نگاشته شده توسط: آریو | ژانویه 29, 2010

راه‌حل سرخپوستی جواب نمی‌دهد

بگذارید یک داستان علمی تخیلی برایتان تعریف کنم.
سال ۱۴۲۰ هجری شمسی. یک گزارش از بی‌بی‌سی فارسی میگوید: با وجود گذشتن ۲۵ سال از کشتار بزرگ در ایران این کشور همچنان راه ترقی را طی میکند. ربع قرن پیش در ایران خانواده‌های طرفداران دولت آنزمان که بتدریج و در طی طرح‌های مسکن سازی دولت در شهرکهای مسکونی مخصوصی ساکن شده بودند به طور تدریجی و کاملا از سایر جمعیت ایران ایزوله و جدا شدند. بدین ترتیب تقابل میان مردم ایران برای مدتی کاهش پیدا کرده و نشانه‌هایی از آزادیهای بیشتر اجتماعی ولی نه سیاسی میان سایر اقشار مردم که در دیگر شهرها زندگی میکردند مشاهده شد. اما این آرامش طول زیادی نکشید. ابتدا خبرهایی از آلودگی شیمیایی همه مردم شهر اراک به گاز خردل منتشر شد. دولت این مسئله را به یک فاجعه زیست محیطی ناشی از گرم شدن کره زمین نسبت داد که موجب شده گاز خردل از دل زمین آزاد شود. سپس مردم شهرهای اصفهان تهران و تبریز و شیراز بر اثر نشت گاز کلر کشته شدند. حدود ۲۰ ملیون نفر ظرف مدت ۶ماه بر اثر آلودگیهای گوناگون آب و هوا کشته شدند. با اعلام سازمان ملل مبنی بر ضرورت ارسال نیرو‌های کلاه‌آبی این سازمان برای نظارت بر تامین امنیت جانی مردم ایران حکومت این کشور اعلام کرد که ورود هر نیروی خارجی به کشور برابر است با شکلیک موشکهای هسته‌ای به اسرائیل!‌ برای اطمینان خاطر از این مسئله چند روز بعد یک کلاهک هسته‌ای جمهوری اسلامی شهر سنندج را با خاک یکسان کرد!‌ گام بعدی را باقیمانده نسل آنروز ایران برداشته و در همه شهرها شورش براه انداختند. حکومت با ارسال تانکها به خیابان همه معترضان را که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتند به خاک و خون کشید و در طی یکسال جمعیت ایران به ۵ ملیون نفر کاهش پیدا کرد. اکنون بعد از گذشت ۲۵ سال از این واقعه حکومت جمهوری دموکراتیک اسلامی ایران با اعلام اینکه از وقایع رخداده در دوران نسل کشی اسلامی متاسف است و به آن اعتراف میکند، از همه مردم دنیا دعوت کرده به این کشور جدید و ثروتمند سفر کرده و حتی مهاجرت کنند. کشوری زیر سایه امنیت اتمی و پیشرفت سریع ناشی از اولین کاهش جمعیت عمدی یک ملت که در تاریخ بشر ثبت خواهد شد.


با این داستان خواستم بگم اگر حکومت ایران برای بقای خود دست به کشتار همه مردم بغیر از خانواده‌های حزب‌اللهی بکند همان نیروی جادویی که به کمک سرخپوستها آمد به کمک ماهم خواهد آمد. براحتی همه مارا خواهند کشت سازمان ملل هم فقط محکوم خواهند کرد! بهمین راحتی. برای حکومت فقط مسئله زمان است. زمان برای ایزوله کردن کامل دو طبقه که در بالا گفتم و فرستادن همه خانواده‌های طبقه حزب‌اللهی به شهرکهای مسکونی جدا و زمینه ‌چینی برای نسل‌کشی بزرگ و کوره‌های آدمسوزی. در این مدت زمان اندک با سکوت در خیابانها قدم زدن و علامت V نشان دادن به موبایلهای همدیگر کمکی به ما نخواهد کرد. باید برای دفاع از خود مسلح شویم.

————————————————–

پی‌نوشت: این بخشی از پست قبلیم بود که برای تاکید اینجا آوردم. مرسی:)

