روز اول
صبح ساعت ۷ با بی میلی با زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. یک روز شلوغ در پیش داشتم. اولین چیزی که توجه من رو جلب کرد آبریزش بینیم بود. تا ظهر تقریبا همه دستمالهای کاغذی اطراف رو مصرف کرده بودم. یک مهمانی نهار داشتم. نیمه دیگر من هم آنجا بود. ناهار ماهی بود. خوشمزه ترین ماهی عمرم. باهم به اتاقی رفتیم. از فرصت استفاده کردم. لبهاش رو بوسیدم.
روز دوم
از شدت گرفتگی بینی از خواب بیدار شدم. هنوز ۱۰ دقیقه تا زمانی که زنگ ساعتم به صدا در بیاد وقت باقی مانده بود. اما نمیتوانستم بیشتر بخوابم. یک روز کاری طولانی. باید برای کار آماده میشدم. تا وقت رسیدن به شرکت آبریزش بینی بیشتر شد. حالا سر و کله عطسه ها هم کم کم پیدا میشد. روز خوبی بود. پیشرفت بزرگی در کارها احساس میکردم. نزدیک ظهر احساس کردم سرگیجه شدیدی دارم. به بخاری اتاقم چسبیدم و سعی کردم دزدکی بخوابم. شدت عطسهها، سرفهها و آبریزش بینی لحظه لحظه بیشتر میشد. سرگیجه مداوم امکان هرگونه حرکت رو از من سلب کرده بود. سر رو به طرف بخاری گرفته بودم و به شدت عرق میریختم اما بهبودی حاصل نمیشد. همکارم با من تماس گرفت: پسر وقت رفتنه. نمیای؟ گفتم حالم خیلی بده. تو برو من آروم آروم میام. گفت چی شده؟ خوکی گرفتی؟ گفتم گمونم!
خسته و کوفته در حالی که به زحمت جلوی پام رو میدیدم به خانه رسیدم. فقط دویدم به طرف اتاق خواب و پریدم زیر پتو. مادر گفت چی شده؟ گفتم خیلی حالم بده. خیلی خیلی حالم بده. نفهمیدم چطور شد که نیمه دیگر من اومد. خیلی نگرانم بود. از زیر پتو سر در آوردم. سعی کردم پیداش کنم. همه چراغها روشن بود. اما درست نمیدیدمش. چشمهام تاریک شده بودند. هرچه تونستم لباس پوشیدم و به مطب دکتر رفتیم. آنفولانزای خوکی داشتم.
روز سوم
صبح خیلی بهتر بودم. قید کار رو برای چند روز زدم. شروع کردم به جستجو در اینترنت برای علائم آنفولانزای خوکی. کاملا شبیه سرماخوردگی فصلی به اضافه تب، سرگیجه، بدندرد، اسهال و استفراغ. به دنبال درمان دارویی از سایت Drugs.com اطلاعات مفیدی بدست آوردم. یکی از داروهایی که دکتر دیشبی برام نوشته بود اصلا ربطی به بیماریم نداشت! به بیمارستان رفتم. خانم دکتر بیمارستان گفت اطلاعاتی که از اینترنت بدست آوردی درست هستند. خانواده سلینها مثل پنیسلین آمپلیسلین و آموکسیسلین تاثیری ندارند. استومینوفن به عنوان تب بر و آنتی هیستامین برای جلوگیری از آبریزش بینی مفید هستند. اگر حالت بهتر نشد معلوم میشه که سرماخوردگی فصلی نیست و آنفولانزای خوکی هست. گفتم ما اینجا تامیفلو یا رلنزا داریم؟ تعجب کرد. گفت اینهارو از اینترنت میدونی؟ گفتم بله. صداش رو پایین آورد. گفت اگه بهتر نشدی باید بیای اینجا تا بهت تامیفلو یا رلنزا تجویز کنیم. چند تا بسته تو این شهر داریم. اونهام تو همین بیمارستان هستند. ولی فقط به کسی میدیم که واقعا نیاز داشته باشه.
روز چهارم
حالم بهتر شده بود. تصمیم گرفتم برم حمام. و اشتباهم همینجا بود. تا بعد از ظهر چنان حالم وخیم شد که نور روز رو تشخیص نمیدادم. چشمهام بشدت سیاهی میرفت. نمیدونستم چکار باید بکنم. فقط میتونستم قرصهای استومینوفن رو بخورم و دعا کنم. وقتی از رختخواب بیرون میومدم تمام خانه دور سرم میگردید و تلو تلوخوران راه میرفتم. شب نیمه دیگرم با نگرانی از من خداحافظی کرد و رفت. گفت خودت رو خوب بپوشون. در حالی که زیر پتو به شدت عرق میریختم سعی کردم تشخیص بدم که آیا کامپیوترم روشن هست یا خاموش. اما نمیتونستم نور چراغهاش رو ببینم. سینهخیز رفتم جلوی کامپیوتر. واقعا خاموش بود. یادم اومد که درب کیس رو چند روزه که باز گذاشتهام. کامپیوتری که بایت به بایتش رو با عشق تمام پر کردم. همیشه سعی کردم بهترین اطلاعات رو داخلش بریزم. تصاویر دسکتاپ فوق مدرن کامپیوتر من همیشه دوستانم رو خیره میکرد.حالا نه تنها نمیتونست مریضی من رو دوا کنه. بلکه حتی نمیتونست درب خودش رو ببنده!
