدم عمه مهربونمم اومده خونمون تا وقتی من مهدکودک نمیرم و مادرم سر کاره ازم نگهداری کنه. وای نمیدونین چقدر خوشحال شدم!

چند روزی که مریض بودم یه شب خواب دیدم مادرم برام یکی ازون اوتوبوس آبیها که توش آدمکهای رنگی داره خریده. صبح پاشدم هرچی اتاق رو گشتم پیداش نکردم. وقتی فهمیدم خواب دیدم خیلی گریه کردم. صبح زود بود و مادرم هنوز سر کار نرفته بود. وقتی جریانو فهمید گفت خواب دیده بودی. بعد رفت سر کار. عصری دیدم اومده و یکی از اون اتوبوسها برام خریده… بعد از مدتها که پشت ویترین مغازه‌ها بهش ذل میزدم… خیلی خوب بود. بهترین روزهای عمرم روزهای آبله مرغون بود.

یه روز عمه رفت. هرچی بهش گفتم بمونه نموند. فرداش مادرم بیدارم کرد که دوباره برم مهد کودک. آخه اون خالهای قهوه‌ای غیب شده بودن. آبله تموم شده بود. از در خونه تا توی مهد کودک عین آمار گریه کردم…

یه روز راجع به اینها از نزدیک با خدا صحبت خواهم کرد… .

نگاشته شده توسط: آریو | سپتامبر 9, 2010

چرا احمدی‌نژاد فحش میدهد؟

بعد از هر بار فحاشی احمدی‌نژاد برای این کارهای او دلایل زیادی ذکر میشه. وقتم رو برای ذکر دلایل طرفداران او (یا طرفداران پولهای او) در وبلاگم تلف نمی‌کنم. اما دلایل مخالفان او رو ذکر میکنم:

  • بخاطر اینکه میخواد تبلیغات رسانه‌ای براه بیاندازه.
  • نظر مردم رو منحرف کنه.
  • به غرب نشان بده که هیچ چیز حالیش نیست بلکه از او بترسند.
  • دول غربی رو تحریک به جنگ بکنه چون رژيم نیاز به جنگ داره.
  • اپوزیسیون رو از تصور هرگونه قانونمندی در جامعه ناامید کنه یعنی گربه رو دم حجله که چه عرض کنم دیگه باید گفت بعد از سکس شب زفاف بکشه!

و دلایل دیگر. میشه گفت همه این دلایلی که گفته شد تا حدودی درست هستند. یعنی برای گروه ج.ا. این سخنان میتونه تا حدودی همه فواید بالا رو داشته باشه. اما به نظر من دلیلش اینه:

عصبانی بوده… همین.

مردم باور کنید هیچ دلیلی نداره. همینطوری یک چیزی گفته. وقتی عصبانی میشه فحش میده. میگه گاو! میگه کون سوخته! فحش میده. درست مثل یک لات لاابالی. یعنی واقعا فکر میکنید که احمدی‌نژاد یک رئیس جمهوره؟ یعنی میشینه فکر میکنه که اگر بگه این غربیها برن گاوهایی که زاییدند بزرگ کنند و با گاو خواندن همه مردم غرب جایی که خودش در آن لحظه ایستاده چه تاثیری بر تحولات سیاسی جهان میگذاره؟ یعنی میشینه فکر میکنه که اگر بگه آب رو جایی بریزین که داره میسوزه (اشاره به سوختن ماتحت!) نتیجه‌اش چی میشه، و نتیجه اون چه تاثیری بر آینده خود و صاحب‌کارش داره؟!؟ یعنی اینقدر قدرت فکر کردن داره؟

از یک مشت شورشی مسلح چه انتظاراتی داریم!

اسرای عزیز ایران، هرکه تفنگ بدست گرفت رئیس جمهور نمیشه. هرچند که قادر به کشتن من و شما باشه.

نگاشته شده توسط: آریو | سپتامبر 3, 2010

هر روز یه چیزی مد میشه… یه روزهم…

در این جهان قوانین یکسانی وجود داره که اشکال بی‌نهایت مختلفی رو به وجود میاره. حسن این وضعیت اینه که میتونی در محیطهای کاملا متفاوت با یکسری قوانین ثابت راه خودت رو پیدا کنی. اینجوری میشه که ضرب‌المثلها بوجود میان و اینطوری میشه که رشته‌های مختلف مهندسی باهم مرتبط میشن.