نگاشته شده توسط: آریو | دسامبر 31, 2009

کاربرد خشونت – آری یا نه؟

این اواخر مخالفان حکومت در اینترنت به دو دسته تقسیم شده‌اند: طرفداران کاربرد خشونت و مخالفان آن.
دقت کنید عرض کردم طرفداران کاربرد خشونت. اصولا بعضی از ما خشونت را دوست داریم و برخی نه. این طبیعت ماست و مسئله‌ای شخصیست. بعضی ممکن است از تماشای مسابقات بوکس لذت ببرند و برخی از مسابقات دو و میدانی. مسئله اینجا مخالفت یا موافقت با کاربرد خشونت در مبارزه با رژيم جمهوری اسلامی است. من صریحا موافقت خود را با کاربرد خشونت در جنبش سبز علیه رژیم حاکم اعلام میکنم.
در متنی که پیش روست میخواهم ابتدا به لزوم کاربرد خشونت بر علیه رژيم اشاره کنم. سپس به پاسخگویی به دیدگاه‌های برخی مخالفان به کاربرد خشونت پرداخته و در پایان راه‌کارهای اعمال خشونت علیه رژيم را که به ذهنم رسیده پیشنهاد خواهم کرد. متن طولانیست اما خلاصه آن در همه قسمتها با حروف پررنگ (Bold) مشخص شده است. بنابراین خواهش میکنم متن را تا آخر بخوانید. اگر وقت ندارید خلاصه آنرا بخوانید و اگر خلاصه را خواندید و جایی از آن به سوالی برخوردید همانقسمت را یکبار کامل بخوانید. شاید پاسخ سوال شما همانجا باشد. اما در هر صورت سوال مخالفت یا انتقاد در مورد این مطلب رو خوشحال میشم که ببینم. منتها کامنتهای شامل توهین یا کلمات رکیک رو حذف نمی‌کنم ولی … میگذارم.
۱- لزوم کاربرد خشونت بر علیه رژيم
۱-۱ تنها راه حل پیش رو
هر مشکلی راه حل خود را میطلبد. ممکن است گاهی برای حل مشکلی راه حلهای مختلفی وجود داشته باشد ولی وقتی دامنه راه‌حلهای ممکن محدود میشود این شما نیستید که راه حل را انتخاب میکنید، درواقع مشکل پیش رو شمارا مجبور به انتخاب از میان گزینه‌های محدود برای حل آن میکند. مشکل ما جمهوری اسلامی بود. راه‌حل‌های پیش رو برای مبارزه با آن زمانی بسیار بود. برخی به مجاهدین می‌پیوستند، برخی به سایر گروه‌ها برخی به روزنامه‌های مخالف برخی به سایتهای اینترنتی (مثل خود من) برخی فرار از کشور و پیوستن به گروه‌های به اصطلاح اپوزیسیون برخی راه‌های دیگر و برخی هم انتخابات. اما سال ۸۸ همه این راه‌ها بنظر بسته می‌آمدند. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: آریو | دسامبر 4, 2009

بسیجی به دنبال حال اینترنتی!

عشفه خرکی!

یک زمانی در یک پستی نوشته بودم که احمدی‌نژاد در یک مجلس مداحی ل*!خ!!!!ت شده. بعد هم برای فرار از فیلترینگ دو حرف اول رو باهم و حرف بعدی رو جدا نوشته بودم. اما این هم کافی نبود و آمار این پست وبلاگ بشدت بالارفت. مثلا فرض کنید ۱۰ برابر پستهای مشابه در هر روز!!! و همینطور هم هر چند روز یکبار یکی از طرفداران ا.ن شروع به فحاشی در وبلاگ من میکرد! من اون حروف رو با چندین کاراکتر عجیب و غریب از هم جدا کردم و به این وسیله آمار پست مربوطه پایین اومد و فحاشی هم تموم شد:دی در واقع این پست من از نتیجه جستجوی گوگل برای آن کلمه مورد نظر حذف شد:دی. در واقع از شر کاربرانی که به دنبال ل!!!!ذ***ت ج*/ن***س**ی سر از وبلاگم در می‌آوردند خلاص شدم. اونها هم به ایضا از دست من خلاص شدند:دی. فکر کن بعضی وقتها میخوای پای اینترنت حال کنی بعد یهو بیای تو وبلاگ یکی مثل من! ضمنا با این کار از خطر تر زدن فیلها به وبلاگم هم خلاص شدم:دی.
پس به دو نتیجه زیر نائل آمدم:
اول: جویندگان پو۰۰۰۰ر۰۰۰نو در اینترنت بجای کلمه به هم چسبیده ل../*خ…*/..ت دو حرف اول رو در بصورت بهم چسبیده در جستجویشان بکار میبرند و عجیب که میزنند وسط هدف و به اون چیزی که ارضائشان میکند میرسند!(میگید نه امتحان کنید:دی).
دوم: طرفداران ا.ن ظاهرا زیادی در اینترنت جستجو میکنند. آنهم به نحوی که غسل بر ایشان واجب میشود:دی

نگاشته شده توسط: آریو | نوامبر 19, 2009

H1N1

روز اول

صبح ساعت ۷ با بی میلی با زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. یک روز شلوغ در پیش داشتم. اولین چیزی که توجه من رو جلب کرد آبریزش بینیم بود. تا ظهر تقریبا همه دستمالهای کاغذی اطراف رو مصرف کرده بودم. یک مهمانی نهار داشتم. نیمه دیگر من هم آنجا بود. ناهار ماهی بود. خوشمزه ترین ماهی عمرم. باهم به اتاقی رفتیم. از فرصت استفاده کردم. لبهاش رو بوسیدم.