بچه که بودیم یک روز چند تا مهمان نا آشنا برامون اومدند. اونها به ما بچهها یک آکاردئون هدیه دادند. برای اولین بار بود که تو عمرمون آکاردئون میدیدیم. اونهم نه از این آکاردئونها که یکطرفشون کیبرد دارند و طرف دیگر یک سری دکمه گرد که بعضی وقتها نابینایان تو خیابونها باهاش آهنگ های های رشیدخان مینوازند. یک مدل ساده کاملا مقوایی که فقط با باز و بسته کردنش میشد نواخت و هیچ دکمه خاصی نداشت. اما بهرحال ما بچههارو برای چند روز غرق شادی کرد. یک روز گفتیم بیایم بازش کنیم ببینیم توش چیه که اینقدر صدا میکنه. با بچهها ریختیم سرش و با یک کارد پارش کردیم. وقتی کاملا پاره پاره شد هیچ چیز توش نبود. کاملا تو خالی… . مثل قیافه کیس کامپیوترم در اون شب داغ تبناک.
نا امید و مایوس به طرف رختخواب برگشتم. زیر پتو رفتم و در حالی که بشدت از گرما میسوختم و عرق میریختم سعی کردم به صدای قلبم گوش کنم. از شدت آهستگی ضربان قلبم تعجب کردم. آرومتر از هر زمانی در زندگیم. گفتم خدایا همش بیخودی بود. همش اسباب بازی بود. این کامپیوتر به هیچ دردم نمیخوره. توخالیه. همش توخالیه. کار زندگی کامپیوتر ماشین. همش توخالیه. مثل اون آکاردئونه. تو خالیه. پوچه. من برای مردن آمادم. دیگه برام کافیه. آره. فقط خواهش میکنم من رو ببخش. من رو ببخش. مادرم اومده بود بالای سرم. آریو؟ چطوری؟ پتو رو زد کنار و دستش رو روی پیشانی خیسم گذاشت. ناگهان به عقب پرید و گفت: وای چقدر تب داری! پس چرا رفتی زیر پتو؟ با بیحالی گفتم پس چکار کنم؟ دوید به طرف حمام. نمیدونم چقدر گذشت تا برگشت بالای سرم و ازم خواست بیام پایین رختخواب. چون گوش نکردم دوتا ساق پاهام رو گرفت و کشید پایید. فریادم بهوا رفت وقتی پاهام تا مچ در آب یخ فرو رفتند. تا بخودم بیام یک کهنه خیس شده از همون آب سرد روی پیشانیم گذاشت. تازه چشمهام از سیاهی در اومدند که گفت تو چرا کاپشن پوشیدی زیر پتو!!!
روز پنجم
شب سخت جهنمی رو پشت سر گذاشته بودم. اما اون آشغالهای خوکی دست بردار نبودند. سرم گیج میرفت. اما تب نداشتم. دوباره به بیمارستان رفتم. و این دومین اشتباهم بود. حدود یک ساعت به انتظار نوبت درمانگاه ایستادم. بعد دیدم از خانم دکتر اونروزی خبری نیست. حدود ۱۰ دختر دانشجو و یک آقای دکتر آنجا بودند. با بیحالی در شرایطی که احساس سرما میکردم و خواب آلودگی همه داستان رو از اول توضیح دادم. دفترچهام رو برداشت و شروع کرد به نوشتن دارو که یادآوری کردم که مقادیر زیادی استومینوفن دارم ضمنا خانواده سلینها هم هیچ فایدهای ندارند. گفت اینهارو از کجا میدونی؟ گفتم از اینترنت. خندید و رو به شاگردانش گفت بچهها مثل اینکه این سایتهای پزشکی رو هم باید بگیم ببندند ها…! گفت پس چارهای نیست. باید خونه استراحت کنی تا خوب شی. تامیفلو هم بدردت نمیخوره. اگر ۴۸ساعت اول بهت میرسید چرا. ولی الان دیگه فایدهای نداره. من برات کپسول استنشاقی رلنزا مینویسم. ولی اگر در این بیمارستان نبود جای دیگه پیدا نمیشه.