میگن اگر میخوای حیوانی در جنگل شکار بشه برش دار رنگش بزن. همین فرداش میبینی شکار میشه. چون شکارچی باید یکی از حیوانات رو بصورت تصادفی انتخاب کنه. حالا وقتی یکی از اونها رنگی باشه خوب نظرش رو زودتر جلب میکنه.

قوانین شکار و شکارچی رو میشه به جوامع انسانی هم گسترش داد. جامعه پر از ما مردم عادی و یک مشت گرگهای اجتماعه. جیب‌برها، کلاه‌بردارها، مزاحمین نوامیس! همینجوری برو تا آخر… . آدمهایی که از شکارچیهای جامعه یا بقولی گرگهای اجتماع میترسن دوست ندارند تنشون رنگی باشه. اینجاست که میگن:

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. اینجا اکثر مردم از گرگهای اجتماع میترسند و ترجیه میدن همیشه همرنگ جماعت باشن. میخواید ماشین بخرید؟ میترسید ضرر کنید؟ مدلی بخرید که همه میخرن، پراید! میترسین کلاه سرتون بره؟ ای بابا! خوب از جایی بخرید که همه ازش میخرن..!:دی اینجوری میشه که:

  • همه پراید سوار میشن، حالا اینهمه ماشین هستها…
  • همه موتور هوندای CDI سوار میشن، حالا اینهمه موتور هستها…
  • همه یا نوکیا میخرن یا سونی‌اریکسون، حالا مگه گوشی قحطه؟…
  • همه ماهواره استارست یا استرانگ میخرن، ای بابا… تو بانه چیز دیگه نبود بخرین؟…
  • همه ویندوز Xp  نصب میکنن با یدونه نود 32 کرک شده! این که دیگه استانداردشه. لینوکس و OSX و حتی ویندوز 7…اصلا!
  • همه لپتاپ Dell میخرن
  • همه چشمشون رو به روی مشکلات زندگی میبنند اسمشو میگذارن مثبت نگری! (اینو بعدها توضیح میدم)

این همه که میگم یعنی اکثرا. فقط هم تو این سوراخی منظورمه یعنی تو ایران. اینجوری میشه که مد به وجود میاد. الگوهای اجتماعی که اکثریت ازشون پیروی میکنن. هرچقدر این اکثریت پررنگتر میشن پیروی نکردن از اون مد هم سخت‌تر میشه. بخودت میای می‌بینی توهم شدی یکی مثل بقیه. ترجیح میدی تصمیم گیری رو به عهده شکارچی بگذاری. چه مدل گوشی میخواستین آقا؟ والله نمی‌دونم. خوب باشه دیگه… خودتون چی‌پیشنهاد میکنین؟ اینروزا همه 5800 میخرن… کارش خوبه… .

الغرض…،

اینروزها بی‌خدایی و ماتریالیسم در ایران مد شده… .

نگاشته شده توسط: آریو | اوت 30, 2010

تصفیه نژادی نوین

فقر و نداری از یک طرف، و عدم امنیت از طرف دیگر مردم به ستوه آمده از زندگی حقارت بار را از کشورهای جهان سوم راهی زندگی در سایه رفاه و امنیت نسبی اجتماعی در کشورهای جهان اول میکند. در این بین کشورهای جهان اول هم سخت‌گیریهایی بر سر این سیل مهاجران تعبیه کرده‌اند. فقط کسانی حق ورود دارند که برای جامعه مقصد مفید باشند. معنی این کلمه «مفید» سدیست که مدام بالاتر میرود، ولی بلاخره آدمهای با استعداد که از بد حادثه در کشوری جهان سومی زاییده شده‌اند قادر به گذار از آن خواهند بود.

حالا چه میشود؟‌ در یک کشور جهان اول هم آدم بی‌استعداد و خنگ وجود دارد و هم آدم با استعداد. منتها تعداد بااستعدادها روزبروز بواسطه مهاجرت نخبگان بیشتر میشود. اما در کشور جهان سوم، جمعیت روز بروز از استعداد تهی میگردد.

اینجا در زندان جهان سوم و زیر سلطه شورشیان مسلح جمهوری اسلامی، عقب ماندن از حرکت این سد و گرفتار جمعی ناامید و درمانده و بی‌استعداد شدن تا آخر عمر، برای ما بدل به کابوسی شبانه‌روزی شده.

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.