روز دوم

از شدت گرفتگی بینی از خواب بیدار شدم. هنوز ۱۰ دقیقه تا زمانی که زنگ ساعتم به صدا در بیاد وقت باقی مانده بود. اما نمی‌توانستم بیشتر بخوابم. یک روز کاری طولانی. باید برای کار آماده میشدم. تا وقت رسیدن به شرکت آبریزش بینی بیشتر شد. حالا سر و کله عطسه‌ ها هم کم کم پیدا میشد. روز خوبی بود. پیشرفت بزرگی در کارها احساس میکردم. نزدیک ظهر احساس کردم سرگیجه شدیدی دارم. به بخاری اتاقم چسبیدم و سعی کردم دزدکی بخوابم. شدت عطسه‌ها، سرفه‌ها و آبریزش بینی لحظه لحظه بیشتر میشد. سرگیجه مداوم امکان هرگونه حرکت رو از من سلب کرده بود. سر رو به طرف بخاری گرفته بودم و به شدت عرق میریختم اما بهبودی حاصل نمی‌شد. همکارم با من تماس گرفت: پسر وقت رفتنه. نمیای؟ گفتم حالم خیلی بده. تو برو من آروم آروم میام. گفت چی شده؟ خوکی گرفتی؟ گفتم گمونم!

خسته و کوفته در حالی که به زحمت جلوی پام رو میدیدم به خانه رسیدم. فقط دویدم به طرف اتاق خواب و پریدم زیر پتو. مادر گفت چی شده؟ گفتم خیلی حالم بده. خیلی خیلی حالم بده. نفهمیدم چطور شد که نیمه دیگر من اومد. خیلی نگرانم بود. از زیر پتو سر در آوردم. سعی کردم پیداش کنم. همه چراغها روشن بود. اما درست نمی‌دیدمش. چشمهام تاریک شده بودند. هرچه تونستم لباس پوشیدم و به مطب دکتر رفتیم. آنفولانزای خوکی داشتم.

روز سوم

صبح خیلی بهتر بودم. قید کار رو برای چند روز زدم. شروع کردم به جستجو در اینترنت برای علائم آنفولانزای خوکی. کاملا شبیه سرماخوردگی فصلی به اضافه تب، سرگیجه، بدن‌درد، اسهال و استفراغ. به دنبال درمان دارویی از سایت Drugs.com‌ اطلاعات مفیدی بدست آوردم. یکی از داروهایی که دکتر دیشبی برام نوشته بود اصلا ربطی به بیماریم نداشت! به بیمارستان رفتم. خانم دکتر بیمارستان گفت اطلاعاتی که از اینترنت بدست آوردی درست هستند. خانواده سلینها مثل پنیسلین آمپلیسلین و آموکسیسلین تاثیری ندارند. استومینوفن به عنوان تب بر و آنتی هیستامین برای جلوگیری از آبریزش بینی مفید هستند. اگر حالت بهتر نشد معلوم میشه که سرماخوردگی فصلی نیست و آنفولانزای خوکی هست. گفتم ما اینجا تامیفلو یا رلنزا داریم؟ تعجب کرد. گفت اینهارو از اینترنت میدونی؟ گفتم بله. صداش رو پایین آورد. گفت اگه بهتر نشدی باید بیای اینجا تا بهت تامیفلو یا رلنزا تجویز کنیم. چند تا بسته تو این شهر داریم. اونهام تو همین بیمارستان هستند. ولی فقط به کسی میدیم که واقعا نیاز داشته باشه.

روز چهارم

حالم بهتر شده بود. تصمیم گرفتم برم حمام. و اشتباهم همینجا بود. تا بعد از ظهر چنان حالم وخیم شد که نور روز رو تشخیص نمی‌دادم. چشمهام بشدت سیاهی میرفت. نمی‌دونستم چکار باید بکنم. فقط میتونستم قرصهای استومینوفن رو بخورم و دعا کنم. وقتی از رختخواب بیرون میومدم تمام خانه دور سرم میگردید و تلو تلوخوران راه میرفتم. شب نیمه دیگرم با نگرانی از من خداحافظی کرد و رفت. گفت خودت رو خوب بپوشون. در حالی که زیر پتو به شدت عرق میریختم سعی کردم تشخیص بدم که آیا کامپیوترم روشن هست یا خاموش. اما نمی‌تونستم نور چراغهاش رو ببینم. سینه‌خیز رفتم جلوی کامپیوتر. واقعا خاموش بود. یادم اومد که درب کیس رو چند روزه که باز گذاشته‌ام. کامپیوتری که بایت به بایتش رو با عشق تمام پر کردم. همیشه سعی کردم بهترین اطلاعات رو داخلش بریزم. تصاویر دسکتاپ فوق مدرن کامپیوتر من همیشه دوستانم رو خیره میکرد.حالا نه تنها نمی‌تونست مریضی من رو دوا کنه. بلکه حتی نمی‌تونست درب خودش رو ببنده!