نسخه رو گرفتم و به آهستگی به راه افتادم. همه چیز رو آهسته میدیدم. حرکات مردم. صحبت کردنشون با هم. نگاه نگرانشون به قیافه من. آقا دارو خانه بیمارستان کجاست؟ به من اشارهای میکردند و رد میشدند. بدون یک کلمه صحبت. مبادا که دهانشان باز شود. به داروخانه رسیدم. خانوم این نسخه رو میخواستم. با تعجب به نسخم نگاهی کرد و گفت: کی این رو برات نوشته؟ ما اینجا دارو به کسی نمیدیم. برو از بیرون بگیر. گفتم دکتر گفته فقط در این بیمارستان میشه رلنزا پیدا کرد. گفت نه ما هیچی نداریم. اینجا وای نایست. ماسک رو از صورتم برداشتم و بهش نزدیک شدم. ترسید. عقب عقب رفت. برو پیش آقای ج. ایشون باید دستورشو بده.
آقای ج. در اتاق کار شلوغش نشسته بود. رلنزا؟ مگه آنفلوآنزای خوکی داری؟ رلنزا نداریم. فقط ۲ تا دونه تامیفلو میتونم بهت بدم. اونهم ۲ تا. تازه اگر دکترت بنویسه. رلنزا نداریم. گفتم من دیگه نمیتونم برگردم پیش دکترم. اون هم من رو به طرف مدیر پرستاری فرستاد. مدیر پرستاری که این یکی خودش ماسک زده بود و نگرانی هم از آلودگی نداشت گفت دکتر بیخود کرده. رلنزا نداریم ما. برو آقا خونه استراحت کن. اینطوری بدتر میشی. ما رلنزا نداریم اینجا. برو. هرچه اسرار کردم فایده نداشت. برگشتم پیش دکتر. هنوز نرفته بود. با احساس یاس بهش گفتم آقای دکتر به من رلنزا نمیدن. نگاهی به صورتم کرد و گفت تو خوب میشی. حالا رلنزا هم معجزه نمیکنه. فقط شیک تره. همین. برو استراحت کن. خوب میشی. برو.
برگشتم به طرف خانه. سر راه رفتم فشار خونم رو گرفتم. فکر کنم ۸ روی ۶ بود. دقیقش رو یادم نمیاد. تزریقاتی بهم گفت سرت گیج نمیره؟ گفتم چرا خیلی. گفت برا اینه که فشارت خیلی پایینه. برو آب زیاد بخور تا فشارت دوباره بیاد بالا. بعد از تب و پاشویه این دومین آفند و پدافند این جنگ ویروسی بود که من بیتجربه یاد میگرفتم. سرگیجه ناشی از فشار خون پایینه و راه حل اون هم خوردن مایعات بیشتره.
برگشتم خونه. کمی فکر کردم. به اطلاعاتی که از اینترنت بدست آورده بودم. و به اتفاقاتی که برام افتاده بود. تب، فشار خون پایین و اسهال. بنظرم حالا دیگه راه مقابله با همه این علائم رو بلد بودم. تصمیم گرفتم بخاطر شب جهنمی که پشت سر گذاشته بودم و به کوری چشم همه افراد حزبی با نفوذی که حتما و حتما در این مملکت بدون دردسر تامیفلو و رلنزا دریافت خواهند کرد، درس عبرتی به این آشغالهای خوکی بدم که تا عمر دارند فراموش نکنند!
نزدیک نهار دچار اسهال شدیدی شده بودم. بلافاصله چایی نبات خوردم. حالم بهتر شد. مادرم گفت نهار بازهم سوپ درست کنم میخوری؟ گفتم سوپ دیگه نمیخوام. کباب میخوام! کباب درست کن.
روز ششم
حالم خیلی بهتره. تمام روز حتی یکبار آبریزش بینی نداشتم. فقط کمی نزدیکهای ظهر فشارم پایین میامد که بلافاصله با خوردن کمی آب برطرف میشد. کمی هم صرفه داشتم. اما در کل بهتر بودم. تا شب میدونستم که جنگ تحمیل شده به جمهوری دموکراتیک آریو رو به پایان است. اشتها برگشته بود. همینطور بویایی و چشایی. شب نیمه دیگرم به عیادتم آمد. از گردنم من رو بوسید. خیلی از این کارش عصبانی شدم. گفت خیلی وقت بود اینکارو نکرده بودم. از پیشم رفت. بهش زنگ زدم. پای تلفن صدای فین فین و سرفهاش میومد! اشتباه نمیکردم. واقعا سرفه میکرد. خودش هم ترسیده بود.
خدایا خواهش میکنم اون خیلی ضعیفه. اون نه. اون نه! حاضرم بمیرم ولی اون خوب بشه.