بچه که بودیم یک روز چند تا مهمان نا آشنا برامون اومدند. اونها به ما بچه‌ها یک آکاردئون هدیه دادند. برای اولین بار بود که تو عمرمون آکاردئون میدیدیم. اونهم نه از این آکاردئونها که یکطرفشون کیبرد دارند و طرف دیگر یک سری دکمه گرد که بعضی وقتها نابینایان تو خیابونها باهاش آهنگ های های رشیدخان مینوازند. یک مدل ساده کاملا مقوایی که فقط با باز و بسته کردنش میشد نواخت و هیچ دکمه خاصی نداشت. اما بهرحال ما بچه‌هارو برای چند روز غرق شادی کرد. یک روز گفتیم بیایم بازش کنیم ببینیم توش چیه که اینقدر صدا میکنه. با بچه‌ها ریختیم سرش و با یک کارد پارش کردیم. وقتی کاملا پاره پاره شد هیچ چیز توش نبود. کاملا تو خالی… . مثل قیافه کیس کامپیوترم در اون شب داغ تبناک.

نا امید و مایوس به طرف رختخواب برگشتم. زیر پتو رفتم و در حالی که بشدت از گرما میسوختم و عرق میریختم سعی کردم به صدای قلبم گوش کنم. از شدت آهستگی ضربان قلبم تعجب کردم. آرومتر از هر زمانی در زندگیم. گفتم خدایا همش بیخودی بود. همش اسباب بازی بود. این کامپیوتر به هیچ دردم نمی‌خوره. توخالیه. همش توخالیه. کار زندگی کامپیوتر ماشین. همش توخالیه. مثل اون آکاردئونه. تو خالیه. پوچه. من برای مردن آمادم. دیگه برام کافیه. آره. فقط خواهش میکنم من رو ببخش. من رو ببخش. مادرم اومده بود بالای سرم. آریو؟ چطوری؟ پتو رو زد کنار و دستش رو روی پیشانی خیسم گذاشت. ناگهان به عقب پرید و گفت: وای چقدر تب داری! پس چرا رفتی زیر پتو؟ با بیحالی گفتم پس چکار کنم؟ دوید به طرف حمام. نمیدونم چقدر گذشت تا برگشت بالای سرم و ازم خواست بیام پایین رختخواب. چون گوش نکردم دوتا ساق پاهام رو گرفت و کشید پایید. فریادم بهوا رفت وقتی پاهام تا مچ در آب یخ فرو رفتند. تا بخودم بیام یک کهنه خیس شده از همون آب سرد روی پیشانیم گذاشت. تازه چشمهام از سیاهی در اومدند که گفت تو چرا کاپشن پوشیدی زیر پتو!!!

روز پنجم

شب سخت جهنمی رو پشت سر گذاشته بودم. اما اون آشغالهای خوکی دست بردار نبودند. سرم گیج میرفت. اما تب نداشتم. دوباره به بیمارستان رفتم. و این دومین اشتباهم بود. حدود یک ساعت به انتظار نوبت درمانگاه ایستادم. بعد دیدم از خانم دکتر اونروزی خبری نیست. حدود ۱۰ دختر دانشجو و یک آقای دکتر آنجا بودند. با بیحالی در شرایطی که احساس سرما میکردم و خواب آلودگی همه داستان رو از اول توضیح دادم. دفترچه‌ام رو برداشت و شروع کرد به نوشتن دارو که یادآوری کردم که مقادیر زیادی استومینوفن دارم ضمنا خانواده سلینها هم هیچ فایده‌ای ندارند. گفت اینهارو از کجا میدونی؟ گفتم از اینترنت. خندید و رو به شاگردانش گفت بچه‌ها مثل اینکه این سایتهای پزشکی رو هم باید بگیم ببندند ها…! گفت پس چاره‌ای نیست. باید خونه استراحت کنی تا خوب شی. تامیفلو هم بدردت نمی‌خوره. اگر ۴۸ساعت اول بهت میرسید چرا. ولی الان دیگه فایده‌ای نداره. من برات کپسول استنشاقی رلنزا مینویسم. ولی اگر در این بیمارستان نبود جای دیگه پیدا نمیشه.

نسخه رو گرفتم و به آهستگی به راه افتادم. همه چیز رو آهسته میدیدم. حرکات مردم. صحبت کردنشون با هم. نگاه نگرانشون به قیافه من. آقا دارو خانه بیمارستان کجاست؟ به من اشاره‌ای میکردند و رد میشدند. بدون یک کلمه صحبت. مبادا که دهانشان باز شود. به داروخانه رسیدم. خانوم این نسخه رو میخواستم. با تعجب به نسخم نگاهی کرد و گفت: کی این رو برات نوشته؟ ما اینجا دارو به کسی نمی‌دیم. برو از بیرون بگیر. گفتم دکتر گفته فقط در این بیمارستان میشه رلنزا پیدا کرد. گفت نه ما هیچی نداریم. اینجا وای نایست. ماسک رو از صورتم برداشتم و بهش نزدیک شدم. ترسید. عقب عقب رفت. برو پیش آقای ج. ایشون باید دستورشو بده.

آقای ج. در اتاق کار شلوغش نشسته بود. رلنزا؟ مگه آنفلوآنزای خوکی داری؟‌ رلنزا نداریم. فقط ۲ تا دونه تامیفلو میتونم بهت بدم. اونهم ۲ تا. تازه اگر دکترت بنویسه. رلنزا نداریم. گفتم من دیگه نمی‌تونم برگردم پیش دکترم. اون هم من رو به طرف مدیر پرستاری فرستاد. مدیر پرستاری که این یکی خودش ماسک زده بود و نگرانی هم از آلودگی نداشت گفت دکتر بیخود کرده. رلنزا نداریم ما. برو آقا خونه استراحت کن. اینطوری بدتر میشی. ما رلنزا نداریم اینجا. برو. هرچه اسرار کردم فایده نداشت. برگشتم پیش دکتر. هنوز نرفته بود. با احساس یاس بهش گفتم آقای دکتر به من رلنزا نمیدن. نگاهی به صورتم کرد و گفت تو خوب میشی. حالا رلنزا هم معجزه نمیکنه. فقط شیک تره. همین. برو استراحت کن. خوب میشی. برو.

برگشتم به طرف خانه. سر راه رفتم فشار خونم رو گرفتم. فکر کنم ۸ روی ۶ بود. دقیقش رو یادم نمیاد. تزریقاتی بهم گفت سرت گیج نمیره؟ گفتم چرا خیلی. گفت برا اینه که فشارت خیلی پایینه. برو آب زیاد بخور تا فشارت دوباره بیاد بالا. بعد از تب و پاشویه این دومین آفند و پدافند این جنگ ویروسی بود که من بی‌تجربه یاد میگرفتم. سرگیجه ناشی از فشار خون پایینه و راه حل اون هم خوردن مایعات بیشتره.

برگشتم خونه. کمی فکر کردم. به اطلاعاتی که از اینترنت بدست آورده بودم. و به اتفاقاتی که برام افتاده بود. تب، فشار خون پایین و اسهال. بنظرم حالا دیگه راه مقابله با همه این علائم رو بلد بودم. تصمیم گرفتم بخاطر شب جهنمی که پشت سر گذاشته بودم و به کوری چشم همه افراد حزبی با نفوذی که حتما و حتما در این مملکت بدون دردسر تامیفلو و رلنزا دریافت خواهند کرد، درس عبرتی به این آشغالهای خوکی بدم که تا عمر دارند فراموش نکنند!

نزدیک نهار دچار اسهال شدیدی شده بودم. بلافاصله چایی نبات خوردم. حالم بهتر شد. مادرم گفت نهار بازهم سوپ درست کنم میخوری؟ گفتم سوپ دیگه نمی‌خوام. کباب میخوام! کباب درست کن.

روز ششم

حالم خیلی بهتره. تمام روز حتی یکبار آبریزش بینی نداشتم. فقط کمی نزدیکهای ظهر فشارم پایین میامد که بلافاصله با خوردن کمی آب برطرف میشد. کمی هم صرفه داشتم. اما در کل بهتر بودم. تا شب میدونستم که جنگ تحمیل شده به جمهوری دموکراتیک آریو رو به پایان است. اشتها برگشته بود. همینطور بویایی و چشایی. شب نیمه دیگرم به عیادتم آمد. از گردنم من رو بوسید. خیلی از این کارش عصبانی شدم. گفت خیلی وقت بود اینکارو نکرده بودم. از پیشم رفت. بهش زنگ زدم. پای تلفن صدای فین فین و سرفه‌اش میومد! اشتباه نمی‌کردم. واقعا سرفه میکرد. خودش هم ترسیده بود.


خدایا خواهش میکنم اون خیلی ضعیفه. اون نه. اون نه! حاضرم بمیرم ولی اون خوب بشه.

نگاشته شده توسط: آریو | سپتامبر 25, 2009

موشی در خانه اربابی

Chamedanتا حالا شده که برید بازار یک کالای ۱۰۰درصد وارداتی بخرید؟ مثلا یک کارت حافظه برای تلفن همراه. اگر در شهرهای کوچک هستید یا از یک مغازه کوچک و نا آشنا خرید کنید همیشه این خطر وجود دارد که چیزی که میخرید بی بروبرگرد خراب باشد. خوب کشور ما که تولید کننده مثلا کارتهای حافظه نیست. پس همه اینها وارد میشوند. تاجران بزرگ تعداد زیادی از اینهارو وارد کشور میکنند و مثلا ۱۰۰۰تا از اونهارو به خرده فروشها توزیع میکنند. خرده فروشها به ما مردم این تعداد رو فروخته و مثلا ۱۰ درصد آنها رو ما مشتریها با عنوان کردن اینکه خراب بوده و از اول کار نمی‌کرده به آنها پس میدهیم. این ۱۰ درصد در نهایت به تاجر عمده فروش برگشته و تاجر هم دوباره آنها را به مغازه‌هایی خاص که اجناس خراب را به قیمتی نازلتر میخرند باز میگرداند. حالا دیگر این وظیفه مغازه دار است که به هر نحوی که شده جنس خراب را به مشتری قالب کنند. اجناس خراب مانند سی‌دی ها کارتهای حافظه و کلیه اجناسی الکترونیکی که تعمیر آنها مقرون به صرفه نیست به یک پنجم تا یک دهم قیمت از تاجران خریداری شده در قفسه این قبیل مغازه‌ها قرار داده میشوند. سپس مشتریهای غافل یکی یکی اجناس خراب را به قیمت اجناس سالم خریده و بعد از مدتی با اتلاف وقت فراوان و هزینه زیاد دوباره و دوباره و دوباره آنهارا به فروشنده پس میدهند چون بهرحال خراب است. در نهایت بعضی از آنها که از شهر دوری می‌آیند و قادر به پس آوردن جنس نیستند از پول خود صرف نظر کرده باعث سو استفاده فروشنده میشوند. به این صورت یکی یکی آن اجناس خراب و برگشت خورده به مشتریها فروخته میشوند.ممکن است یکی از این اجناس معیوب و به اصطلاح «استوک» به ماهم بیافتد! پس مواظب باشید از این قبیل فروشنده‌ها خرید نکنید.
اما چرا همچین اتفاقی می‌افتد. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: آریو | سپتامبر 17, 2009

دموکراسی درون – مشکلات باعث اتحاد میشوند

democracyمشکلات همیشه در زندگی ما وجود دارند. مشکلات سخت گاهی باعث میشوند بعضی از ما از درون فرو ریخته و بعضی دیگر قوی‌تر و باتجربه تر شده اعتماد بنفس بیشتری پیدا کنیم. اینکه چه کار بکنیم تا نتیجه مشکلات بجای تخریب ما پیشرفت و تکامل ما باشد، چیزیست که در این مطلب به آن خواهم پرداخت.

مشکلات در دموکراسی درون نه تنها باعث تخریب شخصیت نشده بلکه باعث اتحاد میشوند. آدمی که دموکراسی درون را قبول کند میفهمد که داشتن چندین شخصیت مستقل از هم یک بیماری روانی نیست و باعث هرج و مرج و عدم تعادل روانی هم نمی‌شود. به شرطی که شخصیتهای مستقل درون آدم در ساعاتی از شبانه روز به طور مداوم نقطه نظراتشان را در مورد مسائل مختلف باهم در میان گذاشته و تصمیمات واحدی را به شیوه رای گیری اتخاذ کنند. آن چند شخصیتی بیمار گونه است که شخصیتهای مختلف فرد در پی نزاع میان یکدیگر باشند و مثلا فرد مدام از حالتی به حال دیگر رفته گاهی در تنهایی خود را ملامت و سرزنش و آزار کرده و گاهی در مقابل دیگران تصمیمات ناگهانی و متناقض میگیرد. چنین انسانی چون شخصیت درونش یکی نیست و شخصیتهای متفاوتش باهم برسر اداره هویت فردی اتفاق نظر ندارند دچار جنگ درونی شده و در ارتباط بیرونی با انسانهای دیگر دمدمی مزاج بوده و مدام تغییر عقیده میدهد. البته به نظر من اکثریت افراد دارای یک شخصیت هستند که اینهم باعث افتخار نیست. این دیکتاتوری درون است. فکر انسان باید آزاد باشد و در درون خود به همه احساسات خود اجازه بیان بدهد. یکی از اصول دموکراسی درون آزادی تک تک احساسات و نیروهای درون انسان است بشرطی که مخل آزادی سایر نیروهای درون نباشد.

اما در زندگی انسان مشکلاتی پیش می‌آید. مشکلات تحصیل، کار یا ازدواج. انسانی که دچار دیکتاتوری درون است در موقع مشکلات بلاخره یا تصمیمی میگیرد یا از تصمیم شخص دیگری در اطرافیانش تقلید میکند. حال یا درست یا اشتباه. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: آریو | سپتامبر 11, 2009

اعدام خامنه‌ای…

اعدام خامنه‌ای تماشایی میشه!

یک سرباز جوان ۱۸ ساله بازوهای دیکتاتور رو میگیره تا در نره و سرباز دیگر طناب رو به گردنش میاندازه.

خامنه‌ای به میان اتاقکی از پارچه مشکی میره و ناگهان طناب راست و مستقیم میشه و نشون میده که باری رو آویزان نگه داشته.

لحظاتی بعد تکانهای طناب شدیدتر میشه و فریادهای حیرت و شوق از خبرنگاران حاضر بلند میشه.

خامنه‌ای داره خفه میشه… .


The Great Dictator

نگاشته شده توسط: آریو | آگوست 28, 2009

روش جدید هک کردن وبلاگ – هکر شکنجه‌گر

مطلب زیر به عنوان آموزش روشی برای هک کردن وبلاگها نوشته نشده است. بلکه امیدوارم وبلاگ نویسان متوجه ضعفهای امنیتی وبلاگ خود شده تا از بروز چنین حملاتی به دست نوشته خود جلوگیری کنند. در ادامه توضیح خواهم داد که چطور شما از روز اولی که وبلاگتان را شروع کردید میتوانستید جلوی این ضعف امنیتی رو بگیرید. روش جدید هک به شرح زیر است:

۱. ابتدا از روی نام و نام خانوادگی وبلاگ نویسی که مشخصات دقیق خود را در وبلاگ گذاشته منزل وی را یافته و وی را کت بسته با خود میبرید. سپس وی را تا حد مرگ شکنجه میدهید. سیخ داغ، انبردست، سیم برق، و سیم‌چین سایز بزرگ از ابزاری هستند که در این مرحله استفاده میشوند. دقت کنید شکنجه‌ها به هیچ عنوان شامل سر و گردن و همینطور دستها و پاها از مچ به بعد نباشند. زیرا در مرحله بعدی شما باید از این قسمتها فیلم برداری کرده و با سالم نشان دادن آنها در صدا و سیما ثابت کنید که اصلا وبلاگ نویس محترم را شکنجه نکرده‌اید!

۲. ایران بهشت دزدان، جنایت‌کارها، متجاوزان و این اواخر هکرهای شکنجه‌گر است. همانطور که همیشه دزدان و جنایتکارها در جمهوری اسلامی عاقبت بخیر میشدند و تا آخر عمر مستمری بیش از کفایت دریافت کرده و در میان احترام و ثروت میمردند اکنون این هکرها هم زندگی راحتی در این کشور پیشرفته دارند و کمترین مقام برای آنها کارمندی رده بالای مخابرات است. (البته هکرهای شکنجه‌گر). لذا در مرحله دوم شما نیاز دارید که دادگاهی برای وبلاگ نویس محترم تشکیل داده و ثابت کنید که وی اصلا شکنجه نشده و مطالبی که در مرحله بعدی شما در وبلاگش نوشته‌اید را خود نوشته و به آن اعتقاد کامل دارد. بنابر آنچه گفتم تشکیل چنین دادگاهی برای یک هکر شکنجه‌گر مشکل نخواهد بود. در این مرحله بر تن وبلاگ نویس لباس کامل آستین بلند کرده تا محلهای شکنجه را کاملا بپوشانید. در مرحله اول مشکلی که پیش می‌آید اینست که وبلاگ نویس با هکر شکنجه‌گر همکاری نمی‌کند. برای اینکار پس از آنکه مطمئن شدید تا حد مرگ وی را شکنجه کرده‌اید عده‌ای از زندانیانی که از شهرت کمتری برخوردارند نزد وی آورده و یکی یکی به آنها تیر خلاص میزنید. هر وبلاگ نویسی پس از تیر خلاص اول یا دوم تسلیم شده، همکاری خواهد کرد.

۳. حالا مرحله اصلی فرا میرسد. به وبلاگ فرد بازداشت شده رفته و هرچه دلتان میخواهد آنجا بنویسید. تنها یک کار کوچک دیگر مانده:

۴. از وبلاگ‌نویس محترم با همان لباس کامل و آستین بلند یک عکس انداخته و به هر زوری هست وی را وادار به لبخند زدن میکنید. این عکس باید شامل یک دکور ساده و همینطور یک میز هم باشد. تا بازدیدکنندگان نتیجه هک شما شاهد باشند که وبلاگ نویس کاملا در سلامت بوده و اینکه خود و تحت شکنجه نام کاربری و اسم رمزش را به شما نداده است. بلکه شما هکر قابلی بوده و وبلاگ وی را هک کرده‌اید!

نتیجه: گذاشتن نام و نام خانوادگی اصلیتان در وبلاگ شخصی بزرگترین ضعف امنیتی وبلاگ شماست. اگر تا کنون چنین کرده‌اید یا زودتر وبلاگتان را عوض کنید یا آنجا بنویسید که از پیروان ولایت فقیه هستید. چون اکثر هکرهای شکنجه‌گر از پیروان ولایت فقیه هستند و اینطوری وبلاگ شما در امان میشود.

در شکل زیر یک نمونه از کارهای یک هکر شکنجه‌گر متبحر رو میبینید. نمونه آنقدر موفقیت آمیز بوده که گویی خود وبلاگ‌نویس با هکر همکاری کرده طوری که پیغام هک شدن وبلاگش را خود در آن نوشته است.

AbtahiInPrison

یک نمونه از کارهای یک هکر شکنجه‌گر. در این مورد کار بقدری موفقیت آمیز بود که خود وبلاگ‌نویس کار نوشتن پیغام هک در وبلاگ خود را قبول کرد.

قسمتی از نوشته‌های تحت شکنجه ابطحی در وبلاگش: «…در جریان محاکمه پریروز هم وقتی در دادگاه دیدم سعید حجاریان و رمضانزاده و صفائی فراهانی و سعید شریعتی و کرمی و آقائی که فرصت حرف زدن پیدا کرده بودند، بعد از سه هفته همان حرف‌ها را زدند بر آن باورم راسخ‌تر شدم که صادقانه باید با شما حرف زد. این همان نوشابه‌ای بود که می‌خواستم برای خودم باز کنم که یادم آمد در زندان نوشابه به ما نمی‌دهند! البته این نوشته درد دل و گفتگو با شمایی است که همیشه دوستتان داشته‌ام. اولین اصل جامعه مدنی و اصلاح‌طلبی داشتن تحمل پذیرش نظرات دیگران است. حالا تنهائی و فشار زندان ظاهرا آن قدر بر من فشار آورده که برای اولین‌بار این قدر بد اخلاق دارم می‌نویسم…» ابطحی جان! کاش میتونستم به تو اطمینان بدم که ما میدونیم اون تو چه میکشی… .

در جریان محاکمه پریروز هم وقتی در دادگاه دیدم سعید حجاریان و رمضانزاده و صفائی فراهانی و سعید شریعتی و کرمی و آقائی که فرصت حرف زدن پیدا کرده بودند، بعد از سه هفته همان حرف‌ها را زدند بر آن باورم راسخ‌تر شدم که صادقانه باید با شما حرف زد. این همان نوشابه‌ای بود که می‌خواستم برای خودم باز کنم که یادم آمد در زندان نوشابه به ما نمی‌دهند! البته این نوشته درد دل و گفتگو با شمایی است که همیشه دوستتان داشته‌ام. اولین اصل جامعه مدنی و اصلاح‌طلبی داشتن تحمل پذیرش نظرات دیگران است.
نگاشته شده توسط: آریو | آگوست 21, 2009

تنهایی رفت. انشاءالله خشکسالی هم بره

Otoobane Saveh

عکسی از اتوبان ساوه که امسال بعد از سالها از خشکسالی رهیده و سرسبز شده بود.

همونقدر که مشکل آفریقا خشکسالی بود مشکل آریو هم تنهایی بود.

تنهایی تنهایی تنهایی…

بیش از بیست سال مشکل تنهایی جمهوری دموکراتیک آریو رو رنج میداد.

تنهایی که از آریو رفت. خداکنه خشکسالی هم از آفریقا بره.

امیدوارم خدا نصیب همتون بکنه:)

نگاشته شده توسط: آریو | آگوست 14, 2009

داستان علمی تخیلی – تنها در میان ستاره‌ها

benjamin_carreمرد سالخورده عطاردی برای پسر جوانی که سمت راستش روی صندلی قطار نشسته بود داستانی تعریف میکرد:
همینطوری روی سطح سیارک بی‌هدف میدویدم. میدونستم اکسیژن زیادی ندارم. اما خوب میدونی؟ وقتی آدم روی یک سیارک هست، یعنی هیچ جاذبه‌ای اونجا وجود نداره. چاذبه خود سیارک به زحمت تورو به خودش جذب میکنه. یه اشاره کوچک با پاهات تورو چند صد متر جلو میبره. روی سیارک منظره‌های عجیبی هست. خیلی عجیب. چیزهایی که نه روی سیاره‌ها میبینی نه تو ایستگاه‌های فضایی. سنگهایی که همینطوری عمودی روی هم شکل گرفتند و تا آسمون رفتند. میدونی؟ آخه جاذبه زیادی نداره.
پسر جوان به وسط حرفش پرید: آره. تو منطقه ما یه نمایشگاه از اینها هست. خیلی قشنگه.
مرد سالخورده ادامه داد: اون نمایشگاه مریخی بدرد نمیخوره. باید باشی اونجا و ببینی. وقتی در بی‌وزنی باشی. وقتی بدونی یه حرکت اشتباه تورو از روی سطح سیارک به آسمون پرت میکنه و دیگه دوستات نمی‌تونن پیدات کنن. و اینکه در میان ستاره‌ها خواهی مرد. خیلی هیجان داره. هیجان با وحشت. خیلی قشنگه.
- پس شما چطوری اونجا میدویدید؟
- برای اینکه من خیلی شجاع و نترس بودم. میدونی؟ لذت اینکار رو به هرچیزی ترجیح میدادم. با دستهام از صخره‌ای به صخره دیگر میگرفتم و میپریدم. همینطوری تا گوشه‌های سیارک ادامه میدادم و دور سیارک میچرخیدم. یخورده که جست و خیز کردم دیدم اکسیژنم خیلی مصرف شده و دوستانم هم دیر کردند. اینجا بود که ترسیدم نکنه اونجا رها شده باشم؟ بیشتر بخوانید…

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها